
ولایت فقیه در حکومت اسلام ج1
جلد اول از مجموعۀ «ولایت فقیه در حکومت اسلام» از آثار برجستۀ حضرت علامه آیةالله حاج سید محمدحسین حسینی طهرانی قدّس سرّه بوده که پیرامون «حقیقت مسئلۀ ولایت و برخی فروع آن» با بیانی سلیس و شواهدی متقن، به رشتۀ تحریر درآمده است. اهمّ مطالب مندرج در این مجلّد: • معنای لغوی و اصطلاحی ولایت • تحلیل و تفسیر ولایت امام معصوم علیهالسلام • آیات و روایاتی که دلالت بر ولایت امام معصوم دارد • اتحاد ولایت امام معصوم با ولایت خدا • ائمه علیهمالسلام کیفیت اجتهاد را به شاگردان خود تعلیم میفرمودند • تبیین و توجیه برخی دستورات ائمه که در ظاهر، خلاف است • تحقیقی دربارۀ اوامر امتحانی • بحث و تحقیق دربارۀ سند و دلالتِ روایت مقبولۀ عمربنحنظله • جعل احکام بر اساس قضایای حقیقیه است، نه خارجیه • بحث پیرامونِ حجّیّت خبر ضعیف، محفوف به قرائن خارجیه
ولایت فقیه در حکومت اسلام ج1
106صبر مىكند و مىگذرد و تا آخر عمر هم یكنفر را به جزاى این عمل مُثله نمىكند. این هم یك قضیه عجیب!
در جنگ احُد كه كفّار مسلمانها را شكست دادند، گرچه در ابتداى جنگ، فتح با مسلمانها بود، ولى مخالفت بعضى از مسلمانان با پیغمبر موجب شكست إسلام و مسلمانها شد؛ همین عبد الله بن ابَىّ و منافقین، شروع كردند به شَماتت كردن و در دل خوشحالى كردن كه پیغمبر زخم خورده و از مسلمانها هفتاد نفر كشته شدهاند، و غلبه با كفّار بوده است. و با عبارات بسیار قبیح سخنانى به زبان مىآوردند. این عبد الله بن ابَىّ با عدّهاى از همدستانش به جنگ نرفتند و از میان راه برگشتند؛ ولى عدّهاى هم با پیغمبر رفتند كه با بدنهائى مجروح برگشتند.
الَّذِى صَنَعَ اللَهُ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمِسْلِمِینَ خَیرٌ
یكى از أصحاب رسول خدا صلَّى الله علیه و آله و سلَّم، پسر همین عبد الله بن ابَىّ بود كه مسلمان خوبى بود و با پدرش هم مخالفت مىكرد. نام او عبد الله بن عبد الله بن ابَىّ است. هم پدر اسمش عبد الله است و هم پسر. او خیلى فداكارى در راه خدا داشته است و همیشه به نفع رسول الله با پدر مبارزه و مخالفت مىكرد. و داستانهاى خیلى مفصّلى دارد. و رسول خدا هم به ملاحظه همین پسر، قدرى با پدر مماشات مىكردند. این پسر هم در این جنگ زخم خورد و مجروحاً به مدینه برگشت. و آن شب تا به صبح نخوابید و جراحاتى را كه بر بدنش وارد شده بود كَىّ میكردند (با آتش مىسوزاندند كه عفونت نكند) تا التیام یابد.
عبد الله بن ابَىّ هم كه این وضع را مىدید دائماً پیغمبر و أصحابش را شماتت مىكرد و حرف زشت میزد و مىگفت: اى پسر! تو إقدام به جنگ نمودى بر رأى این مرد (محمّد) وَ عَصَانِى مُحَمَّدٌ وَ أَطَاعَ الْوِلْدَانَ. محمّد عصیانِ مرا كرد. من گفتم نرو! صلاح نیست؛ حرف مرا نشنید و از بچّهها و جوانهاى مدینه إطاعت كرد؛ از ما پیرمردها كه أهل خُبره هستیم، پیراهنى پاره
