جلسه ۱۰
7میگویند:
پسری نشسته بود و شخصی آمد و گفت: آیا الاغ مرا دیدهای؟
گفت: آیا الاغت چشم راست ندارد؟ گفت: بله، چشم راست ندارد!
گفت: پایش هم میلنگد؟ گفت: بله!
گفت: گرسنه بود؟ گفت: بله!
گفت: کاه بار الاغت کرده بودی؟ گفت: بله، خود خودش است!
گفت: من ندیدم!!
او شروع کرد با چوب و چماق و... آن پسر را میزد و میگفت: کجا دیدهای؟
میگفت: من ندیدهام! میگفت: الاغم همینطور بود که گفتی.
گفت: من الاغی ندیدهام؛ اما همینقدر که به جاده نگاه کردم دیدم فقط از علفهای اینطرف خورده شده است، ولی علفهای طرف دیگر همینطور مانده است؛ چون وقتی دارد میرود بالأخره گاهی دو قدم میرود و از اینطرف علف میخورد و گاهی یک قدم دیگر میرود و از آنطرف هم میخورد، ولی این فقط طرف چپ را خورده است، پس آنطرف دیگر را نمیدیده است، بنابراین فهمیدم که چشم راست ندارد. همچنین معلوم بود که میلنگد؛ چون جاده گلی است و جای یکی از پاهایش زیاد فرو رفته است و جای پای دیگرش کم فرو رفته است، پس معلوم میشود که فشار به اینطرف پایش آمده است. همچنین من فهمیدم که کاه بارش کردهای؛ چون در بعضی جاها ریخته و رفته است.
خلاصه، این پسر مدام کتک میخورد و میگفت: من الاغت را ندیدهام!1
یا مثلاً کسی نشسته است و فقط میبیند که یک قاطر با بار گیلاس و یک قاطر با بار سیب از اینجا رد میشود و آب هم از آنطرف میآید، با خودش میگوید که باید باغی در پشت آن کوه باشد که هم سیب دارد و هم گیلاس دارد و هم آب دارد. اما آن کسی که خودش میرود و از آنجا میآورد، او دیگر وارد باغ شده است و نیازی به تعریف ندارد. حکیم هم مثل همین آدمی است که چیزی ندیده است و فقط به خصوصیات و بدیهیات اطرافش نگاه کرده است و از اینها به یک مسئلۀ نظری پی برده است و میگوید که باید اینطور باشد.
- داستانهای امثال، ذوالفقاری، ص ٦٠٧.

