جلسه ۶
10در یکی از خاطراتش میگوید: «ما را حتی در شهر هم نمیبردند! یک بار ما را به یک پایگاه نظامی بردند و در آنجا کنار سلول دیوانهها به ما جا دادند و چند ساعت آنجا بودیم، تا اینکه از آنجا منتقل شدیم. اصلاً اگر چند ساعت دیگر میماندیم همۀ ما دق میکردیم!»1 یعنی دیوانهها جلوی اینها شکلک درمیآوردند و اینها را سر حال میآوردند!
نکات خوبی در آن کتاب آورده بود و این یکی از آن نکات بود. در جای دیگری نقل میکند:
یک بار که شاه و خانوادهاش در یک جزیرهای با هم بودند، او در اطاقی نشسته بود، یکدفعه پسرش رضا که ولیعهد بود، شروع کرد به شوخی کردن و گفت: «برو آقا، خدا هم جوک و شوخی است!» یکدفعه پدرش به او گفت: «با هر کسی میخواهی سر به سر بگذار، ولی با خدا سر به سر نگذار! دیدی که چه به روزگارمان آمد! میفهمی؟! نمیتوان سر به سر خدا گذاشت!2
خلاصه، اینها قدری معتقد شده بودند، یعنی متوجه شده بودند که آن کبکبه و دبدبه و آن بیا و بروهای کذایی و... همه به قدرت خدا است! بندۀ خدا، بیا پایین! یکدفعه در یک شب و در یک ساعت، طومار آن کاخها و بالا و پایینهای کذایی و... برچیده شد و پنبۀ آنها زده شد! اینها همه قدرت خدا است! خدا میخواهد نشان بدهد که همۀ سلطنتها و حکومتها برای من است؛ امروز به یکی میدهم و فردا به یکی دیگر میدهم.
چقدر واقعاً عارف راحت است و چقدر نسبت به مسائل احساس راحتی میکند! چون میبیند که حقیقت امر و حقیقت واقع فقط دست یکی است و همۀ این اعتباریات و ترؤّسها و شأنیات و حسّیات، اعتباری است.
اما بقیه، یکی کراواتش را تنظیم میکند، یکی عمامه را درست میکند! یکی ریشش را قشنگ سه تیغه میزند، یکی ریش خیلی شکیل و اطو کرده میگذارد و چیزهایی هم به آن میمالد که خیلی آنچنانی بشود! یکی کفش واکسکردۀ اطو کشیده میپوشد، یکی نعلین زرد و براق آنچنانی میپوشد که از یک کیلومتری چراغ میزند! یکی تأدیبی در دستش میگیرد و یکی عصای خیلی عالی دستش میگیرد! یکی لباسش به آن شکل است و یکی عبای خاچیۀ اصل میاندازد که معروف و متداول بین آیات و آقایان است و آنقدر این عبا لطیف و عالی است که بهقول نجفیها، از سوراخ انگشتر رد میشود! اینها فرقی با هم نمیکنند و ماهیت همۀ اینها یکی است و هیچ تفاوتی ندارند:
- رجوع شود به آخرین سفر شاه، ص ٣٨١.
- رجوع شود به پس از سقوط، ص ١٧٢.

