جلسه ۱۱
8وقتی ایشان دیسک گرفته بودند، من تازه ازدواج کرده بودم و در مشهد بودم. یک روز صبح والده به من تلفن کرد: «بلند شو بیا و ببین چه بر سر پدرت آمده است!» من صبح که آمدم آنجا دیدم ایشان مثل مارگزیده به خودشان میپیچند! تازه آنموقع که من آمدم، درد ایشان کم شده بود! عبارت ایشان این بود که فرمودند:
دیشب کمرم بهنحوی درد گرفت که وقتی نصف شب از خواب بیدار شدم و خواستم از رختخواب بلند شوم و بنشینم، یک ساعت و نیم تقلا کردم که فقط همینقدر بلند شوم و بنشینم، اما نتوانستم!
ایشان اطاقشان همان اطاق کناری بود و روی زمین میخوابیدند، ولی در اواخر عمر بهخاطر وضع کمرشان روی تخت میخوابیدند.
بعد ایشان به من فرمودند:
درد کمرم در بیمارستان بهنحوی بود که حاضر بودم کمرم را با تبر قطعهقطعه کنند!!
درد ایشان به این کیفیّت بود؛ یعنی اصلاً بهطور کلی رنگشان سفید میشد و از حال میرفتند، با اینکه ایشان در درد بسیار بسیار مقاوم بودند و اظهار نمیکردند!
بعد ایشان به من میفرمودند:
آقا سیّد محسن، این درد دیسک کمر، در برابر درد قلبی که من گرفتم هیچ بود! و این درد بهخاطر همان دلی بود که شکستیم!
یعنی حکم را بریدند و محاکمه هم کردند! چه موقعی حکم را اجرا میکنند؟ میگذارند برای بعد، تا اینکه یکدفعه این برنامه پیش آمد! خیلی عجیب است!
البته با این مطالبی که میگویم نمیخواهم ایجاد یأس کنم. هر که بامش بیش، برفش بیشتر! اما ما هیچ؛ ما مرخصیم و خدا اصلاً با ما کاری ندارد!
ایشان میخواستند به من این مطالب را تلقین کنند که تو که الآن میخواهی در یک مسئلۀ حق با یک جریان مبارزه کنی، باید این جهات را هم در نظر بگیری؛ یعنی گرچه حق است، ولکن حق باید اینطوری پیاده شود! خلاصه خیلی دقیق و خیلی عجیب است!
استاد کاملی که میتواند تربیت کند، به این شخص میگویند. آقا کامل بودند بهخاطر این نکات و بهخاطر اینکه این مسائل را به شاگرد تفهیم میکردند. ما در بیان حق و در راه حق باید طوری قدم برداریم و به شکلی مطلب انجام شود که حتی دل یک مؤمن نشکند، با اینکه حق است ولی نباید بشکند. خیلی مسئله مهم است!

