
جلسه ۲۰
المرحلة الأولى في الوجود و أقسامه الأولية و فیها مناهج؛ الأول في أحوال نفس الوجود؛ فصل (1) في موضوعيته للعلم الإلهي و أولية ارتسامه في النفس
جلسه ۲۰
3اما وجود بشرطلا، وجودی است که ما دیگر هیچ هویّت و ماهیّتی را در قبال آن لحاظ نمیکنیم؛ این همان معنای ﴿كَسَرَابِۢ بِقِيعَةٖ يَحۡسَبُهُ ٱلظَّمَۡٔانُ مَآءً﴾1 است. در بشرطلا میگوییم: تشخص و تمحّض و تمرکز در خارج فقط در یک تعین و یک تشخص وجود دارد و تمام هویات دیگر مظاهر او هستند. وجود بشرطلا یعنی هویّتی که دیگر هیچ تعیّنی در قبال آن راه ندارد.
این فرق بین اطلاق و بین قید بشرطلا است؛ اما اصل و واقعیت هر دو یکی است و فرقی نمیکند.
اخذ وجود در فلسفه از حیث لابشرطی و اطلاقی
ما در اینجا بحث ادبی در وجود و موجود نداریم، بلکه خود آخوند بعداً این بحث را مطرح میکند. در اینجا مرحوم آخوند فعلاً از اقسام وجود بهعنوان کلی و اطلاقی و لابشرطی بحث میکند؛ یعنی هر شیء و هر تعیّنی که اسم موجود بر آن باشد، چه خداوند متعال باشد یا ملائکۀ مقرب باشند و چه عالم مجردات و عقول باشد یا عالم مثال و ماده باشد، دارای خواص و آثار و عوارضی است. در اینجا فعلاً راجع به این جهت صحبت میکنیم که این موجود که چنین معنای سعی و شمولی دارد، به چه تقسیماتی تقسیم میشود.
در منظومه هم بهخاطر همان اشکالی که عرض شد، اینطور مطرح شده است که اگر موجود عبارت از «ذاتٌ ثبت له الوجود» باشد، بنابراین عروض وجود بر این ذات باید مسبوق به علت باشد؛ حالا اگر آن علت، خود وجود باشد، دور لازم میآید، و اگر غیر از وجود باشد، تسلسل لازم میآید، چون ما چیز دیگری غیر از وجود و ماهیت نداریم. البته مرحوم حاجی این اشکال را از خود اسفار نقل میکند و بعداً هم در اینجا میآید.
تقسیمات اولیۀ وجود
این موجودی که ما بهعنوان حقیقت اولیٰ از آن بحث میکنیم دارای اقسام اوّلیهای است؛ یعنی اولاً بلا اول خود این موجود بما هو موجود دارای تقسیماتی است. منبابمثال وقتی شما اولاً بلا اول میخواهید حیوان را تقسیم کنید، به این تقسیم میکنید که یا عقل درّاک دارد یا ندارد؛ ولی شما هیچوقت حیوان را به این تقسیم نمیکنید که یا حساس است یا نیست، چون حساسیّت فصل مقوّم حیوان است و حیوان بدون آن اصلاً معنا ندارد. پس تقسیم اولی حیوان براساس عقل است: حیوان یا عقل دارد یا ندارد؛ اگر عقل داشته باشد انسان است و اگر عقل نداشته باشد غیر انسان است. بعد این تقسیمات را محدودتر میکنیم و پایین میآوریم و منبابمثال میگوییم که خود این انسان به دو دسته تقسیم میشود: یا مذکر است یا مؤنث است. در اینجا میتوان انسان را طور دیگری هم تقسیم کرد و لازم نیست که فقط تذکیر و تأنیث را مد نظر قرار داد؛ مثلاً میتوان گفت که انسان یا کمعقل است یا عاقل است، که البته در اینصورت تخصیص اکثر لازم میآید! چون فکر نمیکنم بیشتر از ده نفر کسی عاقل باشد! من تا بهحال باور نمیکردم در خود ما هم کمعقل وجود داشته باشد، ولی حالا میبینم که الحمدلله در خود ما هم کمعقل زیاد است؛ دیگر وای به حال بقیۀ مردم! البته اگر واقعاً کمعقل باشیم خیلی خوب است؛ چون جزء اکثر اهلالجنة میشویم!2
- سوره نور (٢٤) آیه ٣٩.
- معانی الأخبار، ص ٢٠٣: «عن مَسعَدَةَ بنِ صَدَقةَ عن جَعفَرِ بنِ محمّدٍ عن أبیهِ عن آبائِهِ علیهم السّلام قال: ”قال النَّبیُّ صلَّی اللَه علیه و آله و سلّم: دَخَلتُ الجَنَّةَ فَرَأیتُ أکثَرَ أهلِها البُلهَ!“ قال: قلتُ: ما البُلهُ؟ فَقالَ: ”العاقِلُ فی الخَیرِ، الغافِلُ عن الشّرّ، الّذی یَصومُ فی کُلِّ شَهرٍ ثَلاثَةَ أیّامٍ.“»
السرائر، ج ٣، ص ٥٦٦: «هارونُ بنُ مُسلِمٍ عن مَسعَدَةَ بنِ صَدَقةَ عن أبیعبدِاللَهِ عن أَبیهِ قال: ”أَکثَرُ أَهلِ الجَنَّةِ البُلهُ!“ قال: قلتُ: هؤلاء المُصابونَ الَّذینَ لا یَعقِلونَ؟ فَقالَ لی: ”لا؛ الّذینَ یَتَغافَلونَ عمّا یَکرَهونَ، یَتَبالَهونَ عَنه.»
