جلسه ۷۳
5بنابراین هیچ فرقى در اینجا بین ابداعیات و بین غیر ابداعیات بنابر مسلك مشهور وجود ندارد. همان طورى كه جعل تعلق مىگیرد برخود مجرد، جعل تعلق مى گیرد بر خود ماده و در اینجا هیچ گونه فرقى نیست. لذا مرحوم آخوند كل عالم وجود را اعم از عالم طبع و مثال و اعم از عالم مجردات مافوق را ابداعیات مىدانند یعنى آلت و واسطهاى در اینجا راه ندارد.
اشكال استاد به كلام آخوند
این كلام ایشان خالى از تامل نیست بدلیل اینكه بحثى در این نیست كه وجود بحت و بسیط بواسطه جعل بدون لحاظ شىاى به هر صورت كه بخواهد و مشیت تعلق بگیرد در بیاید. ولى صحبت در این است كه مرتبه علییت و معلولیت و قائل علییت و معلولیت را ما نمىتوانیم از دست بدهیم. همان طورى كه این جعل، در مقام جعل خودش به هر چه كه تعلق بگیرد تحقق خارج پیدا مىكند همین طور از نقطه نظر علییت و معلولیت سلسله مراتب باید محفوظ باشد. مسلم این است كه ماده تحت تاثیر مثال قرار دارد و مثال علت براى اوست و هیچ منافاتى ندارد بین اینكه یك شىاى هم به آن وجود بحت و بسیط بدون ابتعاد و بدون واسطه در حقیقت آن شیء تجلى پیدا بكند یا اینكه با حفظ مراتب تجلى پیدا بكند. هر دو یكى است. و من خیال مىكنم آنچه كه مرحوم آخوند را بر این وا داشته كه به یك همچنین مبنایى دست بزند همان مطلبى است كه گاهى به نظر مىرسد كه وجود در عین تجرد و در عین بساطت خودش و در عین صرافت خودش هیچ منافاتى با ماده ندارد. شاید مرحوم آخوند هم نظرشان همین بوده كه این طور نیست كه وجود در مقام تنزل احتیاج داشته باشد كه از آن رتبه خود دور بشود و در واقع بین ماده و بین وجود، یك سدّى را برقرار كنیم كه آن سد، مانع از رسیدن تجلیات مادى و استعدادات و تكون و عالم كون و فساد است بالنسبه به وجود مجرد. نه اینطور نیست، یعنى نفس تجرد و صرافت وجود، بدون واسطه تجلى به ماده پیدا مىكند. نفس صرافت وجود تجلى پیدا مىكند به مجردات بلاواسط. یعنى بینونیت بین ماده و بین تجرد را از حقیقت وجود مىخواهند ایشان بردارند. این مطلب بسیار عالى و بسیار راقیست ولى در عین حال منافاتى با حفظ واسطه و حفظ علییت بین مراتب وجود ندارد كه یك وجود را قائل هستید به اینكه در هر شكلى و در مرتبهاى بیاید منافاتى بین حقیقت او و بین آن رتبه نیست حالا چه یك رتبه براى وجود در نظر بگیرید یا صد هزار رتبه در نظر بگیرید. صد هزار با یكى براى وجود فرقى نمىكند. در عین حال كه مسأله علییت بحال خودش هم باقى هست.1
- سؤال: تجردى که ما نسبت به وجود مىگوئيم و در عين حال هم مىگوئيم با ماده بودن منافات ندارد، نشان تجرد از چه هست؟ ما که مىگوئيم با ماده بودن هم منافات ندارد.
جواب: منافات ندارد. يعنى اين حقيقت وجود در يک تحقق لابشرطى قرار دارد که شکل و عدم شکل براى او سيّان است اين منظور ماست. يعنى چه تقيد به او بخورد يا بدون تقيد باشد آن حقيقت واحد خود را از دست نمىدهد.
جواب: شما مىخواهيد بين تجرد و بين ماده فرق قائل بشويد.
سؤال: نه اينها تقابل است.
جواب: يعنى وجود از مرحله تجرد خودش مىآيد جلو، به يک جايى مىرسد که ديگر آن وجود، مجرد نيست. آن وجود متبدل مىشود به ماده؟ پس در اينجا بين ماده و بين حقيقت خودش که تجرد است فاصله مىافتد. ما مىگوئيم اين طور نيست. شما سفيدى را مىبينيد آيا سفيدى وجود است يا نه؟
سؤال: يعنى يک وجود است دو مرتبه دارد؟
جواب: بله، دو مرتبه دارد، هزار مرتبه شما سفيدى را مىبينيد قرمزى را هم مىبينيد يا نه؟ اين دو قرمزى هم وجودند يا نه؟ پس مىشود بگوئيم اينها اعتبارند؟ همين طور ما نسبت به نسبت به مراتب وجود مىگوئيم. شما در مراتب عرضى صحبت مىکنيد ما در جهت طولى هم همين را مىگوئيم.
