
اسرار ملکوت ج1
جلد اول از مجموعۀ «اسرار ملکوت» که شرحی نفیس ولی ناتمام از حدیث شریف عنوان بصری است از رشحاتِ قلم حضرت آیةالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی قدّساللهسرّه بوده است؛ که مقدمهای بر شرح این حدیث شریف است و پیرامون «ضرورت کسب معارف یقینی و الهی، و حُرمتِ کتمان حقیقت» به رشتۀ تحریر درآمده است. اهم مطالب این مجلد: • حرمت کتمان حقیقت • کتمان مناقب امیرالمؤمنین علیهالسلام توسط بعضی از صحابه • بیمهری حوزه نجف نسبت به حکما و عرفای الهی • بطلان سکوت در مقابل ظلم، طبق موازین عقلی و نقلی • لزوم بصیرت و خبرهبودن در شناخت دین و تبلیغ آن • معرفتنداشتن به فلسفه احکام، یکی از مصادیق عدم موفقیت در امربهمعروف • اختلاف نفوس در تلقّیِ تشیّع و اطاعت از امام معصوم • اطاعت از امام معصوم علیهالسلام باید در همه ابعاد انسانی باشد
اسرار ملکوت ج1
110به گوش یک مسافر یا یک تازه وارد بخورد و او هم اهل علم و اطّلاع باشد و بیاید و تفحّصی کند و ببیند چنتۀ آنها اصلاً خالی است!
من خودم در مجلسی در نجف بودم که بین دو نفر دعوا شد، و یک نفر به دیگری میگفت: چرا فلان کس (آقای حاج عبدالرّزاق کرمانشاهی) را تو آوردی در نجف و پیش فلان کس بردی؟ اینها را که میآورند در نجف باید چند روز نگه داشت و بیرون کرد؛ زیرا که اگر در نجف بمانند و از حقیقت افکار و اخلاق بعضی اطّلاع پیدا کنند، دیگر هیچ وجوهات خود را برای نجف نمیفرستند!
حوزۀ نجف، حوزۀ قتل و غارت و نهب و استلاب سهم امام شده بود، أمیرالمؤمنین چقدر تحمّل کند؟ چقدر اینها را بیرون نریزد؟ گوش میکنید چه میگویم؟!
عواملی که باعث شد نتوانند ما (علاّمه طهرانی) را از نجف بیرون کنند
بنده که در نجف بودم، خدا نگه داشت. سه عامل بود که نتوانستند ما را بیرون کنند و الاّ بیرون میکردند.
اوّل: اینکه از کسی شهریه نمیگرفتم، و الاّ شهریهام را تحقیقاً قطع میکردند. هر کسی که یک کمی بیشتر در مسجد سهله یا مسجد کوفه بود؛ یا کمتر در مجالس عمومی وارد میشد، شهریهاش قطع میشد.
دوّم: اینکه اقوام و عشیرۀ ما همه از علما و اهل علم بودند، چه از مُردگان چه از زندگان، و اینها همه را میشناختند و نمیتوانستند با من مبارزه بکنند؛ زیرا که از احیای از علما هم بسیاری بودند که با آنها در میافتادند، و آنها در وِجهه و شخصیّت خودشان نمیدیدند که بتوانند با اینها در بیفتند.
سوّم: اینکه من یک طلبهای بودم که واقعاً هر کسی جلوی من درمیآمد، زود حسابش را میدادم به دستش؛ در مجالس و محافل ابداً کسی نمیتوانست بر علیه قاضی حرف بزند، اینها همه پشت سر بود و صدایش به گوش ما میرسید، یا پشت سر علاّمۀ طباطبایی، ابداً و ابداً! ما با چهار کلمه روشن میکردیم که آنچه شما دارید پشیزی بیش نیست و حقیقت این است ـ الآن هم بعضی از آنها حیات دارند ـ ؛ و معذلک وقتی که در بازار راه میرفتیم نگاه همه به ما نگاهِ بغض و عداوت بود؛ معلوم بود که یک چیزی شنیدهاند و الاّ چه کسی به ما نگاه میکرد؟ ما یک طلبهایم سیّد، که رفتهایم نجف، و مشغول درس خواندن
