جلسه ۷
13یک مدت دیگری میگذرد، ما نگاه میکنیم میبینیم که عجب، این که این کارها را انجام میدهد، اصلاً حالاتش تغییر کرده است؛ این یک آدم عصبانی و... بود، ولی الآن نگاه میکنیم میبینیم بشرۀ خیلی خندهرو و متبسمی دارد. بعد میگوییم که عجب، این قبلاً اینطوری بود و رفیق او آنطوری بود؛ ولی این هم آنطوری شده است! بعد نگاه میکنیم به او میبینیم که این اصلاً میل به کتاب و مطالعه نداشت و اهل این حرفها نبود و اصلاً این چیزها را مسخره میکرد و میگفت: برو بابا! ولی حالا میبینیم که همیشه دارد کتاب دستش میگیرد و مطالعه میکند! قضیه چیست که این مسئله در او پیدا شده است؟ بعد میبینیم که این آدمی بود که صبح تا شب جایش در سینما بود و اهل آواز و بزن و بکوب و... بود، ولی حالا دائماً دارد مسجد میآید، دائماً دارد ذکر میگوید، یونسیه میگوید، اربعین دارد و...! میبینیم که عجب، عجب، این یکی صفاتش هم مثل آن یکی شده است! میگوییم: حتماً اینها خیلی با هم داغ شدهاند که این الآن دارد صفات آن یکی را پیدا میکند.
بعد یک مدت که میگذرد میبینیم که اینها دیگر خیلی با هم یکی شدهاند و وحدت اسمائی پیدا کردهاند. البته مسئله اینجا دیگر خیلی دقیق میشود که چطور اسماء از این شخص در آن شخص رفته است. اینها را که من میگویم جدی است، شوخی نمیکنم. این مسائل در عالم اثبات واقعاً هست و وقتی شما نگاه میکنید میبینید:
من کیام؟ لیلی، و لیلی کیست؟ من *** ما یک روحیم اندر دو بدن1 راست میگفت و واقعاً این قضایا را وجدان میکرد.
ببینید: ما از رتبۀ فعل کمکم جلو آمدیم و به رتبۀ وصف رسیدیم و وصفها یکی شد. بعد نزدیکتر آمدیم و دیدیم که اسماء یکی شده است؛ یعنی هر ارادهای که این در ذهنش پیدا میشود، در او هم پیدا میشود، و هر چیزی که در او پیدا میشود، در این هم پیدا میشود. منبابمثال این در همدان است و او در قزوین است، حالا این که در قزوین است هرچه بر سرش میآید و هر ارادهای میکند، میبینیم که عجب، در آن دیگری هم پیدا میشود، با اینکه آن دیگری آنجا است و اصلاً ربطی به این ندارد! به این «وحدت اسمائی» میگویند؛ یعنی اسمها یکی میشوند. اسم یعنی جنبۀ تعیّن و خواست و آنچه خواست به آن برمیگردد.
- مثنوی معنوی (میرخانی)، دفتر پنجم، ص ٤٧٢.

