
مساوقت شیئیّت و وجود
نقد قول وساطت وجود، بین وجود و عدم
در این درس، این قول که وجود واسطۀ بین وجود وعدم است و ازاینرو، چیزی نیست که بخواهد در خارج تحقّق داشته باشد، ابطال میشود. حضرت آیةالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی قدّس الله سرّه در جلسه پنجاه و پنجم از سلسله دروس خارج اسفار، قول برخی از متکلمین مبتنی بر واسطه بین وجود عدم را نیز علاوه بر مطلب قبلی، نقد میکنند. برایناساس، در گام اول واسطه بودن وجود بین وجود و عدم نفی میشود و سپس در گام دوّم، اصل وساطت بین وجود و عدم هرچه که بخواهد باشد، ابطال میگردد. برای رسیدن بهاین رهیافت مقدماتی بیان میشود، منجمله تغایر مفهومی شیء و وجود، معنای شیء، تساوق بین وجود و شیئیت. بههرروی، اساساً ادعای تساوق از رهگذر نفی واسطه بودن وجود بین وجود عدم اثبات میگردد که در این درس نیز همین مطلب تبیین شده است.
مساوقت شیئیّت و وجود
7اما اگر شما بخواهید به این ماهیّت در ظرف ذهنتان نه در ظرف خارج، قالب بدهید و بگویید که مثلاً بقر از غنم سنگینتر است یا ابل از بقر وزنش بیشتر است، اینکه الآن این بقر را در ذهن آوردید، آیا الآن در اینجا به این بقر مشیّت شما و مشیّت وجودی تعلّق گرفت یا نگرفت؟ تعلّق گرفت! اگر تعلّق نمیگرفت که شما در ذهنتان نمیآوردید! پس چرا شما در ذهن آوردید؟ چون مشیّت شما تعلّق گرفت. و چرا وجود پیدا کرد؟ چون مشیّت شما به وجود او تعلّق گرفت، و چون مشیّت شما به وجود او تعلّق گرفت، این وجود پیدا کرد. حالا این مشیّت یا به وجود خارجی تعلّق میگیرد و این بقر داخل این اطاق درست میشود و یا این مشیّت به وجود ذهنی تعلّق میگیرد و این بقر در ذهن درست میشود، در خارج درست نمیشود. پس در هر دو صورت ما برای وجود، احتیٰاج به المشیء وجوده داریم، یعنی مشیّت باید به وجود آن تعلّق بگیرد، و ما نمیتوانیم وجود ذهنی را از مرتبۀ وجود کنار بگذاریم، چون وجود ذهنی یکی از مراتب وجود است.
پس بنابراین، چطور شما این بحث را فقط اختصاص به وجود خارجی دادید و گفتید: مساوقةُ الوجود للشیئیّة؟! آنوقت اگر ما این وجود را به معنای عام بگیریم و بگوییم: مساوقةُ کلّ الوجود، فی کلّ النشئات، فی نشأة الذهن و النفس و فی نشأة الخارج، در اینصورت این بحث درست است.
صدقِ موجود بر وجود خارجی و ذهنی
آنوقت در اینجا با اشکالی که به قائلین به ثابتات و احوال هست تفاوت پیدا میکند. یعنی اینهایی که در اینجا میگویند: وجود، لا موجودٌ و لا معدوم است و به ماهیّت تعلّق میگیرد، ممکن است بگوییم: منظور اینها در اینجا همین وجود ذهنی است، یعنی میگوییم: الماهیّةُ الموجودةُ ماهیّتی است که وجود در ذهن به آن تعلّق گرفته است و این بالنسبة به خارج هیچگونه تعلّقی ندارد. یعنی در مقام اثبات، نه اتّصاف خارجی در این لحاظ شده که بگوییم: الماهیّةُ الموجودةُ فی الخارج، و نه نفی در این لحاظ شده که بگوییم: الماهیّة المعدومةُ فی الخارج، بلکه در اینجا در عین اینکه این ماهیّت موجود است، درعینحال نه موجود خارجی است و نه معدوم خارجی، چون ما کاری به خارج نداریم. بله، بهنظر خارج یا معدوم است یا موجود است ولی ما اصلاً کاری به خارج نداریم. بدون درنظر گرفتن وجود و عدم خارجی، ما میبینیم که میتوانیم موجودٌ را بر این ماهیّت صدق بکنیم؛ البتّه منظور اینها نیست، و نهاینکه ما بخواهیم بیخود از اینها دفاع کنیم، ولی میگوییم: نحوۀ جواب در اینجا فرق میکند که یکوقت شما وجود را مساوق با شیئیّت در خارج میدانید، اگر اینطور است پس بنابراین شما دیگر در اینجا وجود ذهنی را خارج از مرتبۀ مشیّت میدانید. شما دیگر به مفهومی که در ذهن تحقّق پیدا کرده است شیء نمیگویید، درحالیکه ما شیء میگوییم، یعنی میگوییم: این چیزی که در ذهنتان آوردید غلط است. اینکه میگوییم: «این چیزی را که آوردید»، این یعنی چه؟ یعنی مشیّت تو به آن تعلّق گرفته و وجود پیدا کرده است و براساس ذهنیتت داری ترتیب اثر میدهی و رنگت قرمز میشود. اگر چیزی در ذهنت نبود پس چرا رنگت قرمز میشود؟! پس چرا رنگت سفید میشود؟! پس چرا اینطور میشوی؟! پس معلوم است این چیزی که در ذهن هست موجود است و در ذهن هست، و چیزی که در ذهن هست باید اول مشیّت به آن تعلّق بگیرد تا اینکه موجود بشود. حالا یا مشیّت، مشیّت فاعل بالمباشر باشد که این ذا نفس است و یا مشیّت، مشیّت فاعل منفصل باشد که آن نفس قدسی است و روح قدسی است که مشیّت او تعلّق میگیرد بدون اینکه خود انسان متوجه باشد، مثل افکار و اوهام و تخیّلات و مسائلی که در ذهن میآید و حالاتی که برای انسان حاصل میشود که مشیّت روح قدسی به همۀ اینها تعلّق گرفته و از اختیار خود انسان خارج بوده است.
