جلسه ۴
17پس از نماز عشاء من جلو رفتم و در حضورشان نشستم و سلام کردم و دست ایشان را بوسیدم و آن دو دینار را تقدیم کردم و در ضمن عرض کردم: آقا من میخواهم سؤالی از شما بکنم، آیا اجازه میفرمایید؟
مرحوم قاضی ـ أعلیٰ اللَه مقامه ـ فرمود: بگو، فرزندم!
عرض کردم:] آقا، این مطالبی که از عرفان و سلوک و وصل و فناء بیان میفرمایید، واقعاً اینها حقیقت است یا امر تخیلی و پنداری است؟!
ایشان فرمودند: چه میگویی؟! بنده چهل سال است که در وصل هستم [و دم از او میزنم! آیا این پندار است؟!»]1
البته مرحوم قاضی یک شاگرد به نام سید حسن مسقطی داشتند که جوابهای دیگری هم میداد! مرحوم قاضی آنطوری جواب داد، ولی ایشان گفته بود:
وقتی به مستراح میروی و قضاء حاجت میکنی، آن عذره (نجاست و کثافتی که خارج میشود) حقیقت دارد، اما خدا حقیقت ندارد؟!2
آقا سید حسن مسقطی مرد بسیار خوب و عالمی بود. ایشان خیلی با مرحوم آقای حداد رفیق بودند. آقای حداد هم در آن دفعاتی که کربلا بودیم، از لحاظ سلوکی خیلی از آقای مسقطی تعریف و تمجید میکردند.
تلمیذ: چگونه است که اینها اینطور با هم رفیق بودند، ولی مثلاً خداوند آن عنایت را به آقای حداد داشتند؟
استاد: کار خود خدا این بود که ایشان برود دیگر! البته اگر آقا سید حسن هم باقی میماند، مثل ایشان میشد! آقا سید حسن خیلی عجیب بود! از نجف بیرون رفت و بعداً هم از دنیا رفت.3 خب کار خدا این بود که در آن مسیر برود؛ چون حساب در دست ما نیست!
بارها گفتهام که ما توقع داریم که حتی در عرفان هم خواست ما معیار قرار بگیرد، و هیچوقت توقع نداریم که به تکلیف و وظیفۀ خود عمل کنیم؛ درحالیکه باید به تکلیف خود عمل کنیم!
اللَهمّ صلّ علی محمد و آل محمد
- توحید علمی و عینی، ص ٢٢٩.
- همان، ص ٢٣١.
- همان، تعلیقه:
«آقا سید حسن مسقطی همانند آقا سید احمد کربلائی، فقیه و حکیم و عارف بود و از خصیصین تلامذۀ مرحوم قاضی و از اعلام آنها بهشمار میرفت. در صحن مطهر حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام مینشست و به شاگردان خود درس حکمت میداد، و چون دارای بیانی قوی و برهانی بود و نیز فلسفه و حکمت را با شهود وجدانی و ذوق عرفانی خویش تازگی و طراوت میبخشید، شاگردان از اطراف بهسوی وی گرد آمدند و در صحن مطهر غوغایی از تدریس توحید و حکمت الهی برپا بود و شوری و نشوری در دعوت طلاب حوزۀ مقدسۀ علمیۀ نجف اشرف برای سالکین و مریدین راه قرب و لقای حضرت احدیت برپا نموده و علناً و بدون پرده از راه و روش مخالفین تنقید مینمود و آنان را به گرفتاری به اهواء و آراء و محجوب بودن از حقایق منتسب میساخت و مستدلاً آن را بیان میکرد.
شکایت او را به نزد مرجع تقلید نجف، مرحوم آیةاللَه آقا سید ابوالحسن اصفهانی ـ رحمةاللَه علیه ـ بردند و ایشان حکم کردند تا از نجف خارج شود و به شهر خود مَسقَط برود. مرحوم آقا سید حسن خدمت استاد خود مرحوم قاضی آمد و جریان را گفت. مرحوم قاضی هم دستوراتی به او دادند و فرمودند به مسقط برود. سید حسن رهسپار مسقط گشت و در آنجا به ترویج و تدریس حکمت و عرفان و فقه پرداخت و چندین سال زندگی کرد. گویند در سالهای آخر عمر همیشه احرام میپوشید؛ یعنی پیوسته در شب و روز ازاری بر کمر بسته و ردایی بر دوش داشت تا با همین حال بدرود حیاتِ عاریت گفت؛ رحمة اللَه علیه رحمةً واسعةً.»

