
ولایت فقیه در حکومت اسلام ج2
جلد دوم از مجموعۀ «ولایت فقیه در حکومت اسلام» از آثار برجستۀ حضرت علامه آیةالله حاج سید محمدحسین حسینی طهرانی قدّس سرّه بوده که پیرامون «ادلۀ ولایت فقیه و سعۀ دلالت آنها» با بیانی سلیس و شواهدی متقن، به رشتۀ تحریر درآمده است. اهمّ مطالب مندرج در این مجلّد: • در ولایت فقیه باید علم ظاهر و علم باطن با هم جمع باشد • بحثی دربارۀ مطلق و مقیّد و کیفیت أخذ به اطلاق • شناخت علمای سوء از راه ادراک وجدانی و فقه قلبی • حرمت تقلید در صورت مشاهدۀ فسق ظاهر از مرجع تقلید • بهترینِ خلق خدا بعد از انبیاء، علماء هستند در صورتی که صالح باشند • برای مرجعیت، ملکهای بالاتر از عدالت لازم است • بحثی در عدم صحتِ استصحاب عدالت فقیه، وقتی به مرجعیت میرسد • رجوع جاهل به عالم از جهت فطرت، عقل و شرع • هنگام دسترسی به اعلم، رجوع به عالم، خلاف است • دلیل قطعیِ عقلی بر لزوم تشکیل حکومت • میزان اعلمیت فقیه، اعلمیت به کتابالله است • هر خبری که خلاف علم باشد، قبل از رجوع به سندش مردود است • برخی دیگر از روایات دالّه بر ولایت فقیه • بحث پیرامون «تفسیر منسوب به امام حسن عسکری علیهالسلام»
ولایت فقیه در حکومت اسلام ج2
116مرحوم حاج میرزا حسین نورى در ردّ سید معاصر1 كه این تفسیر را ردّ كرده است گوید: وجود بعضى از أخبار غیر واقعه، مثل قضیه مختار و حجّاج در آن موجب سقوط آن از حجّیت نمىشود، چون در این تفسیر آمده است كه: مختار را حجّاج بن یوسف ثَقَفىّ كشت با اینكه كتب سِیر و تواریخ، إجماع دارند بر اینكه مختار را مُصْعَب بن زُبیر كشت2، و مصعب را عبد الملك بتوسّط حجّاج
- مقصود از سيّد معاصر، سيّد محمّد هاشم خوانسارى (ره) در «رسالة فى تحقيق حال الکتاب المعروف بفقه الرّضا» ص ٧ مىباشد.
- در اين تفسير در ذيل آيه: فَأَنْزَلْنا عَلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ السَّماءِ*، محمّد بن قاسم جرجانىّ از يوسف بن زياد، و از علىّ بن محمّد سيّار، هر يک از آنها از پدرانشان، از حضرت إمام حسن عسکرىّ عليه السّلام، از قول حضرت إمام زين العابدين عليه السّلام، از أمير المؤمنين عليه السّلام نقل ميکند که: رسول خدا صلّى الله عليه و آله فرمودند: غلام ثقفىّ، يعنى مختار بن أبو عبيده ثقفى خروج ميکند و سيصد و هشتاد و سه هزار نفر از بنى اميّه را ميکشد. اين خبر بگوش حجّاج رسيد، گفت: اين سخن از رسول خدا بما نرسيده است؛ و ما در آنچه علىّ بن أبى طالب از پيغمبر روايت ميکند شک داريم. و أمّا علىّ ابن الحسين کودکى است مغرور، بيهوده بسيار ميگويد و پيروان خود را بدان فريب ميدهد. مختار را براى من بطلبيد. جستجو کرده و مختار را گرفتند و نزد او آوردند و بر نَطْع نشاندند. حجّاج گفت: گردنش را بزنيد!
در اينجا داستان بسيار طولانى و سراپا دروغ و ساختگى که آثار وضع و جعل در آن از جهات عديده مشهود است، و شبيه به قصّههاى رُمان سازان و داستان پردازان است، بيان ميکند. اين داستان تحقيقاً مجعول است زيرا إمارت حجّاج و سلطه عبد الملک بن مروان بر عراق، سالها پس از کشته شدن مختار است. آن زمان که عبد الملک خليفه بود و حجّاج از جانب وى بر عراق أمير بود؛ سالها بود که مختار کشته شده بود و استخوانهايش هم در شرف پوسيدن بود. مختار در سال ٦٥ خروج کرد و جمعى از هواداران بنى اميّه را کشت؛ پس از او مُصعب بن زبير بر عراق مسلّط شد و در سال ٦٧ مختار را کشت و سالها در عراق حکومت کرد تا عبد الملک بن مروان بر مصعب پيروز شد و او را بکشت و إمارت و حکومت عراق را در سال ٧٥ به حجّاج داد. پس ابتداى حکومت حجّاج پس از مرگ مختار به فاصله ١٠ سال بوده است.
* قسمتى از آيه ٥٩، از سوره ٢: البقرة
