جلسه ۱۱
7اخیراً دارند من را بازخواست میکنند برای عملی که سابق انجام دادهام و در آن عمل با اینکه حق با من بوده است، ولی دلی رنجیده شده است!
یعنی همینطور نگه داشتهاند تا اینکه به اینجا رسید؛ حالا میگویند: «باید بیایی و حساب پس بدهی!» حالا آن قضیه این بوده است که در آن خانهای که مرحوم آقا در احمدیه میساختند، یک روز در راهپلهای که داشت برای پشتبام درست میشد، آن بنّا هر کاری میکرد راهپله درنمیآمد، آنوقت ایشان به آن بنّا میفرمایند: «باید اینکار را انجام بدهی!» او میگوید: «نهخیر!» آقا میفرمودند: «ما دست نزدیم و با خود گفتیم بسیار خوب، بگذار بسازد.» همینطور رفت بالا، تا اینکه در پاگرد گرفتار شد! حالا چهکار کند؟ چهطوری دربیاورد؟ خلاصه مجبور شد خراب کند. بعد مرحوم آقا به آن بنّا فرمودند: «اگر قدری اینطرف بیاوری، مثلاً پاگرد را زیادتر کنی و یک پله بدهی تمام میشود.» یعنی دو تا پاگرد بالا باشد؛ یکی اینطرف، یکی هم یک پله بالاتر که الآن هم همینطور است.
ایشان میفرمودند:
به من میگویند: تو اصلاً چرا جلوی بقیۀ بنّاها حرفی زدی که این شخص منفعل بشود؟ تو اصلاً چرا باید خانهای بسازی (عجیب اینجا است) که در ساخت آن خانه در چنین مسئلهای گرفتار شوی و با اینکه حق با تو است و غیر از این هم امکان ندارد، ولی دل یک شخص مؤمن بشکند؟!
حالا آن بندۀ خدا مؤمنی بود که از بانک پول نزول گرفته بود و آنموقع در خیابان پهلوی، یک ساختمان درست کرده بود و بعد هم نتوانسته بود نزول را بپردازد و بانک هم همۀ ساختمان و پول را برداشته بود و خلاصه داغان بود؛ یعنی مؤمن سلمان فارسی هم نبود، بلکه آدمی بود که ریش داشت و گاهی برای نماز به مسجد میآمد. ولی برای خدا فرقی نمیکند!
من آنموقع به آقا گفتم: «آقا اگر اینطور است، خداحافظ شما، ما رفتیم! برای یک کار حق که سالها پیش بوده است، الآن دارند از شما حساب میکشند!! ما که در هر قدممان مرخصیم!» الآن دارند میگویند: «تو اصلاً چرا باید زمینهای را بهوجود بیاوری که دلی را بشکنی؟ با اینکه حق هم با تو است!» آنوقت آقا را بازخواست و محاکمه کردند و حکم هم صادر کردند! چه موقعی حکم صادر کردند؟ آنموقعی که ایشان سکتۀ قلبی کردند! متوجه شدید؟! این سکتۀ قلبی جواب و حکم آن کار بود.

