جلسه ۱۰
5کیفیت سلوک عملی سالک در سفر اول
بنابراین کارهایی که باید سالک در این سیر انجام بدهد این است که از بخل، حسد، تجمع، ترؤّس و همۀ آنچه مربوط به شخصیّت خودش است بگذرد؛ یعنی از تمام جنبههایی که موجب میشود او از رسیدن به حقیقت وجود باز بماند بگذرد. آن وجودی که بهقول مرحوم حاجی:
مَفهومُه مِن أعرفِ الأشیاءِ *** و کُنهُه فی غایة الِخفاءِ1 باید به آن غایةالخفاء برسد و کمکم مسئلۀ اعرفیّت و جنبۀ حقیقت و کنار گذاشتن مجازات اعتباریۀ اشیاء، برای او یک حقیقت و جنبۀ عینی پیدا کند؛ نه اینکه فقط جنبۀ علمی محض داشته باشد. حالا ای کاش علمی باشد، ولی دیگر تخیّلی نباشد!
لذا سالک در این سفر میخواهد که خودش را به حقیقت هستی و وجود مطلق برساند، از أعراض و شوائب و آنچه مربوط به ماهیّت او است بگذرد، از مرحلۀ فقر که لازمۀ امکان ذاتی ماهیات است عبور کند و به مرحلۀ غناء که وجود مطلق است برسد. وقتی که به مرحلۀ غناء رسید، دیگر نمیتوانیم بگوییم که این سالک به مرحلۀ غناء رسیده است؛ چون در آنجا فقط غناء است و دیگر هیچ ذات و جنبۀ تعیّنی باقی نمانده است. در این مقام، جنبۀ استعداد و امکان ذاتی از بین میرود و دیگر مقامِ وجوب و ضرورت میشود. آن شعر معروفی که میگوید:
میگفت در بیابان، رندی دُهل دریده *** عارف خدا ندارد کو نیست آفریده2 به همین مسئلۀ رسیدن به مقام هوهویّت اشاره دارد. در آنجا امکان ذاتی از بین میرود؛ چون امکان ذاتی مربوط به اتصاف ذاتی ماهیات است و وقتی جنبۀ ماهوی ماهیات ـ که جنبۀ استقلال و تعیّن است ـ از بین برود، دیگر ماهیّتی باقی نمیماند تا متصف به امکان ذاتی بشود. بنابراین در آنجا مقام فناء و غناء و ضرورت و وجوب است.
آنجا سیر سالک در سفر من الخلق إلی الحق است و کمکم به حقیقت وجود میرسد و آن تعیّنی که او را از انکشاف حقیقت باز میدارد کنار میزند. این کنار زدن تعیّن راه دارد، چاه دارد، چاله دارد، راه مستقیم دارد و انسان برای کنار زدن تعیّنات و برداشتن خصوصیات و آثاری که موجب میشود این تعیّن دائماً در تعیّن و ابتعادش قویتر بشود، باید بهترین راه و أقصر فاصله را پیدا کند و آن تعیّنات را یکییکی رها کند تا جاییکه یک حالت یکنواخت و صاف و آرام پیدا کند؛ مانند آب حوض آن حیاطی که هوا در آن اصلاً جریان ندارد و وقتی انسان به این آب حوض نگاه میکند، بهاندازۀ سر سوزنی تموّج در آن نمیبیند. این در آنجایی است که دیگر نفس او خُرد شده است و هیچگونه رمقی برای او باقی نمانده است، بلکه اصلاً به حالت دیگر متحوّل شده است و دیگر هیچگونه خبری از آن حالت اول نیست. به این مقامی که او دیگر آرامِ آرام است و هیچ حالت و شائبهای از انتساب و ربط خیر به خود، در او باقی نمانده است و جنبۀ استکثار خیر ﴿لَٱسۡتَكۡثَرۡتُ مِنَ ٱلۡخَيۡرِ﴾3 در او بهکلی محو شده است و حتی شائبهاش هم باقی نمانده است، مقام فناء میگویند. این سفر، سفر من الخلق إلی الحق در جنبۀ شهودی و قلبی است.
- شرح المنظومة، ج ٢، ص ٥٩.
- اصطلاحات صوفیان مرآت عشاق، ص ٤٨٢.
- سوره اعراف (٧) آیه ١٨٨.

