
شرح فقراتی از دعای ابو حمزه ثمالی ج1
جلد اول از مجموعۀ نفیس «شرح فقراتی از دعای ابوحمزۀ ثمالی» متن پیاده شدۀ سخنرانیهای حضرت علامه طهرانی قدّساللَهسرّه پیرامون «شرح دعای ابوحمزۀ ثمالی» میباشد که در هنگام اقامت در طهران، در شبهای ماه مبارک رمضان در مسجد قائم ایراد فرمودهاند که اگر چه این شرح، شرح همۀ فقرات این دعای شریف نیست ولی ایشان به همین مقدار با بیانی مختصر و البته شیوا و سلیس، پرده از برخی حقایق نشکفتۀ این دعای عالیةالمضامین، و و رموز معرفت به توحید حضرت حق، و اسرار سلوک الی اللَه برداشته و مکتوبی ذیقیمت برای جویندگان راه حق و پویندگان سبیل حقیقت و مشتاقان لقاء پروردگار بر جای گذاشتند. اهمّ مطالب مندرج در این مجلّد: • انواع ابتلائات برای تربیت سالکین راه خدا • نجات و سعادت انسان بهوسیلۀ اعتراف به کوتاهی و اشتباه • وصول به معرفت خدا بهوسیلۀ خود خدا • ضرورت معرفت تام به حضرت حق • حضور ذات حق در دل هر شیء • سرعت اجابت خدا و سستی بندگان در دعا • رحمت واسعۀ پروردگار برای امیدواران • نزدیکبودن راه خدا برای نفوس سبکبال • معرفت و محبت به خداوند دلیل سعادت و رستگاری انسان • رنگ خدایی داشتن، سبب ارزش انسان • لقای خداوند آرزوی عظیم سالکان راه خدا • معرفت خداوند تنهای تکیهگاه انسان در نجات از نفس امّاره • گریۀ اهلبیت علیهمالسلام در مناجات، بهجهت عمق معرفت به خداوند • تعویض جوهرۀ انسان با یک توفیق الهی • خداوند هم میدهد و هم میگیرد تا انسان نعمت را از خود نبیند • پادشاهای مطلق خداوند و سریان وجودی او در عوالم هستی
شرح فقراتی از دعای ابو حمزه ثمالی ج1
49برمیگردد و روش خودش را عوض میکند و دیگر خدعه نمیکند؛ و اگر متوجّه نکند و انسان را رها کند، خدا به این انسان خدعه کرده است، یعنی عنان را گردن خود انسان گذارده و خدعه را به خود انسان برگردانده است.
موش نمیتواند در مقابل گربه فرار کند، بلکه گربه با این موش بازی میکند؛ گربه اینطرف و موش هم آنطرف، و این گربه آرام نشسته و تماشا میکند و بعضی اوقات چشمش را روی هم میگذارد تا ببیند موش چه کار میکند، و موش هم در عالم خودش میخواهد خدعه کند و این گربه را گول بزند و او را غافل کند و فرار کند. موش تکان نمیخورد، نمیخورد، نمیخورد، یکمرتبه خدعه میکند و فرار میکند و خیال میکند که دارد به گربه خدعه میکند و او را گول میزند؛ دیگر نمیفهمد که این گربه چشمش را روی هم گذاشته و از آن زیر، دارد جانش برای این موش میرود و تمام این پنجهها و چنگالها کشیده شده است و با یک پرش، او را طعمۀ خودش میکند! تا این موش میخواهد خدعه کند و از دست او فرار کند و از حکومت او خارج شود، یک تکانی که به خودش میخورد، این گربه میپرد آنجا و با دست بر سر موش میزند اما او را نمیکُشد و دومرتبه میآید سر جایش مینشیند. میگوید: ساکت باش! تکان نخور! کجا فرار میکنی؟! اینقدر این موش بیچاره را بازی میدهد، بازی میدهد، بازی میدهد! خب بیا در وهلۀ اوّل تسلیم بشو دیگر! تسلیم نمیشود، مدام ردّ و بدل میشود.
خدایا! ما فهمیدیم که همه کار دست تو است؛ دیگر چرا آدم با خدا بازی کند؟! وقتی میبینیم که همه کار از خدا برمیآید و از غیر خدا برنمیآید، چرا خدا را مدام امتحان میکنیم؟!
شما خیال میکنید ما خدا را امتحان نمیکنیم؟! مدام روزی هزارمرتبه امتحان میکنیم که ببینیم آیا راست در آمد؟! مدام توکّل میکنیم تا ببینیم آیا دنبال توکّل چیزی هست؟ امر خودمان را به خدا میسپاریم و به دنبالش نگاه میکنیم که آیا راست در میآید یا نه؟ اینها همه امتحان است! او هم بزرگوار است، و واقعاً
