جلسه ۶
5یکی به پایش دست زد و گفت: «فیل شیئی مثل ستون است!» یکی به گوشش دست زد و گفت: «فیل یک شیء پهنی مثل طَبق است!» یکی دمش را گرفت و خلاصه هر کسی دست به یک جای آن زد.
هـر کسی از ظـنّ خود شـد یـار مـن *** از درون مـن نجسـت اسـرار مـن1 خلاصه، این فیل بیچاره هزار تکه شده بود و هر کسی میگفت که یک طور است! چون اینها در تاریکی دیده بودند.2
معرفت ما هم همینطور است؛ یعنی هریک از ما از دید معرفت خودش به خدا نگاه میکند و میگوید که خدا اینطور است! خدا با همه هست، ولی او رفیق است و به حرفهای ما کاری ندارد که ما به او چه میبندیم! او میگوید: شما هرچه میخواهی بگو؛ اما من بالاتر از این حرفها هستم! هرجا هم میخواهی برو؛ اما من بالاتر از این حرفها هستم! بالأخره یا با زبان خوش یا با غیر زبان خوش، به تو میفهمانیم که ما که هستیم! بالأخره به نحوی میفهمیم.
مولانا در شعر دیگری میگوید:
تو علی را به تاری دیدهای *** زین سبب غیری بر او بگزیدهای3 *** میگویند که مولانا سنّی است؛ ولی نگاه نمیکنند که اشعارش چه میگوید! «تو علی را به تاری دیدهای» یعنی اگر تو حقیقت علی را میدیدی دیگر دنبال ابوبکر نمیرفتی؛ اما چون علی را در تاریکی دیدهای، زین سبب، غیری برای علی بگزیدهای. غیر علی کیست؟ ابوبکر است! همۀ ما علی را به تاری میبینیم، چون چشم نداریم تا ببینیم که آن مقام، به چه کیفیتی است. برای ظهور تعیّنات، هم به روشنایی نیاز است و هم به بصر. اگر ما چشم داشته باشیم ولی همهجا تاریک باشد فایدهای ندارد؛ و اگر همهجا روشن باشد ولی ما چشم نداشته باشیم هم فایدهای ندارد! هر دو جهت در بروز و ظهور تعیّن باید روشن باشند.
در مسئلۀ اول که مسئلۀ توحید است، توحید خودش را در همهجا نشان داده است، ولی ما کور هستیم! البته اگر خودش را نشان نمیداد ولی ما چشم داشتیم، مسئلۀ دیگری بود.
- مثنوی معنوی (آذر یزدی)، دفتر اول، ص ٥.
- همان، دفتر سوم، ص ٣٩٧.
- منسوب به مولانا، رحمة اللَه علیه.

