
بساطت وجود
جنس و فصل نداشتن وجود
پرسش اصلی در این درس این است که آیا خودِ حقیقت وجود نیز مانند ماهیّات میتواند از جنس و فصل ترکیب شده باشد یا خیر؟ حضرت آیةالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی قدّس الله سرّه در جلسه چهلم از سلسله دروس خارج اسفار، به قاطعیّت این امکان را رد میکنند و اثبات مینمایند که وجود ذاتاً بسیط و فاقد هرگونه اجزاء، مانند جنس و فصل است. و نشان میدهند که این ادعا بهلحاظ منطقی دچار اشکالات متعددی است. در ادامه بحث، به چالش مهم سازگاری بساطت وجود با کثرت ظاهری موجودات خارجی پرداخته میشود و توضیح داده میشود که این کثرت، ناشی از ترکیب ذاتی وجود نیست، بلکه حاصل ظهورات، حدود یا تعینات آن حقیقت واحد بسیط در مراتب مختلف است و با اصل بساطت منافات ندارد.
بساطت وجود
3بهطورکلّی بحثِ تشخّص در وجود، حکایت از این مسئله میکند که یک حقیقت واقعی خارجی، بهنحو کلّیت، نه کلّی طبیعی، بلکه بهنحو کلّی سِعی وجود دارد، و آن معنای [کلّی] سِعی دارای مظاهر و تعینّاتی است که ما اسمش را تشخّص وجودی به معنای سعی میگذاریم.
جنس و فصل نداشتن هویّات خارجی
و اما حال صحبت در این است که این هویّات خارجیّه یعنی همین چیزهایی که اعیان خارجیِ ما را تشکیل میدهد؛ [مثل] هویّت زید، هویّت عمرو، هویّت جدار، هویّت ارض، هویّت سماء، هویّت افلاک، هویّت کواکب و...؛ آیا خود این هویّات خارجیّه مرکب از جنس و فصل هستند یا اینکه نه، هویّات خارجیّۀ وجودات، مرکب نیستند [و بلکه] ماهیّت آنها است که جنس و فصل دارد؟
جنس و فصل داشتن ماهیّات
ماهیّت [هم] اشکال ندارد که جنس و فصل داشته باشد. ماهیّت هم که عارضِ بر وجود است. [مثلاً] یک هویّت، هویّت حیوانی است، یک هویّت، هویّت نباتیّه است، یک هویّت، هویّت انسانی است، یک هویّت، هویّت شجری است، [یک هویّت، هویّت] حجری است؛ همۀ اینها هویّات مختلف هستند که [این هویّتها] موجب میشود ماهیّت آنها با همدیگر اختلاف داشته باشد. آیا خود این هویّات جنس و فصل دارند یا ندارند؟ ما کاری به ماهیّتشان نداریم که ماهیّتشان حیوان و ناطق است یا حیوان و صاهل و امثالذلک است.
[بلکه] صحبت در این است که [ما با] خود آن چیزی که زید را تشکیل میدهد و زید، موجود به آن وجود خارجی شده است، کار داریم. حالا [اینکه] وجود خارجیِ زید حیوان است یا حجر است کاری نداریم [بلکه با] همینی که الآن در خارج تعیّن دارد کار داریم. بعد میآییم روی آن بحث میکنیم [و میگوییم] حالاکه شما هستی [وجود داری]، از چه مقولهای هستی؟ آیا از مقولۀ برنج هستی یا از مقولۀ گندم و یا از مقولۀ کشک؟ به این کاری نداریم. میگوید: فعلاً هستم؛ اسم این فعلاً هستم را هویّت میگذاریم. [منبابمثال] آدم کوری که وارد اطاقی میشود و یک صدایی میشنود و نمیفهمد که این صدا، صدای انسان است که از این اطاق میآید یا [مثلا] صدای نفس کشیدنی میآید، آیا انسانی در این اطاق خوابیده است و یا فرض کنید که یک گوسفند است و [سوال ایجاد میشود که آیا این] صدای نفَس گوسفند[است] یا شیر است؟ و یا اینکه هیچکدام از اینها نیست بلکه یک ضبط روشن است و صدای نفس کشیدنی از این ضبط میآید. انسانی که کور است و نمیبیند، با اوّلین چیزی که برخورد میکند میفهمد که یک چیزی هست. اینکه یک چیزی هست یعنی هویّت؛ یعنی بالأخره وجودی را در این اطاق احساس میکند. بعد بالا و پایین و وسط آن را دست میگیرد تا اینکه بالأخره بفهمد داخل در چه مقولهای است؛ آیا از مقولۀ انسان است؟ اگر انسان است آیا از مقولۀ مذکر یا از مقولۀ مؤنث است؟ بالأخره باید تِست کند تا [اینکه] مسئله برای او روشن بشود؛ آنموقع ماهیّت روشن میشود. پس در مرحلۀ اوّل هویّت آن روشن شد که بالأخره یک چیزی هست و بعد بر روی سرش دست میگذارد و میبیند که مو دارد پس انسان است.
