اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

انوار الملکوت ج1

0
جلد ها

جلد اول از مجموعۀ «انوار ملکوت» اثر ارزشمند حضرت علّامه آیة‌الله‌ حاج سید محمد‌حسین حسینی طهرانی قدّس‌سرّه بوده که مشتمل بر مباحث «نور ملکوت روزه»، «نور ملکوت نماز» و «نور ملکوت مسجد» می‌باشد که با بیانی شیوا به آدابِ اعمال مذکور با توجه به جنبۀ ملکوتیِ آنها، در حدّ ظرفیت مخاطب پرداخته‌اند.  اهمّ مطالب مندرج در این مجلّد:  • تفسیر آیۀ «کُتِب علیکم الصّیام»  • حقیقت روزه فقط امساک در خوردن و آشامیدن نیست  • اهمیت روزه در وصول به ملکۀ تقویٰ  • جان و روح روزه عبارت است از ضعیف نمودن قوای شیطانی  • بعد از افطار باید معلّق بین خوف و رجا بود  • نماز وسیله‌ای برای محو حقیقت خود در عظمتِ حضرت حق  • حقیقت نماز حضور قلب است و حضور قلب مستلزم نفی خواطر  • تفسیر آیات مربوط به «اقامۀ نماز»  • به واسطۀ نماز نفس وسیع می‌شود و مرغ روح به عالم قدس اوج می‌‌گیرد  • نماز متجلّی شدن به انوار جمال حق  • نماز، راه به سوی توحید است و قطع نماز از وحدت، موجب شرک و به کثرت آمدن است  • کیفیت برخی نمازهای وارده در دستورات دین  • علت استحباب خواندن نماز در مسجد  • مؤمن مسجد را تعمیر می‌کند؛ به تعمیر ظاهری و باطنی  • کیفیت ساختن مسجد  • نباید کارهای منافیِ نماز در مسجد انجام شود  • لزوم حضور در مساجدی که بنای آنها بر اساس تقوا است

انوار الملکوت ج1

92
  • دست خدا، پای او پای خدا، چشم و گوش او چشم و گوش خدا می‌گردد، خیمه و خر‌‌گاه خود را از هر دو جهان تکان داده، بار خود را در حریم قدس و حرم امان الهی فرود می‌آورد و فاش می‌گوید:

  • تَرَکتُ لِلنّاسِ دُنیاهُمْ و دِینَهُم***شُغلاً بِذِکرِکَ یا دِینِی و دُنیائِی1
  • کانَت لِقَلبِی أهواءٌ مُفَرَّقَةٌ***فَاستَجمَعتُ مُذ رَأتکَ العَینُ أهوائِی2
  • باب مناجات قلبی او با خود ربّ الأرباب و ملک الملوک‌ باز‌ می‌شود.

  • مناجات حضرت سیّدالشّهداء در آخرین لحظات حیات 

  • ‌حضرت‌ سیّدالشّهداء علیه السّلام در آخرین لحظات حیات صورت بروی خاک گذارده می‌فرمود:

  • إلهی رِضًی بِقَضائِکَ و تَسلِیمًا لأمرِکَ لا مَعْبودَ سِواکَ، یا غِیاثَ المُستَغِیثِینَ!3 

