
جلسه ۱۷
المرحلة الأولى في الوجود و أقسامه الأولية و فیها مناهج؛ الأول في أحوال نفس الوجود؛ فصل (1) في موضوعيته للعلم الإلهي و أولية ارتسامه في النفس
جلسه ۱۷
8ولی این شخص، سَری هم به درون خود دارد. برای اینکه آن را پیدا کنیم، باید با او باشیم و او را تحت نظر بگیریم تا بفهمیم وقتی از دفترش بیرون میآید و سوار ماشین میشود، کجا میرود و از کجا میآید و با چه کسی حرف میزند، و این افرادی را که با او ارتباط دارند پیدا کنیم و ببینیم چه کسانی هستند و چهکارهاند؛ خلاصه باید او را یک ماه یا دو ماه و یا در بعضی از اوقات خیلی بیشتر از این تحت نظر بگیریم تا بفهمیم که مثلاً او به ساختمان اطلاعات و امثالذلک هم مراجعه میکند.
حالا که فهمیدیم این شخص با اطلاعات ارتباط دارد، باید ببینیم در چه ردهای از اطلاعات است. ولی اصلاً کسی را به داخل ساختمان اطلاعات راه نمیدهند، آنجا قرنطینه است و کسی وارد نمیشود! و اگر وارد شود اصلاً دود میشود و به هوا میرود یا یکدفعه با او تصادف میشود و میگویند که تصادف کرد و کشته شد! یا میگویند که بیچاره یکدفعه سرطان گرفت و مرد!
دم شتر به زمین میرسد تا شما بفهمید این شخصی که میگفت: «من تاجرم یا سوپر مارکتی دارم»، فلان مقام عالیرتبۀ این سازمان است و دیگر کسی نمیتواند او را بهدست بیاورد! لذا میگویند: افرادی که دارای این خصوصیات هستند و خیلی سرّی و مخفی هستند، اصلاً بهدست آورده نمیشوند تا بدانید دارای چه مسائلی هستند!
یکی از دوستان آقای بیات ـ خدا رحمتش کند ـ قضیهای را تعریف میکرد و میگفت:
در جنگ جهانی دوم (یا بعد از آن)، موقع مراجعت از مکه، به عراق رفتیم و مدتی در آنجا بودیم. یک روز در ماشین با یک نفر رفیق شدیم، و وقتیکه قدری با هم صمیمی شدیم، گفت: من فقط یک خواهش از تو دارم و آن این است که وقتی خواستیم از مرز بگذریم، تو من را نمیشناسی؛ همین! گفتم: همین؟ گفت: بله، همین!
وقتی به مرز رسیدیم، آن افسری که در آنجا بود و پاسپورتها را نگاه میکرد، به این شخص شک کرد؛ چون دید این آقا پاسپورت دارد، اما کر و لال است و هرچه از او میپرسد، نه چیزی میشنود و نه چیزی میگوید. با خودش گفت: من باید این شخص را امتحان کنم! یکدفعه بدون اینکه آن شخص اصلاً بفهمد و درحالیکه حواسش جای دیگری بود، از کنار گوشش یک تیر عجیبی زد! اما مثلاینکه این شخص مرده است، همینطور مثل دیوار فقط به دیوار نگاه میکرد! من از تعجب شاخ درآوردم که دیگر این مسئله عادی نیست! (چون آن افسر بیخبر تیر زده بود و اگر این شخص میفهمید، بالأخره تکانی میخورد!) در اینجا بود که آنها فهمیدند که این شخص واقعاً کر و لال است! ولی همینکه از مرز گذشتیم، دوباره این شخص به حرف آمد و گوشش باز شد!