سؤال: سفيدى و سياهى دو موجود است.
جواب: حقيقتش که واحد است. سفيدى يک وجود است قرمزى هم يک وجود است، سياهى هم يک وجود است ولى حقيقت اينها همه چيست؟ حقيقت اينها يکيست يعنى يک وجود است که به دو صورت در آمده.
سؤال: يعنى تجردش را از دست نداده است؟
جواب: از دست نمىدهد؛ يعنى در رتبه عقل مجرد است، در رتبه جبروت مجرد است، در رتبه ملکوت مجرد است، در رتبه مثال مجرد است در رتبه ماده هم مجرد است.
سؤال: همين را مىخواهيم عرض بکنم که اين تقابل بين تجرد و ماده، تقابل حقيقى نيست، فرض همين است.
جواب: تقابل حقيقى نه به عنوان بينونيّت هويتى، ماهيت تفاوت پيدا مىکند ولى هويت يکى است. شما بخار، ابر، يخ، آب را در نظر بگير. در تمام اينها اکسيژن و ئيدروژنست. حالا اين اکسيژن و ئيدروژن يک جا اين طورى مىشود يک جا اينطورى مىشود. ولى ماده اصلى اينها را چه تشکيل مىدهد؟ نمىتوانيد بگوئيد چون سلب شد بنابراين اکسيژن از او سلب شد. همين را بر مىداريد به يک شکل در مىآوريد مىشود همين. اين وجود هم همين است. آن حقيقت وحدانى که در تمام مراتب مجرد است، تجردش اين است که به اشکال در مىآيد اگر نبود درنمىآمد، يعنى لازمه تجرد اطلاق است. چون اطلاق دارد به شکل در مىآيد اگر نمىتوانست به شکل در بيايد اطلاق نداشت. خود او هم محدود بود. وقتى که محدود بود ديگر به او مجرد نمىتوانستيم بگوئيم. اين نقض بود. نقض در اينجا پيش مىآمد.
من يک مثال ديگر مىزنم. شما اشياء متفاوتى داريد که اين اشياء متفاوت هر کدام يک مرحله دارد. اينجا در مقابل ما الآن کائوچو است بالاى اين پلاستيک است. اين طرف پارچه است، اين طرف يک شىء ديگر است. اما مىدانيم تمام اين اشياء مختلفه الحقايق را ماده واحد تشکيل مى دهد. آن ماده واحد، عبارت از نفت است. از نفت است که پارچه درست مى کنند، الياف درست مى کنند، همين کائوچو را درست مىکنند آن لاستيک را درست مى کنند. آن ماده واحد که در تمام اينها هست موجب نمىشود که اينها اتفاق ماهوى پيدا بکنند. ماهيت اين با ماهيت آن دو تاست. ماهيت او با ماهيت پارچه دوتاست. ماهيت فرق مىکند. هذا ثوبٌ. هذا کذا و هذا کذا. ولى در عين حال يک حقيقت واحد در همه اينها هست که آن حقيقت واحد اشکال مختلفى به خود مىگيرد با اشکال مختلف ماهيات مختلفى پيدا مىشوند.
آب و آتش و خاک و هوا آنهائى که قدما مىگفتند اين چهار تا در اين ترکيب يک طور مىشود، در اين ترکيب مىشود خاک، در اين ترکيب مىشود حجر، در اين ترکيب مىشود نبات، در اين ترکيب مىشود حيوان. واقعا ماهيتها مختلفند ولى اصل و حقيقتشان از اين چهار مورد تجاوز نمىکند. يک خورده کم بشود يک خورد زياد بشود يک ماهيت را تشکيل مىدهد. اين کم بشود، اين زياد بشود، يک ماهيت را تشکيل مىدهد بطور کلى وقتى که خصوص مولکول ها تفاوت پيدا بکند، اتمها تفاوت پيدا بکند، خصوصيات تفاوت پيدا بکند، هر کدام يک عنصر را تشکيل مىدهند. پس اصل حقيقت همه اينها واحد است. همين مسأله را شما در مسأله وجود و تجرد وجود به کار ببريد.
