جلسه ۶
7اینجا مثل مسئلۀ آینههای متعددی است که یک نور در آنها جلوه کرده است، و هر آینه دارد میگوید: «من آن خورشید را نشان میدهم!» و راست هم میگوید، چون دارد نشان میدهد. همه دارند میگویند و دروغ هم نمیگویند. البته فرق آینه با ما این است که آینۀ بیچاره خودش اقرار میکند که من فقط آینهام؛ ولی ما در این بین میگوییم: ما اصلاً خود خورشیدیم! بین مای نابهکار و بین آن آینۀ بیچاره فرق این است: آن میگوید که من فقط آلت و واسطه هستم و خودم هیچ چیزی نیستم؛ ولی ما میگوییم که این خورشیدی که در ما طلوع کرده است واقعاً طلوع کرده است! یا این علمی که ما الآن داریم واقعاً داریم! این استعدادی که داریم واقعاً داریم! این حافظهای که داریم واقعاً داریم. ما مرتکزات ذهنی، قوه، قدرت، شجاعت، جرئت، جربزه و... داریم؛ گرچه کم و زیاد هست، ولی بالأخره همه را داریم و نمیتوانیم بگوییم نداریم! ولی صحبت در این است که ما اینها را مستقل میدانیم. اگر فقط و فقط یک ذره عقل داشته باشیم، میفهمیم که ما فقط آینه و مرآت هستیم و اگر علمی داریم او عنایت کرده است. دلیلش این است که او فردا از ما میگیرد. وقتی گرفت حالا دوباره آن را پیدا کن! مگر پیدا میشود؟! ابداً! آنقدر اظهار عجز و نیاز و... میخواهد!
لزوم توجه غیر استقلالی و آینهگونه به خود و داشتههای خود
مرحوم آقای انصاری از شخصی نقل میکردند و میفرمودند:
شخصی در مسجد مروی طهران یا در یکی از مدارس متعددی که طهران داشت، درس میداد. یک روز که سر درس نشسته بود و لمعه درس میداد، به شهید ثانی اعتراض میکند که ایشان اینجا را نفهمیده است! این حرفها چیست؟! مسئله همین است که ما میگوییم! خلاصه ظاهراً اهانتی هم به مرحوم شهید میکند.
اگر انسان میخواهد کلام بزرگان را رد کند نباید اهانت کند، بلکه مثلاً باید بگوید: به نظر ما میرسد که این مطلب اینطور است. چون اینها بزرگاناند، اینها مقدساند، نفس آنها مقدس است و موقعیت آنها مقدس است.

