جلسه ۲
6ولی آن سعادت حقیقیه که عبارت است از معرفت پروردگار، سعادت ابدی است؛ زیرا وجود انسان متحول شده است و اصلاً وجودش دائماً در حال التذاذ است، نهاینکه بهدنبال کیف و لذت بگردد، بلکه لذت او همیشگی و ابدی است.
و لا ینالها بهجةٌ عقلیّةٌ لِما یُریٰ کلًّا من مُتعاطیها مُنهمکًا فیما انقطعت السکیناتُ الإلهٰیة عن حوالیه.
«بهجت و ابتهاج عقلی اصلاً به اینها نمیرسد؛ چون دیده میشود هر کدام از کسانی که بهدنبال اینها رفتهاند، در آن چیزهایی که سکینات الهی از حوالی آنها قطع شده است فرو رفتهاند.»
مثلاً شما دنبال پول میروید، ولی میبینید با این پول، سکینهای وجود ندارد؛ بلکه اضطراب و ناراحتی هست که مثلاً چک من فردا فلان میشود و چه میشود! دنبال یک جمال و یک زن زیبا میروید، ولی اضطراب هست که ای وای الآن مریض میشود! ای وای نمیرد! ای وای الآن چه میشود! دنبال یک مِلک یا یک باغ کذایی میروید، ولی اضطراب هست که ای وای الآن دولت ضبطش نکند! ای وای الآن دزد میوهاش را نبرد! تا میخواهی دو روز استراحت کنی، یکدفعه خانواده از اصفهان و شیراز و تبریز و خارج و داخل به آنجا میآیند و میگویند: به دیدنشان برویم! این دو روز را هم که میخواهی آنجا بمانی، همه میآیند و نمیگذارند؛ تمام شد و رفت، کأنّه آنجا را برای آنها گرفتهای!
یکی از ارحام ما در مشهد، تعریف میکرد:
در زمان شاه، یک قالی سه در چهار داشتیم که ١ میلیون و ٧٠٠ هزار تومان قیمت داشت (در زمان شاه خیلی قیمت بالایی بود، الآن باید ١٠٠ میلیون یا١٥٠ میلیون قیمت داشته باشد). تمام وزن این قالی سه کیلوگرم بود و از ترس سرقت، همیشه این قالی را همراه خودمان سر کار میبردیم! شب هم که میخوابیدیم زیر خودمان میانداختیم! گفتیم: آخر این چه نعمتی است که همیشه همراه با اضطراب است؟! خلاصه در همان موقع قالی را فروختیم و رد کردیم!
همۀ این لذات حسّیۀ فوریه، اینطور است! اصلاً سکینات الهیه از حوالی آن منقطع است، بلکه اصلاً سکینه در آنجا وجود ندارد!