حقيقت وجود عبارت است از يک سرمايه و مايهاى که قابليتش اين است که به اشکال مختلف در مىآيد، در عين اينکه به اشکال مختلف درمىآيد خميرمايه واحد، خودش را از دست نمىدهد. يعنى در عين حال که وجود، مجرد است در عين تجرد وقتى ماده مىشود از تجرد دست برنمىدارد. مجرد است که به اين صورت در آمده. مجرد است که به آن صورت در آمده.
حالا يک مثال فقهى بزنيم، مثلا نماز شب که مستحب است شما مىتوانيد بخوانيد، مىتوانيد نخوانيد. اما اگر نذر کرديد، عهد کرديد، اين نماز شب مىشود واجب. واجب مىشود يعنى چه؟ يعنى مستحب، الزامى مىشود. يعنى يک امرى که مستحب بود الآن هم مستحب است اين امر بالنسبه به شما مىشود الزامى. همين امر بالنسبه به اين مىشود غير الزامى. امر، امر واحد است فقط شکلش تفاوت پيدا مىکند. شکلش الزامى مىشود و شکلش غير الزامى مىشود. با الزامى و غير الزامى شدن، يازده رکعت، سيزده رکعت نمىشود. و با مستحب شدن يازده رکعت نه رکعت نمىشود، همان يازده رکعت است و همان سوره در او خوانده مىشود، منتهى در يک جا بصورت الزام است در يک جا بصورت غير الزام است.
وجود، حقيقتش حقيقت واحد است، اين حقيقت واحده در يک جا مجرد بدون شکل است، در يک جا مجرد با شکل است و شکل، او را از تجرد در نمىآورد. اين مسأله اختلاف بين ما و بين حکما است.
سؤال: اگر اين ماهيت يک ماهيت ديگر بشود هيچ مسأله اى نيست، اين تشکيک است. ولى اينکه اين ماهيت ماهيت ديگرى بشود با حفظ آن سمت ماهيت اولى مشکل است.
جواب: صحبت در اين است که ماهيت ماهيت ديگر نمىشود،
سؤال: اگر هويت ديگر بشود
جواب: هويت يعنى چه؟ همين که شما مىگوئيد هويت، يعنى وجودى که ماهيت ندارد. وجودى که ماهيت ندارد يعنى شدن، ديگر نمىخواهد دنبال چيزى بگرديم، وجودى که مطلق است مىتواند بصورت دربيايد وقتى بصورت دربيايد آيا از اطلاق درمىآيد؟ اگر در بيايد پس ديگر مطلق نيست. اينکه عرضه نداشت اطلاق خودش را نگهدارد پس از اول مطلق نبوده، مطلقى بوده که نمىتوان به شکل در آيد، حالا که در آمده پس از اطلاقش دست برداشته است. پس همين که شما براى وجود اطلاق را اثبات مىکنيد، با اثبات اطلاق براى وجود، اثبات تشکلش به اشکال را براى او ثابت کرديد. چون اگر نتواند پس مطلق نيست اگر نتواند پس مجرد نيست. مجرد آن است که بتواند با ماده در شکل تجرد خود در بيايد. به اين ما مىگوئيم مجرد. اگر مجردى باشد که وقتى به ماده درآمد از تجردى دست برداشت پس اين لنگ در هوا مىشود. خود وجود تا اينجا آمد، آمد. هذا مجردٌ، مجردٌ. اينجا که رسيد شد ماده. اين که ماده شد از اين جدا شد اين تا اينجا با او همراهى کرد بقيهاش که ديگر همراهى نکرد. پس اين چه شد اينجا؟ آيا در اين حال باز مجرد است يا نه؟ مجرد است. شما که مىگوئيد ماده، چرا مىگوئيد مجرد؟ نه مجرد نيست ماده است. وقتى ماده است پس اين وجود نيست. چون وجود مجرد است يعنى يک وجود در عين تجرد خودش بايد ماده بودن خودش را حفظ کند والا مجرد نيست.
سؤال: حالا از جنبه فرمايش قبل که فرموديد در رابطه با لابشرط مقسمى و نسبت به اقسام بنابر فرمايش شما اگر قائل بشويم پس تمام اقسام را مىشود حمل کرد براى مقسم بر اقسام. يعنى هوهويّت است بنابر قوم که قائل بر بينونت بين آن مراتب هستند ديگر اين حمل صحيح نيست يعنى نمىشود اقسام را بر مقسم حمل کرد.
جواب: بله نمىشود حمل کرد تشکيل در وجود همين است
- سؤال: تجردى که ما نسبت به وجود مىگوئيم و در عين حال هم مىگوئيم با ماده بودن منافات ندارد، نشان تجرد از چه هست؟ ما که مىگوئيم با ماده بودن هم منافات ندارد.

