
عنوان بصری ج۳
جلد سوم از مجموعۀ «عنوان بصری» حاصل مجالس حضرت آیتاللَه حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی قدّساللَهسرّه در «شرح حدیث عنوان بصری» میباشد که طی سالیانی متمادی برای رفقا و شاگردان سلوکی و پویندگان مکتبِ عرفان و توحید ایراد فرمودهاند، که همراه با ویرایش به زیور طبع آراسته شده است. تبیین ظرائف ژرفِ تربیتی و سلوکی با بیانی روان و شیوا، همراه با ذکر مصادیق، امثله و حکایات متنوّع از شاخصههای این کتاب شریف بوده که در نوع خود بینظیر میباشد. مجلد سوم از این مجموعه، در موضوع «حقیقت علم» و تبیینِ «ملاک علم حقیقی» و «موانع حصول علم و معرفت» به ساحت علم و فضیلت تقدیم میگردد. اهم مطالب مندرج در این مجلد: • ضرورت حرکت بر طبق مبانی علمی و یقینی در تمامی مراحل سلوک • حرکت بر مبنای نورِ علم، اولین توصیه امام صادق علیهالسلام به «عنوان بصری» • عدم امکان اشتباه و ندامت در صورت وجود نورِ علم • حقیقت علم حصولی و حضوری • حرمت فتوای بدون علم حضوری، در کلام امام صادق علیهالسلام • حکایتی از نور باطنی مرحوم علامه طهرانی در شناخت محمدتقی شریعتی • حکایتی از علم حضوری مرحوم علامه طهرانی در شناخت ابوالحسن بنیصدر • کیفیت غلبۀ قوای وهمی بر مبانی علمی • عدم حجیّت خواب و مکاشفه در سلوک و استنباط احکام شرعی • عدم حجیّت خبر واحد در مبانی اعتقادی • هلاکت بشریت با علوم تجربی، بدون ربط با خداوند • راهکار عملی بزرگان در تعاملِ علمی با دیگران • عمر طولانی امام زمان علیهالسلام بر اساس علم است نه اعجاز • تأثیر مراقبه در کیفیت نزول اسم علیم پروردگار
عنوان بصری ج۳
166...1
- [ادامه تعلیقه صفحه قبل] مالکبننویره گفت: ”چرا ما را میکشید؟ ما مسلمانیم.“ قتاده و عبداللهبنعمر گفتند: ”ای خالد، دست از کشتن مالک بدار، او مسلمان است ما نماز او را دیدیم.“ خالد گفت: ”باید کشته شود.“ بین قتاده و خالد سخن بالا گرفت و قتاده عهد کرد با خدا که دیگر در لشگری که خالدبنولید است نرود و تحت لوای او نباشد.
مالک گفت: ”ای خالد، تو مرا به نزد ابوبکر ببر خود در موضوع ما حکم شود.“ خالد گفت: ”ابداً تو را مهلت نمیدهم.“
چشم خالد که به زوجۀ مالک افتاده و نام او امّتمیم بود و در غایت حسن و جمال بود، دل او را ربوده و قصد زنای با او داشت و کشتن مالک را مقدمۀ وصول به این مقصد قرار میداد. مالک در حضور خالد به زنش گفت: ”تو مرا به کشتن دادی و من در راه غیرت و حفظ ناموس باید کشته شوم.“ بالاخره آنچه مالک گفت در دل خالد اثری نکرد؛ مالک گفت: ”ای خالد، تو برای انجام مأموریت دیگری آمدهای که جرم ما از آن بسیار کوچکتر است.“
خالد دستور داد به ضراربناَزور که گردن مالک را بزند؛ او مالک را صبراً کشت، و همان شب خالد با زوجۀ مالک (امّتمیم) همبستر شد و دستور داد سرهای کشتگان را بهجای سهپایه زیر دیگهای غذای خود گذاردند و آتش افروختند. مالک سر بزرگی داشت و بسیار پرمو بود؛ قبل از آنکه آتش او را گداخته کند، بهواسطۀ سوختن موهای فراوان، غذا بهجوش آمد و آماده شد. خالد دستور داد تمام زنها را بهعنوان اسارت به مدینه حمل دادند و تمام اموال آنان را غارت نمود.
