جلسه ۱۰
8فرق بین حکیم و عارف هم همین است. عارف خودش را به حقیقت وجود میرساند و آن واقعیّت را با وجدانش لمس میکند؛ ولی حکیم نشسته است و میگوید: «وجود، بسیطالحقیقة است و اطلاق دارد و علت برای تعیّنات است. وجود حقیقت محض است، بهطوریکه نه جسم و ماده در آنجا هست، و نه اصلاً صورت هیولانی و برزخی و مثالی و غیره در آنجا هست. وجود یک حقیقت اطلاقی است که لازمهاش این است که عکس و صورتی نداشته باشد.» یعنی حکیم اگر خیلی هنر کند فقط اینها را با آن واقعیّت منطبق میکند، ولی خودش تغییری نمیکند، اهواء و شهوات و غضبش باقی است، خود محور است و همۀ دنیا را برای خودش میخواهد.
تأثیر سفر عقلی در ایجاد شهود باطنی
البته در بعضی اوقات اگر این مطالب با صفای نفس توأم شود، تغییر کمی در نفس حکیم ایجاد میکند. لذا اگر به اغلب حکما نگاه کنید میبینید که اینها مُعرض از دنیا هستند و خیلی با مردم سر و کار ندارند؛ چون توغل و اشتغال در مسائل فلسفی، اینها را کمی به این حقایق میرساند و کمکم این حالات در آنها پیدا میشود که همۀ امور از خدا است و او مسببالأسباب است، پس باید بیخیال باشیم و اینقدر خود را به این در و آن در نزنیم و اعصاب خودمان را خراب نکنیم! اما اینطور نیست که واقعاً به این حقایق برسند.
در خواندن حکمت، درویشی و بدبختی و بیچارگی وجود دارد؛ چون اگر به آنها بیاحترامی نکنند، اما دیگر اعتنایی هم نمیکنند! ولی با اینهمه، آنها دست از این مسائل و حقایق برنمیدارند؛ چون انسان وقتی یک حقیقت را فهمیده است، چطور میتواند از آن دست بردارد؟! اصلاً نمیتواند دست بردارد! اگر بگویند دست بردار، هیچ فایدهای ندارد؛ چون انسان دیگر خودش را در برابر این حقیقت باخته است. حکما بایستی که اینطور و به این کیفیّت باشند.
سفر عرفا سفر روحانی و عینی است و سفر حکما سفر علمی است، البته نه علمی به معنای شهودی، بلکه علمی به معنای نظری و فکری.

