
ارتباط وجود و ماهیّت در خارج (1)
بیان شیخ اشراق و صدرا در نحوۀ ارتباط وجود و ماهیّت
حضرت آیةالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی قدّس الله سرّه در ادامه از سلسله دروس خارج اسفار، جلسه بیست ونهم در مورد انواع ارتباطی که وجود وماهیّت در خارج ـ نه ذهن ـ، با همدیگر میتوانند داشته باشند بحث میکنند. در این جلسه بر اصالت وجود تأکید شده و تبیین میشود که «ماهیّت» امری ثانوی و اعتباری است. سپس، اشکال معروف شیخ اشراق بر اصالت وجود (مبنی بر تسلسل) نقل و رد میَشود بدین بیانکه وجود، «موجود بالذات.» است و نیازی به وجود دیگری در تحقّق ندارد.
ارتباط وجود و ماهیّت در خارج (1)
7یک میکروب را میفرستد داخل تَنِ یک نفر و آن پهلوان عجیب و غریب را مثل یک نزار در رختخواب میخواباند که دستش را نمیتواند حرکت بدهد! دستش را! یک میکروب که باید بگذاری زیر وسائل تا ببینی چقدر است. واقعاً:
تو آنی که از یک مگس کمتری *** امروز سالار و سرپنجهای1 همۀ اینها برای تنبّه انسان است. خدا خیلی خوب برای انسان موارد تنبیه و تنبّه و تذکره و تذکار را خیلی خوب بهوجود آورده است و خودش تمام این مطالب را به انسان نشان میدهد.
تلمیذ: یک روز همین بلا را بر سر ناصرالدّین شاه آوردند؛ شخصی با ناصرالدّین شاه به حمّام رفت. آن شخص به او گفت: «تو چه داری؟» ناصرالدّین شاه گفت: «من لشکر دارم!» آن شخص گفت: «در اینجا چه داری؟» دید دستخالی است [و گفت: «من در اینجا هیچ ندارم!» آن شخص گفت: «اما من علم دارم و تو هیچ نداری!»]
استاد: بله دیگر، درست است. انسان باید کاری کند که چه پیراهنش را در آورند یا در نیاورند به حالش فرقی نکند؛ اینطور باید باشد دیگر. نهاینکه وقتی پیراهن را در آوردند انگار همۀ هستیاش را از او گرفتهاند. اینها همه همین است.
حالا ریاست چطور؟ صحبتی که میخواستم در بحث اضافه بگویم سرِ این بود. آقا، تا دیروز کسی به او نگاه نمیکرد و جواب سلامش را نمیداد، اما امروز سردار شده است! سردار شدهای؟ بسیار خوب، إنشاءالله مبارک است و میمون! گفت: میمون بودید إنشاءالله خدا مبارک گرداند! حالا یک چند نفری هم باید [اطراف او را بگیرند]؛ سردارِ بدون سَردَر و خدم و حشم که نمیشود؛ طبعاً باید یک هنگ و یک تیپ به ما بدهید تا به آنها امر و نهی کنیم! وإلاّ میگوید: سرداری که در خانه بنشیند را نخواستم! آنجا فقط برای زنش سرداری میکند. البته در خانه هم زن برای او سرداری میکند!
میگویند: همه از تیمورلنگ خیلی میترسیدند، اما زنش از او نمیترسید. یک روز به زنش گفت: «اسم من که میآید، بدن [پادشاهان] تمام کشورها میلرزد، ولی تو چطور اصلاً از من نمیترسی؟!» گفت: «آخر دیگران شمشیر تیز تو را دیدهاند میترسند. آن شمشیر دیگری که من میبینم را دیگران نمیبینند و آن شمشیری را هم که دیگران میبینند، من نمیبینم! لذا داعی ندارم از تو بترسم و نباید هم بترسم.»
- بوستان سعدی، باب هشتم در شکر بر عافیت:
تو آنی کزان یک مگس رنجهای *** که امروز سالار و سرپنجهای
- بوستان سعدی، باب هشتم در شکر بر عافیت:
