جلسه ۶
8بزرگش نخوانند اهل خرد *** که نام بزرگان به زشتی برد1 مرحوم آقای انصاری میفرمودند:
درویشی کنار آن مجلس نشسته بود، این درویش نگاهی به او میکند و بلند میشود و میرود. ایشان درس را تمام میکند. شب که خانه میآید و مشغول مطالعه میشود میبیند که هیچ چیزی نمیفهمد! عجب، چرا اینطور است؟! کتاب را باز میکند، اصلاً چیزی نمیفهمد و اصلاً نمیتواند عبارت را بخواند! مثل بچههای پنج شش ساله که اصلاً چیزی نمیفهمند و فقط خطوطی که جلوی چشمشان هست میبینند، همینطور فقط نگاه میکند! آب به صورتش میزند، ولی میبیند هنوز نمیفهمد! خدایا، چرا اینطوری است؟! زنش را صدا میکند که ما نفهمیدیم، تو بیا ببینیم آیا میفهمی؟ خلاصه، زنش میآید و میخواند، زنش چیزهایی میخواند، ولی خودش میبیند اصلاً نمیفهمد که شهید چه میگوید و حرفهایش چیست. خلاصه خیلی عجیب بود! حال اضطراب داشت، ولی بالأخره خوابش میبرد. صبح بلند میشود و به درس میرود. کتاب را باز کند و هرچه به کتاب نگاه میکند میبیند که هیچ چیزی متوجه نمیشود! فقط مثل یک بچه، میبیند که خطوطی هست، همین! میگوید: «خدایا، چرا اینطور شدم؟!» بعد یک طور برای شاگردها سمبل میکند و میگوید: «من امروز قدری ناراحتی و کسالت مزاج دارم و فعلاً امروز درس تعطیل باشد!» اگر بگوید نمیفهمم، آنوقت آبرویش میرود! بلند میشود و بیرون میرود.
آنموقع طهران محدود بود و کمی بیرون از طهران، بیابان بود. از طهران کمی بیرون رفت، ولی همینطور عصبانی و ناراحت بود. به نهر آبی میرسد، آنجا مینشیند، یکدفعه میبیند که آن درویشی که دیروز آنجا بود، اینجا نشسته است. درویش میگوید: «اهانت به بزرگان جایز نیست! مقام شهید بالاتر از این است که تو و امثال تو بخواهید به او اهانت کنید! برو و دیگر از این کارها نکن!» خلاصه درویش میرود و او یکدفعه میبیند که دوباره همهچیز معلوم شد و هرچه در ذهنش بود برگشت.2
خلاصه، قضیه این است که چه کسی میگوید که ما علم داریم؟! ابداً، آنچنان از ما میگیرند بهطوریکه دیگر نمیتوانیم هیچچیزی را تشخیص بدهیم! جدی عرض میکنم، این واقعیت محض است و هیچ شکی در این نیست. به خدای لا شریک له، حتی اگر در وجود خودمان شک باشد، ولی من معتقدم که در این قضیه هیچ شکی نیست که در همۀ علومی که داریم، ما فقط مرآت و آینه هستیم! اگر شما بهاندازۀ سر سوزنی در این مسئله خلاف دیدید، روز قیامت جلوی مرا بگیرید و بگویید: سید، به ما دروغ گفتی! اینچنین محکم حرف میزنم!
- گلستان سعدی (ایزدپرست)، باب اول، مَثل ٤٤، ص ٦٦.
- رجوع شود به سالک آگاه، ج ١، ص ٣٥.

