جلسه ۱: مقدمه مؤلف
11عجب! حالا جواب زن و بچّۀمان را چه بدهیم؟! ما به زنهایمان گفتهایم که میرویم مکه را فتح میکنیم! الآن آنها میگویند: ای بیعرضهها، اینهمه ما را تنها گذاشتید و شبها تنها بودیم به خیال اینکه بروید مکه برای ما غنیمت بیاورید، طلا و گردنبند بیاورید؛ اما حالا رفتهاید و دست از پا درازتر با کلههای تراشیده برگشتهاید؟! این هم شد زندگی!
حالا این قضیه چیست؟ خود پیغمبر هم نتیجۀ سفر را میداند، یا اصلاً بالاتر از این را میگوییم که خود پیغمبر هم نمیداند و فقط الآن میبیند که در افق ذهن او این خطاب آمده است: «بهسمت مکه حرکت کن!» اما این خطاب که: «مکه را فتح میکنی!» نیامده است؛ زیرا اگر این خطاب آمده باشد، پیغمبر هم میگوید که قضیۀ فتح مکه در این سفر خواهد بود.
در جنگ موته، لشکریان اسلام در آنجا جنگ میکنند و پیغمبر در مدینه همۀ حوادث را یکییکی خبر میدهند؛ مثل تلویزیون سیار که از آنجا فیلمبرداری میکنند و به مدینه گزارش میدهند، پیغمبر هم از مانیتور تماشا میکند و میفرماید: «الآن جعفر طیار را کشتند، الآن فلانی را زدند، الآن عَلم افتاد!»1 بعداً لشگریان برگشتند و مردم به آنها گفتند که اینطور شد، آنطور شد، و همه را گفتند. پرسیدند: «شما از کجا میدانید؟!» گفتند: «گزارشگر ما اینجا بود و همۀ قضایای جبهه را از ماهواره میگرفت و گزارش میداد!» این قطعی و درست است.
در اینجا است که خدا برای اینکه توحید خودش را برساند، گاهی از اوقات قضایا و مسائلی را بهوجود میآورد تا به مردم بگوید: خود این پیغمبر هم در مقابل من هیچ است! و اگر به پیغمبر هم نگاه میکنید، نباید نگاه استقلالی به او داشته باشید؛ اگر بخواهید نگاه استقلالی بکنید، او هم مثل شما هیچ نمیداند، ابداً!
پیغمبر به یهودیان گفت: «فردا بیایید تا جواب سؤالات را به شما بگویم!» به مدت چهل روز وحی قطع شد که: چرا گفتی فردا بیایید؟ از کجا؟ حالا برو و در خانه بنشین و صبر کن تا وحی بیاید!2
- بشارة المصطفیٰ، ص ٢٨٠؛ الخرائج و الجرائح، ج ١، ص ١٦٦.
- تفسیر القمی، ج ٢، ص ٣٢.

