اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

انوار الملکوت ج2

0
جلد ها

جلد دوم از مجموعۀ «انوار ملکوت» اثر ارزشمند حضرت علّامه آیة‌الله‌ حاج سید محمد‌حسین حسینی طهرانی قدّس‌سرّه بوده که مشتمل بر مباحث «نور ملکوت قرآن» و «نور ملکوت دعا» می‌باشد که با بیانی شیوا به آدابِ اعمال مذکور با توجه به جنبۀ ملکوتیِ آنها، در حدّ ظرفیت مخاطب پرداخته‌اند.  اهمّ مطالب مندرج در این مجلّد:  • تفسیر آیات مربوط به خصوصیات قرآن  • کیفیت نزول دفعی و تدریجی قرآن  • قرآن مردم را به عالم وحدت و تجرّد می‌خواند  • قرآن، کتاب حقیقت، موعظۀ الهی و شفای دردهای پنهان و متراکم در سینه‌ها   • انسان با قرآن غنی و بدون آن فقیر است  • برای رسیدن به حقیقت قرآن باید به حقیقت طهارت رسید  • اهل دنیا خواهان سازگاری قرآن با هوای نفس‌‌اند  • عدم تحریف قرآن  • امام و قرآن قابل تفکیک نیست  • تفسیر و تأویل صراط مستقیم به امیرالمؤمنین علیه‌السلام  • احکام قرآن جاودانی است  • آیات قرآن کلی است و همه چیز در آن است  • فضیلت و کیفیت قرائت قرآن  • دعا روح عبادت و عبادت روح دین است  • علل عدم استجابت دعا  • در همۀ حالات سختی و آسانی باید به خدا متوسل شد  • دعا برای بنده، حال انقطاع به سوی خدا می‌آورد  • علت تبدیل بلاء و قضای الهی بوسیلۀ دعا  • شرح مبسوطی از آداب و شرایط دعا نمودن در ضمن 25 شرط

انوار الملکوت ج2

283
  • و هُوَ جالِسٌ عَلَی بابِهِ فی جَماعَةٍ مِن أصحابِهِ فَدَخَلَ مَنزِلَ أبِی أراکَةَ، فَفَزِعَ لِذَلِکَ أبُو أراکَةَ و خافَ، فَقامَ فَدَخَلَ فی أثَرِهِ فَقالَ: وَیحَکَ قَتَلتَنِی و أیتَمتَ وُلدِی و أهلَکتَهُم! قالَ: و ما ذاکَ؟ قالَ: أنتَ مَطلُوبٌ و جِئتَ حَتَّی دَخَلتَ دارِی و قَد رَآکَ مَن کانَ عِندِی. فَقالَ: ما رَآنِی أحَدٌ مِنهُم! قالَ: و سَتَجرِبَنَّ [تَسخَرُ بِی] أیضًا. فَأخَذَهُ و شَدَّهُ کِتافًا ثُمَّ أدخَلَهُ بَیتًا و أغلَقَ عَلَیهِ بابَهُ، ثُمَّ خَرَجَ إلَی أصحابِهِ فَقالَ لَهُم: إنَّهُ خُیِّلَ إلَیَّ أنَّ رَجُلاً شَیخًا قَد دَخَلَ آنِفًا دارِی؟ قالُوا: ما رَأینا أحَدًا! فَکَرَّرَ ذَلِکَ عَلَیهِم، کُلَّ ذَلِکَ یَقولُونَ: ما رَأینا أحَدًا! فَسَکَتَ عَنهُم، ثُمَّ إنَّهُ تَخَوَّفَ أن یَکُونَ قَد رَآهُ غَیرُهُم، فَذَهَبَ إلَی مَجلِسِ زِیادٍ لیتَجَسَّسَ هَل یَذکُرُونَهُ، فَإن هُم أحَسُّوا بِذَلِکَ أخبَرَهُم أنَّهُ عِندَهُ و رَفَعَهُ إلَیهِم. قالَ: فَسَلَّمَ عَلَی زِیادٍ و قَعَدَ عِندَهُ و کانَ الَّذِی بَینَهُما لَطِیفٌ. قالَ: فَبَینا هُوَ کَذَلِکَ إذ أقبَلَ الرُّشَیدُ عَلَی بَغلَةِ أبِی‌أراکَةَ مُقبِلاً نَحوَ مَجلِسِ زِیادٍ. قالَ: فَلَمّا نَظَرَ إلَیهِ أبُوأراکَةَ تَغَیَّرَ لونُهُ [وَجهُهُ] و اُسقِطَ فی یَدَیهِ و أیقَنَ بِالهَلاکِ. فَنَزَلَ رُشَیدٌ مِن البَغلَةِ و أقبَلَ إلَی زِیادٍ فَسَلَّمَ عَلَیهِ، و قامَ إلَیهِ زِیادٌ فَاعتَنَقَهُ و قَبَّلَهُ ثُمَّ أخَذَ یسألُهُ [یُسائِلُهُ] کَیفَ قَدِمتَ؟ و کَیفَ مَن خَلَّفتَ؟ و کَیفَ کُنتَ فی مَسِیرِکَ؟ و أخَذَ لِحیَتَهُ ثُمَّ مَکَثَ هُنَیهَةً ثُمَّ قامَ فَذَهَبَ. فَقالَ أبُوأراکَةَ لِزِیادٍ: أصلَحَ اللهُ الأمِیرَ! مَن هَذا الشَّیخُ؟ قالَ: هَذا أخٌ مِن إخوانِنا مِن أهلِ الشّامِ قَدِمَ إلَینا زائِرًا. فَانصَرَفَ أبُو أراکَةَ إلَی مَنزِلِهِ فَإذا رُشَیدٌ بِالبَیتِ کَما تَرَکَهُ. فَقالَ لَهُ أبُو أراکَةَ: أمّا إذا کانَ عِندَکَ مِنَ العِلمِ کُلُّ ما أرَی فَاصنَعْ ما بَدا لَکَ و ادْخُلْ عَلَینا کَیفَ شِئتَ!1

