
اسرار ملکوت ج1
جلد اول از مجموعۀ «اسرار ملکوت» که شرحی نفیس ولی ناتمام از حدیث شریف عنوان بصری است از رشحاتِ قلم حضرت آیةالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی قدّساللهسرّه بوده است؛ که مقدمهای بر شرح این حدیث شریف است و پیرامون «ضرورت کسب معارف یقینی و الهی، و حُرمتِ کتمان حقیقت» به رشتۀ تحریر درآمده است. اهم مطالب این مجلد: • حرمت کتمان حقیقت • کتمان مناقب امیرالمؤمنین علیهالسلام توسط بعضی از صحابه • بیمهری حوزه نجف نسبت به حکما و عرفای الهی • بطلان سکوت در مقابل ظلم، طبق موازین عقلی و نقلی • لزوم بصیرت و خبرهبودن در شناخت دین و تبلیغ آن • معرفتنداشتن به فلسفه احکام، یکی از مصادیق عدم موفقیت در امربهمعروف • اختلاف نفوس در تلقّیِ تشیّع و اطاعت از امام معصوم • اطاعت از امام معصوم علیهالسلام باید در همه ابعاد انسانی باشد
اسرار ملکوت ج1
255و امّا قربانی دیگر، داستان او چنین است:
حضرت عبدالمطلّب روزی حلقۀ باب کعبه را گرفته بود و از خدای متعال تقاضای إعطای ده فرزند ذکور نموده بود، و نذر کرد که در صورت انجام این مسأله یکی از فرزندانش را برای خدای متعال و به جهت تقرّب به او ذبح کند. هنگامی که عدّۀ فرزندانش به ده نفر رسید، گفت: خدای متعال به تقاضای من جامه عمل پوشانیده، اینک وقت آن است که من نیز به عهد و نذر خود عمل نمایم.
سپس تمامی فرزندانش را درون کعبه برد و بر آنها قرعه انداخت، قرعه به نام عبدالله پدر رسول خدا در آمد در حالیکه از تمامی فرزندانش نزد پدر عزیزتر و محبوبتر بود. دوباره قرعه انداخت، برای بار دوّم نیز به نام عبدالله آمد. سپس برای بار سوّم قرعه انداخت، این بار نیز به نام عبدالله درآمد. در این هنگام عبدالله را گرفت و او را در میان دستانش قرار داد و قصد کرد تا او را ذبح نماید.»
”فاجتَمَعَت قُرَیشٌ و مَنَعَتهُ مِن ذَلِکَ. و اجتَمَعَت نِساءُ عَبدِالمُطَلِّبِ یَبکینَ و یَصِحنَ. فَقالَت لَهُ ابنَتُهُ عاتِکَةُ: یا أبَتاهُ! اِعذِر فیما بَینَکَ و بَینَ اللهِ عَزَّوَجَلَّ فی قَتلِ ابنِکَ. قالَ: و کَیفَ أعذِرُ یا بُنَیَّةَ؟ فَإنَّکِ مُبارَکَةٌ!
قالَت: اِعمِد إلَی تِلکَ السَّوائِمِ الَّتِی لَکَ فی الحَرَمِ، فاضرِب بِالقِداحِ عَلَی ابنِکَ و عَلَی الإبِلِ و أعطِ رَبَّکَ حَتَّی یَرضَی. فَبَعَثَ عَبدُالمُطَلِّبِ إلَی إبِلِهِ فَأحضَرَها و أعزَلَ مِنها عَشرًا و ضَرَبَ بِالسِّهامِ فَخَرَجَ سَهمُ عَبدِاللهِ. فَما زالَ یَزِیدُ عَشرًا عَشرًا حَتَّی بَلَغَت مِائَةً فَضَرَبَ، فَخَرَجَ السَّهمُ عَلَی الإبِلِ. فَکَبَّرَت قُرَیشُ تَکبیرَةً ارتَجَّت لَها جِبالُ تِهامَةَ.
فَقالَ عَبدُالمُطَلِّبِ: لا! حَتَّی أضرِبَ بِالقِداحِ ثَلَاثَ مَرّاتٍ.
فَضَرَبَ ثَلاثًا کُلُّ ذَلِکَ یَخرُجُ السَّهمُ عَلَی الإبِلِ. فَلَمّا کانَت فی الثَّلاثةِ اجتَذَبَهُ الزُّبَیرُ و أبوطالِبٍ و أخَواتُهُما مِن تَحتِ رِجلَیهِ فَحَمَلوهُ، و قَدِ انسَلَخَت جَلدَةُ خَدِّهِ الَّذِی کانَت عَلَی الأرضِ؛ و أقبَلُوا یَرفَعونَهُ و یُقَبِّلونَهُ و یَمسَحونَ عَنهُ التُّرابَ.
فَأمَرَ عَبدُالمُطَلِّبِ أن تُنحَرَ الإبِلُ بِالحَزوَرَةِ و لا یُمنَعَ أحَدٌ مِنها و کانَت مِائَةً.“
