اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

جلسه ۶۶

0
اسفار

فصل(8) في مساوقة الوجود للشيئية

نسخه عربی

جلسه ۶۶

7
  •  بنابراین در تمام اینها یك مادّه اشتراك وجود دارد و آن عبارت است همان ظهور، العلم هو الظهور لذا بعضى به نور اطلاق علم كردند و به علم اطلاق نور كرده‌اند كه عبارت است از همان نفس ظهور الاشیاء، حال ظهور الاشیاء بصورتها العلمیه. یا ظهور الاشیاء بصورتها العینیه اینها دیگر مراتب است. بنابراین در خبیر و بصیر و در عالم و در شئ هم همین طور مى‌گوئیم. شیء یعنى چه؟ المشیئ وجوده هر چیزى كه خواست او مورد توجّه و وجود او مورد نظر است، ما به او مى‌گوئیم شئ و قابل اشاره حسیه هم هست، حال اشاره حسیه داریم یا اشاره علمیه یا اشاره باطنیه یا اشاره عقلیه در اینجا حاكم است. منتهى در مورد پروردگار اشاره عینیه صحیح است، ما خیال مى‌كنیم اشاره فقط به واسطه ید و به واسطه دخالت ماده است. اما اگر اشاره را فقط به عنوان عنایت به تحقّق شى بدانیم در ذات هم شىٌ صادق است منتهى لا كالأشیاء، بنابراین اشكالى ندارد كه ما همین الفاظ توقیفیه و صفات توقیفیه ثبوتیه را كه به اصطلاح توقیفى و ثبوتى هم و صفات جمالیه هستند اینها را ما بر پروردگار متعال اطلاق كنیم و همان طور بر افراد و بر ذوات دیگر اطلاق كنیم منتهى حیثیت در اطلاق باید لحاظ بشود. اما در صفات سلبیه مرحوم صدر المتالهین مى‌فرمایند: ما مى‌توانیم همان صفات سلبیه را كه متداول است و عرف آن را مى‌فهمد و الفاظ متدارج عرفى است آن را هم اطلاق كنیم فرض كنید مى‌توانیم بگوئیم: إنه لیس بجسمٍ. و منظور ما از جسم همین جسم است. إنه لیس بنوعٍ، إنه لیس بجنسٍ، إنه لیس بفصل همین معانى متعارف عرفى را در آنجا حمل كنیم.

