جلسه ۹
5یک خطاط میخواهد آنچه در نفس دارد روی کاغذ بیاورد. یک نقاش میخواهد آن عکس مناظر طبیعی و طیور و وحوش و سماء و ارض و بحر و أنهار را که در نفس دارد، روی کاغذ بیاورد. همۀ آن عکسها در ذهنش است؛ البته در مقام اجمال، نه در مقام تفصیل. همه در ذهنش است و میگوید: من یک دریا باید اینجا بگذارم، یک رودخانه کنارش اینجا بگذارم، یک کوه اینجا بگذارم، چند تا درخت اینجا بگذارم، چند تا طیر و... در هوا بگذارم، سماء و أرض را مرتب بکنم و...؛ ولی هنوز به مرحلۀ ظهور نیامده است. اولین چیزی که سر میزند، اراده است. اراده میکند و دستش به سمت قلم میرود و آن قلم را برمیدارد و رنگ و لون مناسب با آن منظره را اختیار میکند و بعد از اینکه اختیار کرد، شروع میکند با آبرنگ و آن الوانی که در کنارش است، یکییکی روی کاغذ میآورد. یعنی بهواسطۀ آن اراده، آنچه در ذهن دارد در اراده میآید و از اراده به دست میآید و از دست به کاغذ میرود.
باید خیلی دقت کنیم؛ اینجا بزنگاه مسئله است! اگر این معنا روشن بشود کلام محییالدین روشن میشود. وقتی که نفس ما معنایی در ذهن دارد، در سلسله مراتبی که آن معنا را به خارج منتقل میکند، اولین مرتبه اراده است، بعدش دست است، بعدش فرض کنید اگر انگشتش پَر داشته باشد ـ این تقریب نزدیکتر از مثال قلم است ـ با خود همین انگشت شروع میکند و روی کاغذ درمیآورد. یکدفعه میبیند که او صبح شروع کرد و از صبح تا عصر روی کاغذ کشید و عصر که میشود یک منظرۀ بسیار عالی و طبیعی و با سماء و أنهار و بحار و جبال و أشجار و... در مقابل شما است. این منظره از کجا بهوجود آمد؟ از خود او بهوجود آمد! یعنی این منظرهای که در نفس او است، الآن در خارج بهوجود آمد. اگر آنچه در نفسش است با آنچه در خارج است دو تا باشد، پس این غیر از آن است و نمیتواند از آنچه در نفس است حکایت کند. بنابراین بین آنچه در خارج است و بین آنچه در نفس است نباید تخطی و اشتباه باشد، بلکه این باید عین همان باشد بدون یک ذره و یک سر سوزن اختلاف. بنابراین تمام آنچه در این مناظر است و تمام آن الوان و اشکال و صوری که در این مناظر بهوجود آمده است، همه از مقام ارادۀ او بهوجود آمده است، بعدش انبعاث این قوّه در عضلات است و بعدش آنچه در نفس است در قرطاس و آن کاغذ ظهور پیدا میکند.

