
امام شناسی ج5
جلد پنجم از مجموعۀ «امام شناسی» از آثار نفیسِ علامه آیةالله حاج سید محمدحسین حسینی طهرانی قدّس الله سرّه بوده که پیرامون «حقیقت ولایت و رابطۀ آن با توحید» در قالب بحثهای تفسیری و فقه الحدیث، و ابحاث فلسفی، عرفانی، تاریخی و اجتماعی به رشتۀ تحریر درآمده و به ساحت علم و معرفت تقدیم شده است. مهمترین مباحث مندرج در این مجلّد: • تحقیق معنای لغوی و اصطلاحی «ولایت» و اقسام آن از «ولایت تکوینی و تشریعی» • پیمودن طریق ولایت مبتنی بر چشمپوشی از همه چیز جز خداست • عارفان حق، ذات خداوند را عبادت میکنند • انسان کامل متحقّق به ولایت مطلقۀ خداست • ولایت عین توحید بوده و برای قوامِ عالَم ضروری است • ولایت ولیّ خدا همچون صورت و نقشِ ولایت کلیۀ الهیه است • لقاء امام زمان علیهالسلام را برای «کشف ولایت» و «لقاء خدا» باید خواست • مهم معرفت به حقیقت امام زمان علیهالسلام است نه تشرّف به حضور مادیِ ایشان • انحرفات عقیدتی فرقۀ وهابیت در توحید • انحرفات طائفۀ شیخیه در قائل شدن به وجودِ استقلالی برای امام • تفسیر «آیۀ ولایت» و پاسخ به شبهاتِ وارده بر مفاد این آیه
امام شناسی ج5
152امام جماعت همین مسجد: مسجد الحرام از آنجا مىگذشت، و به آنها نهیب زد: این شرک است، نگوئید! از فاطمه چیز خواستن شرک است!
من بسیار ناراحت شدم، جلو رفتم و گفتم: إخْسَأ! إخْسَأ! خفه شو، و لال شو، و ساکت شو، و برو گم شو!
و بعد به او گفتم از تو سؤالى دارم (و سوگند به خداوند و به این بیت که: این مطلب و این سؤال را أبدا در جائى ندیده بودم، و در کتابى نخوانده بودم، و قبلا هم به نظر من نیامده بود، و در همان حال گویا بر دل من الهام شد که اینطور بگو) و آن سؤال این است: مىدانى که: چون پیراهن یوسف را از مصر آوردند، و در کَنْعان بر سر یعقوب که کور شده بود، انداختند چشمش باز و بینا شد؟
﴿فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ أَلْقاهُ عَلى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيرًا﴾ (آیه 96، از سوره 12: یوسف) «چون بشیر از مصر آمد، و آن پیرهن را بر روى صورت یعقوب انداخت، چشمانش باز شد و بینا شد».
امام مسجد گفت: بلى مىدانم!
گفتم: جنس آن پیرهن از چه بود؟!
گفت: از پنبه و یا کتان!
گفتم: پنبه و کتان چنین أثرى دارد که چشمان نابیناى یعقوب را بینا کند، امّا فاطمه زهرا که پیغمبر ما او را سیّده عالمیان خوانده است، چنین أثرى ندارد که در نزد خدا شفیع شود، و حاجت چند نفر مؤمن را بر آورده کند؟!
بعد گفت: یَا سَیِّدُ! وَاللهِ خَسَأَ خَسَأَ، سوگند به خدا که در پاسخ سؤال من خفه شد و لال شد، و مطرود و دور شد.
و سپس گفت: ما تمام طوائف سنّىها از وهّابىها بیزاریم! آنها آئین و مذهب خاصّى آوردهاند، بسیار خشک و بىمحتوا. ما هم از راه دور آمدهایم و اشتیاق داریم قبر رسول خدا را ببوسیم، اینها مانع مىشوند!
و پس از این، ما را به حلب دعوت کرد، که در آنجا برویم، و در منزلش وارد شویم و مىگفت: ما به اهل بیت عصمت فوقالعاده محبّت داریم، زنان ما تا خواب فاطمه زهراء را نبینند، مىگویند: اعمال ما قبول نشده است و مخصوصا مىگفت
