
امام شناسی ج5
جلد پنجم از مجموعۀ «امام شناسی» از آثار نفیسِ علامه آیةالله حاج سید محمدحسین حسینی طهرانی قدّس الله سرّه بوده که پیرامون «حقیقت ولایت و رابطۀ آن با توحید» در قالب بحثهای تفسیری و فقه الحدیث، و ابحاث فلسفی، عرفانی، تاریخی و اجتماعی به رشتۀ تحریر درآمده و به ساحت علم و معرفت تقدیم شده است. مهمترین مباحث مندرج در این مجلّد: • تحقیق معنای لغوی و اصطلاحی «ولایت» و اقسام آن از «ولایت تکوینی و تشریعی» • پیمودن طریق ولایت مبتنی بر چشمپوشی از همه چیز جز خداست • عارفان حق، ذات خداوند را عبادت میکنند • انسان کامل متحقّق به ولایت مطلقۀ خداست • ولایت عین توحید بوده و برای قوامِ عالَم ضروری است • ولایت ولیّ خدا همچون صورت و نقشِ ولایت کلیۀ الهیه است • لقاء امام زمان علیهالسلام را برای «کشف ولایت» و «لقاء خدا» باید خواست • مهم معرفت به حقیقت امام زمان علیهالسلام است نه تشرّف به حضور مادیِ ایشان • انحرفات عقیدتی فرقۀ وهابیت در توحید • انحرفات طائفۀ شیخیه در قائل شدن به وجودِ استقلالی برای امام • تفسیر «آیۀ ولایت» و پاسخ به شبهاتِ وارده بر مفاد این آیه
امام شناسی ج5
188است از این دو اصل اصیل، از این دو رکن متین منعزل کنیم؟! و هى بگوئیم: ظواهر روایات ما را کافى است؟
مىگویند: باید از مکتب قال الصّادق و قال الباقر پیوسته پیروى کرد. این کلام صحیح است زیرا از تعبّد و تعصّب به مذهب گذشته، اُصولاً از نقطه نظر واقعیّت و واقعبینى، و أصالت و أصالتگرائى، ما در عالم، مکتبى را مانند مکتب جعفرى سراغ نداریم، ولى عمده کلام اینجاست که آیا قال الصادق و قال الباقر را همه کس مىفهمد؟ و هر عامى مىتواند به کُنْه مطلب آنان برسد؟ نه، چنین نیست.
اخبار آنان همچون قرآن کریم محکم و متشابه و ناسخ و منسوخ، و مطلق و مقیّد، و مجمل و مبیّن، و عامّ و خاصّ، باطن و ظاهر، دارد، چه کسى مىتواند ادّعا کند که من کتاب خبرى را پیوسته در زیر بغل دارم و پیوسته مطالعه مىکنم و به مغزى و محتواى فرمایش آنان پى بردهام؟ این سخن به حقیقت گزاف است.
فهم کلام امام نیاز به عقل و درایت دارد
همگى مىگویند: قال الصّادق، شیخى مىگوید، اخبارى مىگوید، اصولى مىگوید، اسماعیلى مىگوید، پس چرا این قدر اختلاف در مسلک و آئین پیدا شده است؟ تنها قال الصّادق گفتن کافى نیست تا زمانی که معنى و محتواى آن را درایت نکنیم، و قوّه عاقله را استخدام ننمائیم. آخر نه مگر آن بزرگواران با قواى عاقله ما، و از راه تفکّر و درایت ما، با ما سخن گفتهاند، پس چطور مىشود که ما به کلّى عقل را منعزل بدانیم و بگوئیم: مکتب أهل بیت ما را کافى است؟! شما را به خدا آیا همین جمله بر اساس یک تفکّر عقلى نیست؟ و از وجودش عدمش لازم نمىآید؟ و آیا خودش خودش را ابطال نمىکند؟
پس چقدر کوتاه است آن طرز تفکّرى که به ظواهر قناعت ورزد، و از کنه معانى آن منطقیان کلام و نِحریران بلاغت و شیران بیشه عرفان و معرفت دورى گزیند، و بدین اکتفا کند.
همچنان که همه فرق اسلام مىگویند: کتاب الله، کتاب الله، شیعى، سنّى، اشعرى، معتزلى، وَهّابى، و غیرهم، ولى آیا همه راه حقّ پیمودهاند؟! و همه درست فهمیدهاند؟! آنان با کتاب خدا خواستند امیر مؤمنان را محکوم کنند، و به کلمه حقّى که یُرادُ بِهَا الْبَاطِلُ: لاَ حُکْمَ إلاَّ لِلّهِ خواستند آن حقیقت حکم و آن مصدر
