
امام شناسی ج15
جلد پانزدهم از مجموعۀ «امام شناسی» از آثار نفیسِ علامه آیةالله حاج سید محمدحسین حسینی طهرانی قدّس الله سرّه بوده که پیرامون «اهمیت صحیفۀ سجادیه و تواتر آن»، «بررسی قیامهای شیعه در زمان اهلبیت» و «تفاوت نفوس اهلبیت» در قالب بحثهای تفسیری و فقه الحدیث، و ابحاث فلسفی، عرفانی، تاریخی و اجتماعی به رشتۀ تحریر درآمده و به ساحت علم و معرفت تقدیم شده است. مهمترین مباحث مندرج در این مجلّد: • روایاتی در ترغیب به کتابت و ثبت علم • اولین مصنف در اسلام امیرالمؤمنین علیهالسلام و پس از او شیعیانش بودند • اهمیت صحیفۀ سجادیه و ضرورت انس با آن • تاریخچۀ تدوین صحیفه کاملۀ سجادیه و اثبات تواتر آن • مشروع بودن حقالتألیف و حق الترجمه • ذکر «آل» در صلوات دلالت بر اتحاد نفوس امامان با پیامبر اکرم دارد • تعصب سنیان و تحریف روایات • قتل عام شیعیان و سوزاندن کتابخانهها توسط برخی از اهلسنت • بحث از قیام علویان • شرح حالات و فضایل زید بن علی علیهالسلام و قیام وی علیه ظلم • نقد نظریه محدث قمی در بازگو نکردن برخی حقائق مسلم تاریخی بخاطر مصلحت اندیشی پنداری • اختلاف نفوس ائمۀ طاهرین • خلقت مجرد و نورانی امامان توأم با اختیار • درباره عاشورا و شهادت حضرت علیاکبر و علیاصغر علیهما السلام
امام شناسی ج15
274... 1
- [ادامه تعلیقه صفحه قبل] زید به قدری عصبانی شد تا نزدیک بود از پوستش خارج گردد. و گفت: سمّاه رسول الله الباقر و تسمّیه أنت البقرة! لشدّ ما اختلفتما! و لتخالفنّه فی الآخرة کما خالفته فی الدّنیا فیرد الجنّة و ترد النّار. «رسول خدا وی را شکافنده علم نامید و تو او را گاو مینامی! چقدر معیار اختلاف شما شدید است! و تو با باقر برادرم در آخرت مخالفت داری همان طور که در دنیا مخالفت داشتهای، بنابراین او در بهشت میرود و تو در آتش!» هشام گفت: بگیرید دست این أحمق مائق را (شدید الغیظ و الغضب را) و اخراجش نمائید! روی دستور هشام زید را اخراج کردند و با چند نفر به مدینه تبعید نمودند. زید همین که از حدود شام مطرود شد و آن چند تن از وی مفارقت کردند راهش را به سمت عراق برگردانید و داخل کوفه گشت. اکثر اهالی کوفه با او بیعت کردند و امیر کوفه و عراق از جانب هشام، یوسف بن عمر ثقفی بود. و میان آن دو جنگی که در تواریخ مسطور میباشد واقع شد. اهل کوفه او را مخذول نمودند و چند تن افراد قلیلی با وی استوار بماندند. تا آنکه زید به بهترین وجهی تنها با نفس خود مقاومت کرد و جهاد عظیمی را تحمّل نمود، تا به جائی که یک تیر تیز بر پیشانیش نشست و به طرف ناحیه جبهه چپش فرود آمد و در مغز سرش بماند و همین که خواستند آن تیر را درآورند جان داد. و روز شهادتش دوشنبه دوم صفر سنه یکصد و بیست و یک بود و در آن هنگام چهل و دو سال داشت. جسد شریفش را چهار سال در کناسه کوفه بردار آویختند. عنکبوت بر روی عورت او تار تنید و آن را بپوشانید. سرش را به مدینه فرستادند و یک شبانه روز کنار قبر پیغمبر صلی الله علیه و آله نصب کردند. از جریر بن أبی حازم وارد است که گفت: من در رؤیای خواب، رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدم که به چوبهای که در مدینه سر زید را بر آن آویخته بودند تکیه زده بود و میگفت: هکذا تفعلون بولدی؟! «این طور با پسر من رفتار میکنید!» و چون هشام هلاک شد و ولید بن یزید پس از او غاصب ولایت امر مسلمین گردید به یوسف بن عمر نوشت: اما بعد به مجرّد اینکه نامه من به تو برسد اهتمامت را به عِجْل أهل عراق (گوساله اهل عراق) مصروف دار فحرِّقه ثمّ انْسِفْهُ فِی الیَمِّ نَسفاً! «پس او را آتش بزن و سپس خاکسترش را در دریا بر باد بده!» یوسف بن عمر جسد زید را پائین آورد و آتش زد و خاکسترش را در هوا منتشر ساخت. و هنگامی که حکم بن عبّاس کلبی این اشعار را سرود:
