
جلسه ۸۰
المنهج الثانی فی اصول الکیفیات و عناصر العقود و خواصّ کل منها فصل (1) فی تعریف الوجوب و الامکان و الامتناع و الحقّ و الباطل
جلسه ۸۰
2و نكتهاى در اینجا هست؛ وقتى به یك شیئى یا به اشیاء نگاه مىكنند، اختلافِ اشیاء در نظر مىآید اما اینكه ماوراى این شیئ یك حقیقتِ مجردهاى وجود دارد و آن حقیقتِ مجرده موجب تحقق این ماهیت در خارج شده دیگر مردم به این توجه نمىكنند یعنى فكر عوام و تصور عوام یا خود ما هم همینطور، حالا چرا ما گناه را به گردن عوام بیاندازیم در وهله اول به وجود نمىرسد بلكه به ماهیات اشیاء مىرسد، منتهى ماهیات را موجوده مىبیند، یعنى از التفاتِ نظر به ماهیات موجودیت ماهیات هم در نظر مىآید چون وقتى كه به زید نگاه مىكند مىبیند زید در جنب عمرو نشسته است، این جلوس زید در جنب عمرو این چیست؟ این جلوس براى این است كه زید وجود دارد وجود دارد كه اختلاف دارد. وجود دارد كه متمایز است.
پس علت براى تمایز چیست؟ علت، وجود اوست، بناءً علیهذا این تصورِ ماهیت كه ابتدائاً هست، این تصور براى همه افراد هست اگر مثال دیگرى بزنیم با آن مثال متوجه مىشویم كه این ادراك ماهیت كه افراد در وهله اول آن ماهیت را مىبینند همین ادراكِ ماهیت متأخر از وجود است این مثال، مثال خوبى است یعنى خود فرد، شاعر به این ادراك خودش نیست، اینكه دارد ادراك ماهیت مىكند در واقع در قبال ماهیت و در ضمن ماهیت انسان ادارك وجود مىكند و خودش شاعر به این مطلب نیست. براى تشخص ماهیات و براى ترتب انواع و براى ترتب و تقدم اجناس بر فصول، مىزنند؛ مىگویند: فرض كنید وقتى یك شخص، شبحى را كه دور باشد، در وقتى مسافت بعید باشد یا چشم راعى ضعیف باشد، در وهله اول آنچه را كه مشاهده مىكند جسمیت آن شبح است كه مشاهده مىكند، یعنى اگر سؤال بكنند از یك شخص هَذَا الشَبَح مَا هُو؟ مىگوید هَذَا الشَبَح جِسمٌ. حداقل در جسمیتش شك نداریم، یك مقدارى كه فاصله كم بشود یا ما به طرف او حركت كنیم یا او نزدیك بیاید، یك مرتبه متوجه مىشویم كه این جسم دارد حركت مىكند، مىگوئیم جسمٌ حیوانٌ، این حیوان است، منتهى ما هنوز در خصوص حیوانیتش شك داریم چه نوع از انواع حیوان است؟ آیا پرنده است كه پر بزند؟ یا اینكه یمشِى عَلَى رِجلَیهِ هست به چه كیفیت است؟ هنوز در مرحله جنس متوقف شدیم، فصل ممیز براى این جنس هنوز نتوانستیم پیدا كنیم بعد وقتى كه این شبح مىآید نزدیك مىرسد انسان متوجه مىشود كه این شبح باید انسان باشد، مىگوییم كه هذا الشبح جسمٌ، حیوانٌ و ناطقٌ، ناطق بودن براى انسان آشكار مىشود، ولى باز هنوز من باب مثال در صنفِ این انسان شك داریم كه آیا مذكر یا مؤنث است، پس باید خیلى این ارتباط، نزدیك بشود تا تمیز بین انثیت و ذكوریت پیدا بشود، پس مىبینید هر مرتبهاى كه طى شد یكى از مجهولات انسان به علم متبدّل شد در وهله اول جهلِ صِرف، نسبت به همه اشیاء است اما وقتى كه انسان رؤیت كرد یك مقدارى از جهلش مرتفع مىشود و انسان مىداند كه این جسم است اگر باز نزدیك شد یك مقدار دیگر جهلش مرتفع مىشود انسان مىفهمد حیوان است، یك مقدارى كه نزدیك شد انسان مىفهمد كه انسان است و یك مقدار كه نزدیك شد مىفهمد زن است یا مرد است، جوان است یا پیر است، سیاه است یا سفید است، اصناف مختلفه به واسطه قرب، رفع جهالت از آنها مىشود و این موجب علم است، خوب این مطلب را در باب ماهیات مىگویند كه از طریق اقتراب اجناس و فصول رفع جهالت نسبت به جهات مختلف یك شئ تحقق پیدا مىكند.