  • تطبیق متن

  • ثم إنّهم سپس طائفه معتزله کما اضطروا فى کون الذوات مشترکه فى أنّها ذوات إلى صفات تفترق بها همان طور كه اینها مضطر شدند به اینكه بگویند ذوات در عین اینكه مشتركند در ذات بین خودشان مختلفند به نوع و صنف اما با این وجود ما اسم همه آنها را ذات مى‌گذاریم. کذلک یضطرهم همچنین ما ایشان را متعهد مى‌گردانیم كه بگویند صفات در عین اینكه مختلف نیستند و مشتركند در صفتیت الى فرض قسم ثالث بفرض صفات دیگرى كه، یفترق بها. آن صفات از همدیگر و افتراق پیدا مى‌كنند. عالم با خبیر، خبیر با بصیر، بصیر با سمیع، سمیع با حىّ و حىّ با قادر فرق مى‌كند. اینها همهبا هم مختلف هستند ولى در صفتیت با هم مشترك هستند. حال كه اینها در صفتیت با هم مشترك هستند؛ باید اینها یك صفاتى داشته باشند كه بواسطه آن صفات خود این صفات با هم افتراق پیدا كنند. ما نقل كلام مى‌كنیم در آن قسم صفات دیگر، و مى‌گوئیم آن صفات هم بالاخره در صفتیت كه با هم شریك هستند. آنها هم احتیاج به صفات دیگر دارند و تسلسل لازم مى‌آید. ویتمادى الامر الى غیر النهایه و یتبین پس مطلب كشیده مى‌شود به غیر نهایه و تسلسل لازم مى‌آید و از این جهت روشن مى‌شود. بنابراین نیاز ندارد كه بگویند كه خود ذوات در عین اینكه در ذاتیت شریك هستند در عین حال احتیاج به صفت دارند نه ممكن است خود ذوات بدون توجّه به صفت در خود ذاتیات شریك باشند مانند انواع، فصول، ذاتیات اجناس آتیه. ولى همه در ذاتیت با هم اختلاف دارند. همین طور هم ممكن است در ذاتیات اختلاف نداشته باشند مانند افراد یك نوع، اما در صنف اختلاف داشته باشند در صفات اختلاف داشته باشند. همین طور در نفس وجود اینها با هم اختلاف دارند، بنابراین خود وجود، وقتى كه ما نگاه آلى به او مى‌كنیم خود آن وجود را بحت و بسیط مى‌دانیم وقتى كه نگاه به تعینات مى‌كنیم مى‌بینیم خود وجود در آنجا متعین است. پس این اختلاف در خود تذوّت وجود است. البته حقیقت وجود كه اختلاف ندارد این را متوجّه باشید. حقیقت وجود كه بسیط است مركب نیست ولى در تعین و در مظهریت خب با هم اختلاف پیدا مى‌كنند ویتبین روشن مى‌شود. أنه إذا لم یعلم الشئ‌. وقتى كه وصفى معلوم نباشد، آخر اینها قائل به ثابتات شدند یعنى حتى صفات معدومى را هم اینها قائل به ثبوت شدند. خب وقتى یك شیء معدوم است چطور بواسطه آن شئ معدوم ذاتى تبین پیدا مى‌كند و ذاتى روشن مى‌شود شما كه مى‌گوئید ذات به واسطه صفت روشن مى‌شود، به واسطه صفت تمیز پیدا مى‌كند از ذات دیگر. وقتى شما یك صفت را ثابت بدانید پس چگونه این صفتى كه ثابت است و معدوم است باعث تمیز و باعث معلومیت ذاتى خواهد شد. بنابراین ما نمى‌توانیم قائل به ثابتات در صفات و در ماهیات خارجى بشویم. ویتبین انه اذا لم یعلم الشئ‌. وقتى یك شئى معلوم نباشد. لم یعلم به الشئ‌. شى هم بواسطه آن معلوم نخواهد بود. ویتبین علیهم. علاوه بر این. أن الصف مخبر عنها کما أن الذات مخبر عنها همان طور كه از ذات خبر مى‌دهیم از صفت هم خبر مى‌دهیم. بنابراین، كلام شما صفت ثابت است و معدوم است نه خیر ما قائل به این نیستیم همان طور كه ذات، وجود بر او عارض مى‌شود بر صفت هم وجود عارض مى‌شود و اگر وجود عارض شد مى‌شود از صفت خبر داد، وجود عارض نشد صفت هم مثل ذات مى‌ماند. دیگر فرقى این دو در این صورت ندارند از نظر جهل و عدم اخبار عنهما. ومن هذا القبیل جماعه از این قبیل جماعتى هستند كه الآن هم وجود دارند، و مى‌گویند كه به ذات بارى نمى‌توان رسید و تفكر در آنجا حرام و باطل است و باعث تعطیل أفهام و عقول شدند از رسیدن به معارف اینها الآن هم هستند، خیال نكنید فقط در زمان صدر المتالّهین و قبل از ایشان بودند. الحمدللّه همیشه جهّال وجود دارند. ومن هذا القبیل جماعه أیضاً تحاشّوا. اینها انكار و تحاشى مى‌كنند. ان یقولوا إنّ البارى موجود او معدوم. از گفتن اینكه حضرت بارى موجود است یا معدوم. من در جایى بودم گفتم یكدفعه خدمتتان، كه كسى آمده بود كه خیلى هم او را به حساب مى‌آورند. مى‌گفت: بر خداوند متعال اطلاق موجود مى‌كنند آن وقت یك دانه كبریت درآورد گفت بر این هم اطلاق موجود مى‌كنند مى‌گفت اینها این قدر نفهمند كه هم بر خدا اطلاق موجود مى‌كنند هم بر این دانه كبریت اطلاق موجود مى‌كنند. خب باید گفت، چه اشكالى دارد وقتى ما وجود را مشكك بدانیم؛ شما بر این نورى كه از شمع است اطلاق نور مى‌كنید و بر نور خورشید هم اطلاق نور مى‌كنید. نه زلزله‌اى مى‌شود، نه آسمانى به زمین مى‌آید، نه شمس و قمرى به هم مى‌خورند. لکون اللفظ على صیغه المفعول چون این لفظ بر صیغه مفعول آمده است لذا نمى‌شود اطلاق موجود را بر خدا كرد. همه‌اش باید به خدا فاعل گفت.