این قضیه بر مسلمین بسیار گران آمد. عمر به نزد ابابکر آمده، گفت: ”خالد مردم مسلمان را کشته، مالکبننویره را کشته است و با زن مسلمان همبستر شده، و اموال مسلمین را غارت کرده، باید او را قصاص کنی و حدّ زنا بر او جاری کنی.“
چون خالد به مسجد مدینه داخل شد، قبایی در بدن داشت که مملو از آهن و تیر بود و عمامهای بر سر انداخت که چوبههای تیر را در آن فروبرده بود. عمر چون چشمش به خالد افتاد، برخاست و چوبهای تیر را از عمامه او بیرون آورده و همه را شکست و گفت: ”الآن تو را میکشم و رجم خواهم نمود؛ مرد مسلمان را کشتی و با زن او (زن مسلمان) همخوابگی نمودی؟!“ خالد هیچ نمیگفت، چون احتمال میداد این نحو تغیّرِ عمر ناشی از میل و رغبت ابوبکر باشد.
چون خالد به ابوبکر وارد شد و مذاکراتی با هم نمودند ـ ازجمله آنکه گفت: ”علت کشتن من مالک را این بود که دربارۀ تو چنینوچنان میگفت.“ و معتذر بود که: ”مالِک قالَ لِخالدٍ و هو یراجِعُهُ: ما أخالُ صاحبَکم إلّا و قد کانَ یقولُ کذا و کذا؛ میگوید: مالک به من گفت: من از صاحب شما (ابوبکر) کنارهگیری نکردم مگر بهعلت آنکه چنینوچنان میگفت.“ خالد در جواب او گفت: ”أوَ ما تَعُدُّهُ لَک صاحِبًا؛ آیا تو ابوبکر را صاحب خودت نمیشناسی؟!“ فلذا امر کردم گردن او را زدند ـ ابوبکر خالد را تبرئه نمود.
خالد از نزد ابوبکر خوشحال بیرون آمد. عمر به نزد ابوبکر رفت و گفت: ”خالد زنا کرده، او را حد بزن.“ ابوبکر گفت: ”لا، لِأنَّهُ تَأوَّلَ فَأخطَأَ؛ نه، چون او در کار مالک تأویل نموده و اشتباه کرده است.“ عمر گفت: ”مرد مسلمان را کشته است، او را بکش!“ ابوبکر گفت: ”لا، إنَّهُ تَأوَّلَ فَأخطَأَ؛ نه، او تأویل کرده و در قتل مالک اشتباه کرده است.“ سپس گفت: ”ای عمر، ما کنتُ لِأغمِدَ سَیفًا سَلَّهُ اللهُ علیهم.“ عمر گفت: ”ای ابوبکر، او را از منصب خود معزول گردان.“ ابوبکر در پاسخ گفت: ”لا أغمِدُ سَیفًا شَهَرَهُ اللهُ عَلَی الکفّار؛ من شمشیری را که خدا به روی کفّار ظاهر نموده در غلاف فرو نمیبرم.“
برادر مالک، متمّمبننویره به مدینه آمد و از ابوبکر طلب خون برادر خود مالک را نمود و اسراء را طلب کرد. ابوبکر دستور داد اسراء را برگردانند. عمر به ابوبکر اصرار و الحاح نمود که خالد را عزل کند و گفت که: ”إنَّ فی سَیفِهِ رَهَقًا؛ در شمشیر خالد تعدّی و تجاوز و خون بهناحق ریختن است.“ ابوبکر گفت: ”لا، یا عمرُ لم أکن لِأشیمَ سَیفًا سَلَّهُ اللهُ عَلَی الکافرین؛ نه ای عمر، من در غلاف نمیکنم شمشیر برّانی را که خدا بر کافران از غلاف بیرون کشیده است.“
* بطاح: آبی است در دیار اسدبنخزیمة.»
- [ادامه تعلیقه صفحه قبل] مالکبننویره گفت: ”چرا ما را میکشید؟ ما مسلمانیم.“ قتاده و عبداللهبنعمر گفتند: ”ای خالد، دست از کشتن مالک بدار، او مسلمان است ما نماز او را دیدیم.“ خالد گفت: ”باید کشته شود.“ بین قتاده و خالد سخن بالا گرفت و قتاده عهد کرد با خدا که دیگر در لشگری که خالدبنولید است نرود و تحت لوای او نباشد.
