جلسه ۲۷
11منبابمثال به حضرت علی علیه السلام که امیرالمؤمنین میگویند، یعنی امیر مؤمنین؛ اما درواقع مؤمنی بهجز حضرت وجود ندارد. هر ایمانی که در هر شخصی هست عبارت است از همان حصۀ وجودیای که او از امیرالمؤمنین دارد، و این خیلی معنای عجیبی است! یعنی نهاینکه من ایمان دارم و علی علیه السلام این ایمان مرا حفظ میکند، و نهاینکه من تقوا دارم و امام زمان علیه السلام محافظ ایمان من است و من تا زمانی که تولاّی آن حضرت را دارم ایمان دارم؛ بلکه اصلاً نفس ایمان من عبارت است از همان مقدار حصهای از ایمان که او در من قرار داده است. پس دیگر امیرالمؤمنین معنا ندارد و دیگر مؤمنینی نیستند تا او امیرشان باشد. مؤمنین عبارتاند از خودش؛ یعنی ایمان این مؤمنین عبارت است از همان حقیقت خودش! پس دیگر امیرالمؤمنین کنار میرود و امیرالمؤمنین گفتن از باب مدارای با عوام است. همینکه انسان ولایت امام علیه السلام را در وجود خود نبیند در همان لحظه ایمان ندارد، نهاینکه باید کسی بیاید و این ایمان را برای او نگه دارد، بلکه نفس حضور ولایت امام در یک شخص عبارت از ایمان او است و عدم حضور ولایی آن در یک شخص عبارت از عدم ایمان او است. پس امیرالمؤمنین گفتن برای مدارای با مردم است و از باب محاورات و مماشات با مردم است؛ یعنی یک ایمان را به زید نسبت میدهد و یک ایمان را به بکر نسبت میدهد و یک ایمان را به خالد نسبت میدهد و بعد میگوید: یا علی، تو امیر بر همۀ اینها هستی. آن ایمانی که اینها دارند یک مرتبه است و تو مرحلۀ صد و هزارش را دارا هستی! درحالیکه همان یک مرتبهای هم که آنها دارند اختصاص به حضرت دارد و برای خودشان نیست! این همان تشخص در وجود است.
وقتی تشخص در وجود واضح شد دیگر شما میتوانید تشخص در هر چیزی را بیان کنید، مثلاً بگویید تشخص در ایمان، تشخص در علم، تشخص در حیات، تشخص در قدرت، تشخص در إنیّت؛ یعنی تشخص در همۀ آثار وجود بهدنبال تشخص در اصل وجود میآید.

