
تحلیل عرفانیِ حقیقت فناء در برابر وجود اطلاقی
نقد استقلال عین ثابت و تبیین صرافت وجود در سلوک شهودی
در این درس به بررسی یکی از پیچیدهترین مسائل عرفانی و فلسفی، یعنی نسبت بین فناء، بقاء و حقیقت وجود اطلاقی پرداخته میشود. حضرت آیةالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی قدّس الله سرّه در جلسه شصتوچهارم از سلسله دروس خارج اسفار، در خلال بحث، مفهوم فناء بهعنوان ادراک وجدانی فقر و نیستی انسان در برابر وجود صرف حق را تبیین میکنند و ارتباط آن با عین ثابت و علم الهی را نیز تحلیل مینمایند. ایشان با ردّ تلقی استقلالی از عین ثابت، بر بساطت و اطلاق وجود تأکید میکنند و نشان میدهند که درک صرافت وجود، کلید فهم بسیاری از مسائل فلسفی مانند وحدت وجود، علّیت، حرکت، و نسبت خلق با خالق است. در این درس همچنین به تبیین تمایز علم حضوری و حصولی، و نقش سلوک شهودی در رسیدن به حقیقت وجود توسط استاد پرداخته میشود.
تحلیل عرفانیِ حقیقت فناء در برابر وجود اطلاقی
7تلمیذ: عالم لاهوت که در علم نیست، بلکه آن حقیقت انوار مقدسه در عین هستند.
استاد: این علم و عین، اصطلاحی است که ما آوردهایم. اما درواقع همه آن علم است. ما میگوییم: مرحلۀ عین، مرحلۀ علم، علم حضوری، علم حصولی، اما آنچه در عالم حقیقت و تحقق واقع هست علم است. و وقتی که ما علم حق را حضوری بدانیم، این در عین است چه فرق میکند؟! فقط اصطلاح عوض کردهایم، اصل مطلب همان است.
تبیین مسئلۀ فناء
بنابراین جنبۀ عین ثابت، جنبۀ فناء و انمحاء است. و بهاصطلاح مرتبۀ فناء معلول در مرتبۀ علّت است تکویناً. ما اسم این را فناء میگذاریم. پس یک فناء تکوینی داریم و آن فناء جمیع معالیل در علل مافوق خود است تا اینکه برسد به منتهی العلل. این فناء، فناء تکوینی است. چه قائل به فناء اصطلاحی بشویم یا قائل نشویم، این فناء وجود دارد. در ادعیه هم داریم که همهچیز فانی است غیر از وجه الله، یا همهچیز هالک است الاّ وجه الله، همهچیز ازبین میروند و فقط او باقی است.1 فانی درمقابل باقی است. یعنی فقط حقیقت وجودیه که وجه الله است باقی میماند. اما همۀ تعینّات در همان مرتبهای که هستند باز آن جنبۀ فناء را دارند. لذا وقتی که ندای ﴿لِّمَنِ ٱلۡمُلۡكُ ٱلۡيَوۡمَ لِلَّهِ ٱلۡوَٰحِدِ ٱلۡقَهَّارِ﴾2 میآید، وقتی که گَرد انمحاء و فناء بر همۀ کثرات در عالم تجلّی ربوبی و تجلّی مُلکیت و سلطنت مطلقۀ حق مینشیند، در آنجا مسئله عوض نمیشود و نهاینکه انسان زیر و رو بشود و نهاینکه انسان ازبین میرود بشود و نهاینکه همۀ اشیاء خارجی و آنچه در عالم هست گَرد و پودر بشوند و بههوا بروند، بلکه همۀ اشیاء بهحال خودشان هستند و زمین و آسمان وسماوات همه بهحال خودشان هستند. بله، آنچه هست این است که آن جنبۀ سلطنت و مُلکیّت اعتباری و مِلکیّت اعتباری و استقلال اعتباری و تأثیر و تأثّرات اعتباری و سبب و مسببهای اعتباری، تمام اینها ازبین میروند و حقیقت امر منکشف میشود؛3 دقیقاً مثل شخصی که در خانوادهای رشد کرده و پدر و مادر خود را اشخاصی میداند که او را بزرگ کردهاند، وقتی که بزرگ میشود یکدفعه به سندی برخورد میکند و متوجّه میشود که مسئله چیز دیگری است، به او میگویند: پدر و مادر تو دیگری بودهاند و آنها در تصادف کشته شدهاند و تو طفل بودی و اینها سرپرستی تو را تقبل کرده و تو را بزرگ کردهاند، این سند به وزن او اضافه و یا کم نمیکند بلکه تنها کار این سند این است که مدرَکات او را زیر و رو میکند و یکدفعه متوجه میشود که تابهحال اینها را اعتباراً پدر و مادر میدانسته است اما ابوین او کسان دیگری بودند که در فلان ده زندگی و زراعت میکردند و دارای این خصوصیّات بودند. این قضیّه برای او یک دفعه روشن میشود. در روز قیامت که تجلّی مقام اطلاقی حق است و در آنجا میگویند: تجرّد هست و تمام اشیاء به تجرّد میرسند، معنایش همین است؛ یعنی ادراک این حقیقت که تابهحال خیال میکردیم که خودمان کسی هستیم و در مقابل حق و در قبال او اطاعت یا مخالفت میکنیم و امثالذلک و هر کدام از اشیاء را جدا میدانستیم و برای خود، حساب و کتابی قائل بودیم. در روز قیامت آنچه مجسم میشود این است که مراتب اطلاقی حق و مرتبۀ تجرّدی حق میآید و این جهت استقلالی را از انسان و بهطورکلّی از همۀ موجودات سلب میکند و او را متوجه این نکته میکند وجداناً نه علماً، یعنی نه به علم حصولی بلکه به علم وجدانی و حضوری آن فقر و مسکنت و امکان و تدلّی بالغیر و وجود بالغیر و عدم و نیستی خود را وجدان میکند و احساس میکند که یک حقیقت واحد بیشتر وجود نداشته است.
- مصباح المتهجد، ج 1، ص 266:
«و أنتَ خالِقُ کُلّ شَیءٍ لا إلَهَ إلّا أنتَ کُلُّ شَیءٍ هالِکٌ إلّا وَجهَکَ الکَریمَ أکرَمَ الوُجوهِ أمانُ الخائِفینَ و جارُ المُستَجیرین.» - سوره غافر (40)، آیه 16. الله شناسی، ج 2، ص 221:
«پادشاهی و اختیار بر نفوس امروز برای چه کسی میباشد؟! از برای خدای واحد قهّار است.» - جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به معاد شناسی، ج 5، مجلس 27.
- مصباح المتهجد، ج 1، ص 266:
