اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

عنوان بصری ج۳

38٬900
جلد ها

جلد سوم از مجموعۀ «عنوان بصری» حاصل مجالس حضرت آیت‌اللَه حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی قدّس‌اللَه‌سرّه در «شرح حدیث عنوان بصری» می‌باشد که طی سالیانی متمادی برای رفقا و شاگردان سلوکی و پویندگان مکتبِ عرفان و توحید ایراد فرموده‌اند، که همراه با ویرایش به زیور طبع آراسته شده است. تبیین ظرائف ژرفِ تربیتی و سلوکی با بیانی روان و شیوا، همراه با ذکر مصادیق، امثله و حکایات متنوّع از شاخصه‌های این کتاب شریف بوده که در نوع خود بی‌نظیر می‌باشد. مجلد سوم از این مجموعه، در موضوع «حقیقت علم» و تبیینِ «ملاک علم حقیقی» و «موانع حصول علم و معرفت» به ساحت علم و فضیلت تقدیم می‌گردد. اهم مطالب مندرج در این مجلد: • ضرورت حرکت بر طبق مبانی علمی و یقینی در تمامی مراحل سلوک • حرکت بر مبنای نورِ علم، اولین توصیه امام صادق علیه‌السلام به «عنوان بصری» • عدم امکان اشتباه و ندامت در صورت وجود نورِ علم • حقیقت علم حصولی و حضوری • حرمت فتوای بدون علم حضوری، در کلام امام صادق علیه‌السلام • حکایتی از نور باطنی مرحوم علامه طهرانی در شناخت محمدتقی شریعتی • حکایتی از علم حضوری مرحوم علامه طهرانی در شناخت ابوالحسن بنی‌صدر • کیفیت غلبۀ قوای وهمی بر مبانی علمی • عدم حجیّت خواب و مکاشفه در سلوک و استنباط احکام شرعی • عدم حجیّت خبر واحد در مبانی اعتقادی • هلاکت بشریت با علوم تجربی، بدون ربط با خداوند • راهکار عملی بزرگان در تعاملِ علمی با دیگران • عمر طولانی امام زمان علیه‌السلام بر اساس علم است نه اعجاز • تأثیر مراقبه در کیفیت نزول اسم علیم پروردگار

سرای جاوید

عنوان بصری ج۳

76
  • ...1

    1. [ادامه تعلیقه صفحه قبل] نگهداری عیال با این خلق مادر مقدور نبود و من می‌دانستم اگر زوجه‌ای انتخاب کنم، یا زندگانی ما را به‌هم خواهد زد، و یا من مجبور می‌شدم مادرم را ترک گویم. و ترک مادر در وجدانم و عاطفه‌ام قابل قبول نبود، فلهذا به نداشتن زوجه تحمل کرده، و با آن خود را ساخته و وفق داده بودم.
      گهگاهی در اثر تحمل ناگواری‌هایی که از وی به من می‌رسید، ناگهان گویی برقی بر دلم می‌زد، و جرقه‌ای روشن می‌شد و حال خوش دست می‌داد، ولی البته دوام نداشت و زودگذر بود. تا یک شب که زمستان و هوا سرد بود، (و من رختخواب خود را پهلوی او و در اتاق او می‌گستردم تا تنها نباشد، و برای حوائج، نیاز به صدا زدن نداشته باشد) در آن شب که من قلقلک را (کوزه را) آب کرده ـ و همیشه در اتاق پهلوی خودم می‌گذاردم که اگر آب بخواهد، فوراً به او بدهم ـ او در میان شب تاریک آب خواست. فوراً برخاستم و آب‌ کوزه را در ظرفی ریخته، و به او دادم و گفتم: ”بگیر، مادر جان!“ او که خواب‌آلود بود؛ و از فوریت عمل من خبر نداشت، چنین تصور کرد که من آب را دیر داده‌ام؛ فحش غریبی به من داد و کاسۀ آب را بر سرم زد. فوراً کاسه را دوباره آب نموده و گفتم: ”بگیر مادر جان، مرا ببخش، معذرت می‌خواهم!“ که ناگهان نفهمیدم چه شد! اجمالاً آنکه به آرزوی خود رسیدم، و آن برق‌ها و جرقه‌ها تبدیل به یک عالمی نورانی همچون خورشید درخشان شد؛ و حبیب من، یار من، خدای من، طبیب من، با من سخن گفت. و این حال دیگر قطع نشد، و چند سال است که ادامه دارد.
      دراین‌حال گیوۀ خود را ورکشید و کتاب‌ها را به‌دوش گرفت، و خداحافظی کرد و گفت: ”إن‌شاءالله پیش شما می‌آیم.“ و به‌سمت درِ انبار برای خروج رفت. در‌این‌حال روی خود را به طرف ما کرده، و این غزل را با همان آهنگ خواند:
      منم که گوشۀ میخانه خانقاه من است ** دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است‌
      گرم ترانۀ چنگ و صبوح نیست چه باک؟! ** نوای من به سحر آه عذر‌خواه من است‌
      ز پادشاه و گدا فارغم بحمد الله ** گدای خاک در دوست پادشاه من است‌
      غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماست ** جز این خیال ندارم خدا گواه من است ‌
      از آن زمان که برین آستان نهادم روی ** فراز مسند خورشید تکیه‌گاه من است‌
      مگر به تیغ اجل خیمه برکَنم ورنه ** رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است‌
      گناه اگر‌چه نبود اختیار ما حافظ ** تو در این ادب باش و گو گناه من است
      و ما دیگر او را ندیدیم، تا یک روز نزدیک غروب که با تاکسی به مسجد می‌رفتم، و در چراغ‌قرمز دروازه‌شمیران، منتهی‌الیه خیابان فخرآباد ماشین توقف کرد، از پشت شیشۀ ماشین سلامی کرد و با انگشت مسبّحۀ خود (سبّابه) به شیشۀ ماشین زده و اشارتاً گفت: ”دالّی!“ من هم سلامی کردم و ماشین حرکت کرد.
      و من داستان او را برای بعض از دوستان که در نواحی دروازه‌شمیران سکنی دارند، تعریف کردم؛ گفتند: ”ما او را می‌شناسیم، و مادر او را که چند سال فوت کرده است نیز با همین اخلاق و کیفیت می‌شناختیم.“
      و اما آقای حاج سید محمد کتابچی شرح حال او را بدین‌گونه بیان کردند که: ”او مردی است دست‌فروش؛ مقدار کمی از ما کتاب می‌خرد، به همان مقداری که می‌تواند آنها را آن ‌روز بفروشد؛ و در کنار خیابان بساط پهن می‌کند و کتاب‌ها را که مورد لزوم مردم است می‌فروشد. او مرد درست‌حسابی است؛ هرروز صورتی می‌آورد، و ما کتاب‌هایش را برای او جور می‌کنیم؛ عصر همان روز که کتاب‌ها را فروخت، وجهش را می‌آورد. بعضی از اوقات تجاهل می‌کند، به‌طوری‌که کسی او را نمی‌شناسد. و ما حالات بسیار خوبی از او دیده‌ایم.“»
/