صَلَبْنا لکم زیداً علی جذع نخلة ** و لم أر مهدیّاً علی الجذع یُصْلب
و این ابیات به حضرت امام صادق علیه السلام رسید، دو دست خود را در حالی که به لرزه و رعشه درآمده بود به سوی آسمان بلند کردند و به خداوند عرضه داشتند: ”اللهمّ إن کان عَبدُک کاذباً فَسَلِّطْ علیه کلْبَک!” «بار خداوندا اگر این بندهات دروغ میگوید سَگَت را بر وی مسلّط گردان.» بنو امیّه او را برای مأموریّتی به کوفه گسیل داشتند، در راه شیری وی را درید و طعمه خود ساخت. چون این خبر به حضرت امام صادق علیه السلام رسید ناگهان به سجده افتادند و گفتند: ”الحَمد لِلّه الّذی أنجز لنا ما وَعَدَنا1.” «حمد و سپاس اختصاص به خدا دارد که بدانچه که به ما وعده داد وفا کرد
ــــــــــــــــــــــــــــــ
1- «بحار الانوار» ج ٤٦ ص ١٩٢.
- [ادامه تعلیقه صفحه قبل] زید به قدری عصبانی شد تا نزدیک بود از پوستش خارج گردد. و گفت: سمّاه رسول الله الباقر و تسمّیه أنت البقرة! لشدّ ما اختلفتما! و لتخالفنّه فی الآخرة کما خالفته فی الدّنیا فیرد الجنّة و ترد النّار. «رسول خدا وی را شکافنده علم نامید و تو او را گاو مینامی! چقدر معیار اختلاف شما شدید است! و تو با باقر برادرم در آخرت مخالفت داری همان طور که در دنیا مخالفت داشتهای، بنابراین او در بهشت میرود و تو در آتش!» هشام گفت: بگیرید دست این أحمق مائق را (شدید الغیظ و الغضب را) و اخراجش نمائید! روی دستور هشام زید را اخراج کردند و با چند نفر به مدینه تبعید نمودند. زید همین که از حدود شام مطرود شد و آن چند تن از وی مفارقت کردند راهش را به سمت عراق برگردانید و داخل کوفه گشت. اکثر اهالی کوفه با او بیعت کردند و امیر کوفه و عراق از جانب هشام، یوسف بن عمر ثقفی بود. و میان آن دو جنگی که در تواریخ مسطور میباشد واقع شد. اهل کوفه او را مخذول نمودند و چند تن افراد قلیلی با وی استوار بماندند. تا آنکه زید به بهترین وجهی تنها با نفس خود مقاومت کرد و جهاد عظیمی را تحمّل نمود، تا به جائی که یک تیر تیز بر پیشانیش نشست و به طرف ناحیه جبهه چپش فرود آمد و در مغز سرش بماند و همین که خواستند آن تیر را درآورند جان داد. و روز شهادتش دوشنبه دوم صفر سنه یکصد و بیست و یک بود و در آن هنگام چهل و دو سال داشت. جسد شریفش را چهار سال در کناسه کوفه بردار آویختند. عنکبوت بر روی عورت او تار تنید و آن را بپوشانید. سرش را به مدینه فرستادند و یک شبانه روز کنار قبر پیغمبر صلی الله علیه و آله نصب کردند. از جریر بن أبی حازم وارد است که گفت: من در رؤیای خواب، رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدم که به چوبهای که در مدینه سر زید را بر آن آویخته بودند تکیه زده بود و میگفت: هکذا تفعلون بولدی؟! «این طور با پسر من رفتار میکنید!» و چون هشام هلاک شد و ولید بن یزید پس از او غاصب ولایت امر مسلمین گردید به یوسف بن عمر نوشت: اما بعد به مجرّد اینکه نامه من به تو برسد اهتمامت را به عِجْل أهل عراق (گوساله اهل عراق) مصروف دار فحرِّقه ثمّ انْسِفْهُ فِی الیَمِّ نَسفاً! «پس او را آتش بزن و سپس خاکسترش را در دریا بر باد بده!» یوسف بن عمر جسد زید را پائین آورد و آتش زد و خاکسترش را در هوا منتشر ساخت. و هنگامی که حکم بن عبّاس کلبی این اشعار را سرود:
