
امام شناسی ج2
جلد دوم از مجموعه «امام شناسی» از آثار نفیسِ علامه طهرانی قدّس الله سرّه بوده که پیرامون «تفسیر آیۀ اولیالأمر» و «وصایت امیرالمؤمنین علیهالسلام» در قالب بحثهای تفسیری و فقه الحدیث، و ابحاث فلسفی، عرفانی، تاریخی و اجتماعی به رشتۀ تحریر درآمده و به ساحت علم و معرفت تقدیم شده است. مهمترین مباحث مندرج در مجلد دوم: • تفسیر آیه «اطاعت از اولیالأمر» • مراد از اولوالأمر، ائمۀ معصومین هستند • پاسخ به اشکالات اهل سنت به دلالت آیۀ اولوالأمر از منظر شیعه • نقد نظریۀ عصمتِ «اجتماع اهل حلّ و عقد» • آراء اکثریت مردم نمیتواند معیار انتخاب امام معصوم باشد • قوانین دین بر اساس توحید است و امام، انسان واصل به توحید • قرآن به وسیلۀ امام، هدایتکنندۀ بشر است • امام باید افضل و در رأس امور امت باشد • وصایت امیرالمؤمنین علیهالسلام از جانب رسولخدا صلیاللهعلیهوآله • اخوّت امیرالمؤمنین با رسول خدا در همۀ مراتب • خلقت رسول خدا و امیرالمؤمنین از نور واحد
امام شناسی ج2
165و دیگر نامهاى است که معاویه به امیرالمؤمنین علیه السّلام نوشته و در آن نوشته است که تو همان مردى هستى که مانند جَمَل مخشوش تو را براى بیعت با ابوبکر به مسجد آوردند. جَمَل به معناى شتر است و مخشوش شترى است که استخوان بینى او را از عرض سوراخ نموده و در آن خِشاش که چوبى است قرار مىدهند و دو طرف آن چوب را طناب مىاندازند که تا دیگر آن شتر سرکشى نکند و رام شود. امیرالمؤمنین در نامه بسیار جالب و دیدنى که محامد و محاسن خود و قبایح و سیئات معاویه را در آن گنجانیده است پاسخ نامه او را داده و نسبت به این جمله، حضرت جواب داده است که: درست، مرا با این حال به مسجد بردند ولى تو مىخواهى مرا تَعییب کنى و نفهمیدهاى که این تَحسین من است که براى عدم تحمّل بار ظلم و ستم تا این درجه ابا و امتناع نمودم.
وَ قُلْتُ انّى کُنْتُ اقادُ کَما یقادُ الْجَمَلُ الْمَخْشُوشَ حَتَّى ابایعَ، وَ لَعَمْرُ اللَهِ لَقَدْ ارَدْتَ انْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ وَ انْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْتَ، وَ ما عَلَى الْمُسْلِمِ مِنْ غَضاضَةٍ فى انْ یکُونَ مَظْلُوماً ما لَمْ یکُنْ شاکّاً فى دینِهِ وَ لا مُرْتاباً بِیقینِهِ وَ هذِهِ حُجَّتى الى غَیرِکَ قصْدُها وَ لکنّى اطْلَقْتُ لَکَ مِنْها بِقَدرِ ما سَنَحَ مِنْ ذِکْرِها1.
«و امّا آنچه در نامه خود نوشتهاى که مرا مانند شترى که چوب در استخوان بینى او نموده و او را مهار کرده باشند براى بیعت مىکشیدند سوگند به خدا که خواستى مرا بدین سرگذشت مذمّت و عیب کنى لکن نفهمیده مرا ستایش نموده و تمجید کردهاى، و خواستى مرا رسوا کنى و ندانسته خود را رسوا کردهاى (چون عدم بیعت من از روى اختیار، دلیل بر بطلان آنهاست و تو که خود را تابع آنها مىدانى بر بطلان خود و سیره خود اعتراف نموده و خود را رسوا کردهاى). بدان که براى مؤمن هیچ نقص و خوارى نیست در اینکه مظلوم واقع شود مادامى که از آن ستم شکى در دین او پیدا نشود و در یقین او رَیب و شکى داخل نگردد (بلکه خوارى و مذلّت براى ظالم است در دنیا به لعن و طعن و در آخرت به رسوائى جزا و عقوبت). و این حجّت و دلیل من است براى غیر تو از گروه ستمکاران، زیرا که تو شایسته خطاب و اقامه برهان نیستى ولیکن من صورت آن دلیل
- «نهج البلاغه» ص ٣٣، از مکاتیب نامه ٢٨.