  • تَرَکتُ الخَلقَ طُرًّا فی‌ هَواکا***و أیتَمتُ العیالَ لِکَی أراکا
  • فلَو قَطَّعتَنی‌ فی‌ الحُبِّ إربًا***لَما حَنَّ الفُؤادُ إلَی‌ سِواکا4و5
    1. تاریخ مدینة دمشق، ج ٧، ص ٢٢.
    2. ذیل تاریخ بغداد، ج ١، ص ٨١: [واگذار نمودم به مردم هم دینشان را و هم دنیایشان را، و برای خود اشتغال به یاد تو را برگزیدم ‌ای کسی که هم دین من و هم دنیای من هستی. قبل از آنکه با تو آشنا شوم قلب من به هر سو گرایش و به هر چیزی متمایل می‌شد. ولی پس از آنکه چشم من به جمال روی تو منوّر شد تمام آن هواها و میل‌ها فقط در مصاحبت و همنشینی با تو متمرکز و منحصر گردید. مترجم]
    3. لمعات الحسین، ص ٣٨، طبع مخطوط، به نقل از مقتل مُقرّم، ص ٤٢٣.
    4. [در آرزوی رسیدن به تو تمام مردم را رها نمودم و اطرافیان و متعلّقین به خود را در نیل به وصال تو بی سرپناه و یتیم نمودم.
      اگر مرا در راه محبّت خود قطعه قطعه نمائی، بدان که هرگز قلب من جز هوای تو به هیچ چیز دیگر متمایل نخواهد گشت . مترجم]
    5. الله شناسی، ج ١، ص ١٢٣: شیخ‌ بهاء الدّین‌ عامِلی‌ حکایت‌ کرده‌ است‌ که‌ در روایت‌ وارد است‌: إبراهیم‌ بن‌ أدهَم‌ در طواف‌ بود، جوانی‌ أمرد را که‌ موی‌ در صورت‌ نداشت‌ و زیباچهره‌ بود دیدار کرد؛ شروع‌ کرد به‌ نگاه‌ کردن‌ به‌ او، و پس‌ از آن‌ روی‌ از وی‌ برگردانید و در میان‌ طواف‌ کنندگان‌ متواری‌ شد. چون‌ به‌ خلوت‌ آمد، از علّت‌ این‌ نگاه‌ سؤال‌ نمودند و به‌ او گفتند: ما تا به‌ حال‌ از تو سابقه‌ نداشته‌ایم‌ که‌ در سیمای‌ جوان‌ امردی‌ نظر کنی‌! 
      گفت‌: او پسر من‌ است‌، و من‌ او را در خراسان‌ گذارده‌ بودم‌. چون‌ به‌ جوانی‌ رسید، از آنجا بیرون‌ شده‌ دنبال‌ من‌ می‌گردد. من‌ ترسیدم‌ که‌ وی‌ مرا از ذکر پروردگارم‌ باز بدارد، و حذر کردم‌ که‌ اگر او مرا بشناسد، من‌ با او انس‌ بگیرم؛ و سپس‌ إبراهیم‌ این‌ اشعار را انشاد نمود: 
      هَـجَرتُ الـخَلقَ طُرًّا فـی‌ هَـواکـا *** و أیـتَـمـتُ الـعـیـالَ لِکَـی أراکـا
      فـلَـو قَـطَّعـتَنـی‌ فـی‌ الـحُبِّ إربًا *** لَـمـا حَـنَّ *** الـفُـؤادُ إلَـی‌ سِـواکـا *** 
       *** ـ در کتاب‌ نفآئس‌ الفنون‌ فی‌ عرآئس‌ العیون‌، طبع‌ اسلامیّه‌، ج‌ ٢، ص ٢٨، این‌ داستان‌ را بدین‌ عبارت‌ ذکر کرده‌ است‌:
      «و علامتی‌ دیگر از برای‌ محبّت‌ آن‌ است‌ که‌ از موانع‌ وصول‌ خود اگر فرزند بود، برحذر باشد؛ چنانکه‌ گویند: إبراهیم‌ أدهم‌ (ره‌) وقتی‌ در راه‌ حجّ با رفیقی‌ عقد موافقت‌ و مصاحبت‌ کرد، و از جانبین‌ شرط‌ رفت‌ که‌ هر که‌ از منکرات‌ یکدیگر مشاهده‌ کنند باز نپوشند. چون‌ به‌ مکّه‌ رسیدند ناگهان‌ عمارتی‌ مزیّن‌ دیدند و پسری‌ صاحب‌ جمال‌ درو نشسته‌. ابراهیم‌ درو نگریست‌ و نظر مکرّر گردانید. رفیقش‌ او را بدان‌ مؤاخذه‌ کرد. إبراهیم‌ آب‌ از چشم‌ آورد و گفت‌: ذاکَ‌ وَلَدی‌ فارَقتُهُ و هو صَغیرٌ، فَالآنَ لَمّا رَأیتُهُ عَرَفتُهُ. «آن‌ پسر، فرزند من‌ است‌ که‌ در حال‌ کودکی‌ من‌ از او مفارقت‌ کرده‌ام‌، و اینک‌ چون‌ او را دیدم‌ شناختم‌.» رفیقش‌ گفت‌: اُخبِرهُ عَنکَ‌؟! «من‌ وی‌ را از آمدن‌ تو مطّلع‌ بگردانم‌؟!» 
      إبراهیم‌ گفت‌: لا! فَإنّ ذَلک‌َ شَی‌ءٌ تَرَکناهُ لِلّهِ‌ فَلا نَعودُ فِیهِ‌! «نه‌! زیرا که‌ آن‌ پسر چیزی‌ می‌باشد که‌ ما از وی‌ برای‌ خدا چشم‌ پوشیده‌ایم‌، پس‌ دیگر بدان‌ بازگشت‌ نمی‌نمائیم‌!» و این‌ دو بیت‌ انشاء کرد:
      هَـجَرتُ الـخَلقَ طُرًّا فـی‌ هَـواکـا *** و أیـتَـمـتُ الـعـیـالَ لِکَـی أراکـا
      فـلَـو قَـطَّعـتَنـی‌ فـی‌ الـحُبِّ إربًا *** لَـمـا حَـنَّ *** الـفُـؤادُ إلَـی‌ سِـواکـا