جلسه ۷۲
1بسم الله الرحمن الرحیم
شناخت و تبین حقیقت وجود رابط
دیروز عرض شد كه براى شناخت و تبین حقیقت وجود رابط، گرچه در مطالب بیان نشده ـ بحث شد. و اما ما در اینجا باید به دنبال جعل بگردیم و ببینیم كه جعل همان طورى كه خود مرحوم صدر المتألهین ـ در بحث استناد معالى به علل عالیه خود ـ ، جعل را به نفس تحقق الشّى مىزند و هیچ وجودى را مستقل بالذّات و لنفسه در قبال سایر حكماى مشائیه و رواقییه، نمىداند. بنابراین ما در بحث جعل باید ببینیم كه جعل به چه مسألهاى تعلق گرفته. اگر این قضیه براى ما روشن بشود به این نكته مىرسیم كه وجود رابطى به او جعل تعلق نگرفته است. بنابر مسلك و مبناى صحیح جعل تعلق مىگیرد به نفس الشى ء و به وجود الشى ء؛ البته جعل دو اصطلاح دارد: یك جعل بسیط و یك جعل مركب.
جعل بسیط آن است كه به وجود شئ فى نفسه مىخورد و به عبارت دیگر به وجود محمولى مىخورد و جعل مركب به وجود لازم، یا وجود نعتى براى موضوع مىخورد. مثلًا در زیدٌ موجودٌ جعل به نفس وجود زید تعلق مىگیرد و در زیدٌ عالمٌ دو جعل است یك جعل زید است و یك جعل عالم براى زید است. در اینجا كه جعل، جعل مركب است ما باید ببینیم كه در واقع آیا این جعل در او تركیب است یا حقیقت جعل یك حقیقت واحده است و تفاوتى نمىكند. در زیدٌ موجودٌ شكى نیست كه جعل تعلق به وجود زید گرفته و در این جعل امر دیگرى نیست.
حالا بنابر طریقه عدهاى از حكما كه اینها قائل به اصالت ماهیت هستند؛ ـ مىگویند ـ در عین تباین ذاتى ماهیات با یكدیگر ـ جعل به ماهیت تعلق مىگیرد خیلى عجیب است! چطور جعل به ماهیات تعلق مىگیرد؟ و بعد از تعلق جعل به ماهیات ما انتزاع یك مسأله و یك امر عدمى را ـ كه وجود باشد ـ مىكنیم چون قائلین به اصالت ماهیت، وجود را یك امر عدمى مىدانند و وقتى كه جعل به ماهیت تعلق گرفت ماهیت زید، موجود مىشود. از تبدّل این ماهیت ما یك امرى را انتزاع مىكنیم و اسمش را وجود مىگذاریم؛ اما در واقع چیزى جز تبدّل در اینجا وجود ندارد. من باب مثال اگر آب تبدیل به یخ بشود با تبدّل این ماء به ثلج، شما چطور اسم ثلج را روى ماء مىگذارید در حالتى كه حقیقت مائیت تغییر پیدا نكرده سر جایش است همین ثلج را شما قرین با حرارات قرار بدهید دوباره متبدّل به ماء خواهد شد. پس بنابراین در اینجا فقط یك تبدّلى انجام گرفته و این تبدّل موجب شده است كه ما یك معنا و یك مفهومى را انتزاع كنیم. تا به حال ماء مىگفتیم از این به بعد؛ ثلج مىگوئیم و وقتى كه متبدّل به امر دیگرى بشود بخار به او مىگوئیم، تبدیل به ابر شود، غین به او مىگوئیم؛ غمامه به او مىگوئیم. این تبدّلات با توجه به حقیقت واحدهاى كه دارند موجب انتزاع مفاهیم و عناوین مختلفى هستند. در مسأله تعلق جعل به ماهیت نظر آقایان این است كه مىگویند ماهیات در عالم خودشان متقرّر هستند یعنى تقرر دارند و نمىگویند كه منظور از تقرر چیست؟ آیا منظور از تقرر موجودیت است!؟ كه این تحصیل حاصل است، پس جعل به چه مىخواهد تعلق بگیرد؟ اگر منظور از تقرّر یك امر عدمى است ماهیات معدومه مىشوند. چطور جعل به امر معدوم تعلق مىگیرد؟ لذا اینها بین عدم و بین وجود، عالمى را به نام عالم تقرّر اثبات مىكنند ـ و آقایان ـ براى اینكه علم ازلى خداوند را اثبات كنند؛ قائل به حال و واسطه بین عدم و وجود هستند و ماهیات را حال مىدانند یعنى، نه ماهیات موجودند كه با چشم آنها را ببینیم، نه ماهیات معدومند كه لایخبر عنه باشند. پس این میان ماهیات متقرّر هستند و خودشان هم نمىفهمند كه چه مىگویند. مىگویند ماهیات متقررند تا بواسطه تغیر ماهیات، علم ازلى را به ماهیاتى كه بعداً تحقق پیدا مىكنند بتوانند توجیه كنند. اما ما نیازى به این مسائل نداریم. در هر صورت اشكالات زیادى بر آنها بار مىشود. این جعل بنا بر مبناى رواقیین به ماهیت تعلق مىگیرد.، وقتى كه ماهیت از تقرر، یك تحوّلى پیدا كرد و قابل براى اشاره شد ما به آن اشاره مىكنیم یعنى، وقتى قابلیت براى اشاره حسیه یا عقلیه را پیدا كرد آنوقت ما به او هذا موجودٌ مىگوئیم. پس وجود را ما وقتى بر ماهیت حمل مىكنیم كه جعل و اضافه اشراقیه پروردگار به ماهیت تعلق بگیرد ـ كه البته اینها قائل به اضافه اشراقیه نیستند ـ و ماهیت را موجود كرد آنگاه وجود را ما از آن إنتزاع مىكنیم، این یك قول.

