جلسه ۱۱
6این انبیای گذشته خیلی مقامات داشتند! واقعاً وقتی که حضرت موسی عصا را اژدها میکرد دعا نمیکرد، بلکه نفس او بود که اینکار را میکرد، نهاینکه دعا کند و بگوید: «خدایا اینکار را بکن! خدایا نگذار آبرویمان برود؛ الآن دارم جلوی این سحره بیآبرو میشوم!» خدا هم ترحّم کند و بگوید: «حالا که او را فرستادهایم، آبرویش را هم نگه داریم!» نه، ممکن است که خدا آبروی همین حضرت موسی با همین کیفیّت را در یک جا نگه ندارد، منتها نه در بین جمعیّت. مگر خدا با پیغمبر این کار را نکرد؟! پیغمبر گفت: «فردا بیایید تا جوابش را به شما بدهم!» خدا هم گفت: «فعلاً چهل روز منتظر باش! چرا ”إنشاءاللَه“ نگفتی؟!1 از کیسۀ چه کسی میخواهی خرج کنی؟!» خدا میخواهد بفرماید که در مقام عزت و غیرت من ابداً هیچکسی فرق نمیکند! پیغمبر و غیر پیغمبر یکی است و پیغمبر با این مورچه هیچ فرقی نمیکند! وقتی که مقام عزت اختصاص به من دارد و من منشأ عزت هستم نه غیر من، پس یک سر سوزن غیر من در اینجا شرک است! تمام شد! اینجا است که بدن انسان میلرزد؛ یعنی بند از بند انسان جدا میشود و انسان نمیتواند هیچکاری انجام بدهد و همینطور میماند! خدا بعضی وقتها همین اولیای خودش را هم نگه میدارد و حساب میکشد! البته همۀ اینها برای عبور از مراحل است.
حالات اولیای کامل الهی
ما وقتی به حالت مرحوم آقا نگاه میکردیم میدیدیم که حتی در همین اواخر عمرشان یک سری مسائل اخلاقی بسیار عجیب و ظریف و دقیقی برای ایشان پیدا میشد که همۀ آنها حاکی از انکشاف عوالمی بود! این مسائل، خیلی عجیب است و شاید برای بعضیها قابل قبول نباشد!
در آن سفری که در زمستان برای مجلس عقد و وصلت و زفاف اخویمان آقای سید علی به قم آمدیم، والده و بقیۀ افراد همه با ما آمدند؛ ولی مرحوم آقا چند روز زودتر از ما آمده بودند و در اطاق آنطرف تنها بودند، و فقط آقای سید علی در آنجا بود. البته همشیره و آقای سید جعفر هم در آنموقع قم بودند. در آنموقع مسائلی اتفاق افتاده بود و مطالبی بین من و ایشان بود و بعضیها کارهایی کرده بودند که خلاصه من دلگیر شده بودم، لذا خودم را قدری کنار میکشیدم و در مسائل نبودم تا جریان بهنحو عادی باشد و به نظر برسد که مثلاً ما نیستیم. وقتی که آمدیم، یک شب آقا ما را صدا کردند و خیلی صحبت کردند. منجمله صحبتهایی که کردند این بود که فرمودند:
- رجوع شود به من لایحضره الفقیه، ج ٣، ص ٣٦٢؛ تفسیر القمی، ج ٢، ص ٣٤.

