اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

ارتباط وجود و ماهیّت در خارج (1)

بیان شیخ اشراق و صدرا در نحوۀ ارتباط وجود و ماهیّت

0
اسفار
جلسات

حضرت آیةالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی قدّس الله سرّه در ادامه از سلسله دروس خارج اسفار، جلسه بیست ونهم در مورد انواع ارتباطی که وجود وماهیّت در خارج ـ نه ذهن ـ، با همدیگر می‌توانند داشته باشند بحث می‌کنند. در این جلسه بر اصالت وجود تأکید شده و تبیین می‌شود که «ماهیّت» امری ثانوی و اعتباری است. سپس، اشکال معروف شیخ اشراق بر اصالت وجود (مبنی بر تسلسل) نقل و رد می‌َشود بدین بیان‌که وجود، «موجود بالذات.» است و نیازی به وجود دیگری در تحقّق ندارد.

نسخه عربی

ارتباط وجود و ماهیّت در خارج (1)

5
  • تلمیذ: صرف اضافه نیست؛ اگر صرف اضافه است، چرا برعکس نمی‌گوییم؟! چرا به این ابن، پدر نمی‌گوییم درحالی‌که آن هم اضافه است این هم اضافه است؟! لابد این اضافه مابإزائی در خارج دارد؛ حالا یا تقدّم زمانی است یا... بالأخره یک چیزی هست.

  • استاد: ببینید، به‌طورکلی ما در هر اضافه‌ای نیاز به طرفین داریم، غیر از اضافۀ اشراقیّه. حالا در اینجا آن مابإزاءِ در خارج چیست؟ آیا صرف تقدّم زمانی، موجب اضافه شده است درحالی‌که تقدّم زمانی در خیلی از موارد وجود دارد؟! چرا به آنها اطلاق اضافه نمی‌کنیم؟! مثلاً این کتاب نسبت به این کاغذ تقدّم زمانی دارد.

  • عقل دو شیء را لحاظ می‌کند و بین این دو ارتباطی را به‌دست می‌آورد، و براساس آن ارتباط که ارتباط واقعی است و کشک نیست، اسم آن ارتباط را اضافه می‌گذارد. ولی آن ارتباط غیر از خود شخص است، چون خود آن شخص سر جایش هست و این هم سر جایش هست. حالا اگر شما تأخّر یا تقدّم زمانی بگیرید، می‌گوییم: مگر تأخّر و تقدّم زمانی باعث تغییر کیفیت آن می‌شود؟! شیئی که در دیروز هست و شیئی که در امروز هست هر دو سر جایشان هستند. عقل به‌لحاظ نحوۀ ارتباطات انتزاعی، این دو را با یکدیگر می‌سنجد و یک نحوۀ ارتباط بینشان برقرار می‌کند که این ارتباط عقلی است.

  • بی‌ارزشی اعتباریّات دنیا

  • این ارتباط تا دیروز نبود، من‌باب‌مثال طرف تا دیروز با همین کت و شلوار معمولی راه می‌رفته، حالاکه دوتا قپّه روی دوشش اضافه کرده‌اند، سردار شده است! خیلی خوب. حالا که سردار شده خودش را برای همه می‌گیرد! بابا، تو همان کسی هستی که تا دیروز کسی به تو نگاه نمی‌کرد؛ حالا در اینجا سردار و تیمسار و ارتشبد و امثال‌ذلک شدی! آن زمان‌ها ـ زمان شاه ـ خیلی مرسوم بود و هرچه می‌دیدیم طناب و زنجیر و لحاف و کرسی بود و از این‌طرف بشقاب و دیگ و کاسه می‌رفت و از آن‌طرف می‌آمد.

  • یک شب ما جایی بودیم و آقای سپهبدی هم آنجا بود. البته خودش بنده‌خدا اهل این حرف‌ها نبود، یکی دیگر مدام می‌خواست او را باد کند! این سپهبد همین‌طور با ما شوخی می‌کرد و ما هم سربه‌سرش می‌گذاشتیم. لباسش لباس شخصی بود و ما همین‌طور عمداً سربه‌سرش می‌گذاشتیم و او هم با ما راه می‌آمد؛ یعنی [ناراحت نمی‌شد؛ اما] یکی دیگر می‌دید ما داریم مثل یک گروهبان با او حرف می‌زنیم حرص و جوش می‌خورد. [این شخص به او می‌گفت:] «جناب تیمسار!»