
اسرار ملکوت ج1
جلد اول از مجموعۀ «اسرار ملکوت» که شرحی نفیس ولی ناتمام از حدیث شریف عنوان بصری است از رشحاتِ قلم حضرت آیةالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی قدّساللهسرّه بوده است؛ که مقدمهای بر شرح این حدیث شریف است و پیرامون «ضرورت کسب معارف یقینی و الهی، و حُرمتِ کتمان حقیقت» به رشتۀ تحریر درآمده است. اهم مطالب این مجلد: • حرمت کتمان حقیقت • کتمان مناقب امیرالمؤمنین علیهالسلام توسط بعضی از صحابه • بیمهری حوزه نجف نسبت به حکما و عرفای الهی • بطلان سکوت در مقابل ظلم، طبق موازین عقلی و نقلی • لزوم بصیرت و خبرهبودن در شناخت دین و تبلیغ آن • معرفتنداشتن به فلسفه احکام، یکی از مصادیق عدم موفقیت در امربهمعروف • اختلاف نفوس در تلقّیِ تشیّع و اطاعت از امام معصوم • اطاعت از امام معصوم علیهالسلام باید در همه ابعاد انسانی باشد
اسرار ملکوت ج1
50بِأحَبِّ خَلقِکَ إلَیکَ یَأکُلْ مَعِیَ مِن هَذا الطّائِرِ!» فَأتَی عَلِیٌّ، فَقُلتُ: رَسولُ اللهِ عَنکَ مَشغولٌ؛ فَقالَ: «و ما یَشغَلُ رَسولَ اللهِ صَلَّی اللهُ علَیهِ و آلِهِ عَنِّی؟!» و دَفَعَنی فَدَخَلَ.
فَلَمّا رَآهُ رَسولُ اللهِ صَلَّی اللهُ علَیهِ و آلِهِ قَبَّلَ ما بَینَ عَینَیهِ و قالَ: «یا أخی! مَنِ الَّذی حَبَسَکَ عَنِّی و قَد دَعَوتُ اللهَ ثَلاثًا أن یَأتِیَنی بِأحَبِّ خَلقِهِ إلَیهِ یَأکُل مَعِی مِن هَذا الطّائِرِ؟» فَقالَ: «یا رَسولَ اللهِ! قَد جِئتُ ثَلاثًا، کُلُّ ذَلِکَ یَرُدُّنی أنَسٌ.» فَقالَ: «لِمَ رَدَدتَ عَلِیًّا؟» فَقُلتُ: یا رَسولَ اللهِ! إنِّی سَمِعتُ دَعوَتَکَ فَأحبَبتُ أن یَکونَ رَجُلًا مِنَ الأنصارِ فَأفتَخِرَ بِهِ إلَی الأبَدِ. فَقالَ عَلِیٌّ علیه السّلام: «اللهُمَّ ارمِ أنَسًا بِوَضَحٍ لایَستُرُهُ مِنَ النّاسِ!» فَظَهَرَ عَلَیَّ هَذا الَّذی تَرَی و هِیَ دَعوَةُ عَلِیٍّ.1
«سپس أباهدیه ایستاد و گفت: دیدم مولایم انس بن مالک پارچۀ سفیدی بر سر و روی خود انداخته که قسمتی از چهره او را پوشانیده است. از او سببش را پرسیدم، جواب داد: به جهت دعایی که علیّ بن أبیطالب بر من نموده است به این وضعیّت گرفتار گشتم. از او علّتش را سؤال نمودم، پاسخ داد: روزی رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم در منزل امّ سلمه (یکی از زوجات خویش) بودند، پرندهای به رسم هدیه برای آن حضرت آوردند. من در آن وقت مواظب بودم کسی به منزل نیاید و مزاحم رسول الله نشود. امّ سلمه آن پرنده را طبخ نمود و خدمت پیامبر آورد و به من گفت: کنار در بایست و مگذار کسی وارد شود تا رسول الله از صرف آن فارغ شود.
من کنار در ایستادم و در حالیکه مکلّف بر وظیفهام بودم، دیدم که رسول خدا دستهای مبارکش را به سوی آسمان بلند نمود و عرضه داشت: ”پروردگارا از تو مسألت مینمایم که محبوبترین بندگانت را به من برسانی تا در أکل این پرنده مرا شرکت نماید!“ وقتی دعای رسول خدا را شنیدم در دل امید بستم که مردی از انصار به منزل رسول خدا بیاید که از قوم من باشد، که ناگاه علیّ بن أبیطالب بر آستانۀ در ظاهر گشت و اذن دخول طلبید. من گفتم: اکنون پیامبر
- بحار الأنوار، ج ٦٠، ص ٣٠٠.
