جلسه ۶
13گرچه حقّ مطلق در اینجا تعیّن پیدا میکند، اما این تعیّن او دیگر تعین حق است و تعین نفس نیست. حضرت در اینجا سفر من الحق إلی الخلق بالحق را انجام داده است؛ یعنی وقتی از آنجا مراجعت کرده است، در آنجا حق با او است، نهاینکه جدای از حق برگشته است، بلکه خدا را هم با خودش آورده است؛ یعنی او در اینجا دیگر خود حق محض است که به اینصورت دارد جلوه میکند. این معنای حقیقت معرفت است.
اینهایی که علی را از خدا جدا کردهاند و ولایت را از توحید جدا کردهاند، ولایت را به تاری ملاحظه میکنند و همۀ اینها به تاری دیدن است! امیرالمؤمنین از این کارهایی که اینها میکنند بیزار است و میگویند: من کجا جدای از توحید هستم؟ کجا جدای از حقیقت خدا هستم؟ من بدون حقیقت توحید صفر هستم! ولایت عین توحید است. قبول ولایت، قبول توحید است و قبول توحید، قبول ولایت است. هم سنیها که ولایت را رد کردهاند و به توحید گرویدهاند، در اشتباه محض هستند، و هم آنهایی که قائل به ولایت هستند و توحید و عرفا را کنار گذاشتهاند، در اشتباه محض هستند؛ هر دوی این افراد در نقطۀ مقابل حق هستند. کسی که قائل به ولایت امیرالمؤمنین است قائل به توحید حقۀ حقیقیه است و کسی که قائل به توحید حقۀ حقیقیه است قائل به ولایت امیرالمؤمنین است؛ هیچ فرقی در اینجا ندارد و بهطور کلی مقام ولایت با مقام توحید سیّاناند، یعنی یک واحد هستند، نهاینکه تفاوتی داشته باشند.
کیفیت مراعات مقام تشریع در حفظ ادب نسبت به امور مربوط به توحید و ولایت
تلمیذ: چرا پس به قرآن «ثقل اکبر» میگویند؟
استاد: البته معنای ثقل اکبر در بعضی از موارد آمده است؛1 ولکن خیلیها معتقدند که ائمه ثقل اکبر هستند و اتفاقاً روایات هم در این زمینه داریم، و قرآن هم تراوش همان حقیقت است.2
وجهی که به قرآن «ثقل اکبر» میگویند بهخاطر «در مقام تأدّب بودن» است. در مقام تأدب یعنی امام علیه السّلام در این عالم و از نقطهنظر مراتب نفس و مراتب کثرت، بالأخره وجود بشری دارد، در مقابل قرآن که جنبۀ ربّی دارد و متوغل در جنبۀ ربّی است؛ لذا خود حضرت با اینکه میگوید: «من قرآن ناطق هستم؛ این قرآنها را بزنید!»3 اما خود حضرت در مقام تأدب نسبت به قرآن، خضوع و خشوع دارد.
- تفسیر القمی، ج ١، ص ٣؛ بصائر الدرجات، ج ١، ص ٤١٤؛ تفسیر العیاشی، ج ١، ص ٥؛ بشارة المصطفی، ص ٢٩ و ٣٠؛ الاحتجاج، ج ١، ص ٦٠.
- رجوع شود به بحار الأنوار، ج ٣٠، ص ٥٤٦؛ معاد شناسی، ج ٧، ص ٣٠١.
- مرآة العارفین، قونوی، ص ٣٩؛ نور ملکوت قرآن، ج ٣، ص ١٩٤.