  •   باری2 چون ابن زیاد او را طلب نمود، گفت: از دروغهای امام خود برای من نقل کن! رشید گفت: امام من دروغگو نبوده است.

    1. اختصاص، ص ٧٨: [وقتی زیاد به دنبال رُشَید هَجَری فرستاد او خود را پنهان نمود، روزی گذرش به أبی‌اراکه افتاد درحالیکه او به اتّفاق عدّه‌ای از دوستانش کنار منزلی نشسته بود پس داخل منزل أبی‌اراکه شد، أبی‌اراکه از این مسأله دچار وحشت و ترس شد و فوراً به دنبال او داخل منزل شد و به او گفت: وای بر تو مرا به کشتن دادی و فرزندانم را یتیم و هلاک نمودی، رشید گفت: برای چه؟ أبی‌اراکه گفت: مگر نمی‌دانی که زیاد به دنبال تو می‌گردد حال تو آمده‌ای و داخل منزل من شده‌ای. و افرادی که نشسته‌اند تو را دیده‌اند. 
      رشيد گفت: كسى مرا نديد، أبى‌اراكه گفت: مرا مسخره مى‌كنى حال خواهى ديد. پس ريسمان آورد و كتف او را بست و داخل اطاقى كرد و درب اطاق را قفل نمود و بسوى اصحابش برگشت و به آنان گفت: اينطور به خيالم خطور كرده است كه پيرمردى هم اكنون داخل خانه‌ام شده است آيا شما او را ديديد؟ همه گفتند: ما كسى را نديديم. باز تكرار كرد، گفتند: ما كسى را نديديم. با خود گفت: شايد كسى در راه او را ديده باشد و به زياد اطّلاع بدهد. حركت كرد بسوى مجلس زياد تا ببيند آيا كسى از او سخن خواهد گفت كه اگر چنين باشد به آنان بگويد: من او را حبس نمودم تا به شما تحويل دهم.
      داخل مجلس زياد شد و پس از تعارفات در كنار او نشست و چون با هم دوستى ديرينه داشتند به صحبت پرداختند. ناگهان رشيد هجرى درحاليكه سوار بر قاطر أبى‌اراكه شده بود به مجلس زياد وارد شد و رنگ از چهره أبى‌اراكه پريد و سرش را به پائين انداخت و يقين به هلاكت خود نمود.
      رشيد از قاطر فرود آمد و به زياد سلام كرد و زياد از جا برخاست و او را در آغوش گرفت و در كنار خود نشاند و از احوال او جويا شد كه چطور به اينجا آمده است و در مسير چگونه گذشته است و خانواده‌اش چگونه مى‌باشند، رشيد دستى بر محاسنش كشيد و قدرى توقّف نمود سپس خداحافظى كرد و از مجلس خارج شد.
      أبواراكه رو كرد به زياد و گفت: اين شخص كه بود؟ زياد گفت: يكى از دوستان ما كه در شام زندگى مى‌كند آمد اينجا تا ما را زيارت كند. أبى‌اراكه از زياد خداحافظى كرد و به منزل خويش بازگشت و ديد همانطور كه رشيد را در اطاق با دست بسته محبوس كرده بود به همان وضع قرار دارد. أبى‌اراكه رو كرد به او و گفت: حال كه تو داراى علمى هستى كه اين گونه كارها را كه من مى‌بينم انجام مى‌دهى هر طور ميل دارى عمل كن و هرگاه خواستى نزد ما بيا. مترجم‌]
    2. لا يخفى آنكه قصّه‌اى كه از رشيد و أبو اراكه نقل شده است راجع به زياد بن أبيه است، و امّا قاتل رشيد فرزند او ابن زياد است.