
امام شناسی ج14
جلد چهاردهم از مجموعۀ «امام شناسی» از آثار نفیسِ علامه آیةالله حاج سید محمدحسین حسینی طهرانی قدّس الله سرّه بوده که پیرامون «تدوین حدیث نزد شیعه و اهلسنت» و «بحثی مبسوط در عدم تحریف قرآن» در قالب بحثهای تفسیری و فقه الحدیث، و ابحاث فلسفی، عرفانی، تاریخی و اجتماعی به رشتۀ تحریر درآمده و به ساحت علم و معرفت تقدیم شده است. مهمترین مباحث مندرج در این مجلّد: • اهمیت تدریس و کتابت • منع عمر از كتابت حديثِ پيامبر • منع عمر از كتابت بر اساس اغراض سياسى بوده است • آفات اعتقاد به «حسبنا كتاب الله» • دلایل نیاز به سنّت پیامبر و همچنین شواهد بسیار تاریخی بر مطلوبیت کتابت حدیث • اعتراف أحمد أمين به غلط بودن خلافت أبو بكر و عمر، و مطاعن عثمان • اعترافات احمد امين به منع عمر از وصیت پیامبر در مرض موت • بحثی مفصل در عدم تحریف قرآن، و نقد و بررسی ادلۀ قائلان به تحریف • نقدی بر مکتب اخباری • بحثی مشروح دربارۀ تدوین حدیث در نزد اهل سنت • ابحاثی درباره روایات اسرائیلیات، روایات ابوهریره و مانند آن • کتابهایی غیر از قرآن که در خانۀ اهلبیت بوده است
امام شناسی ج14
1621
- [ادامه تعلیقه صفحه قبل] نه از سنّت بدان موجود نيست؟ منظور و مراد شيخ ابو زهره از حملۀ فراگير او بر شيخ کلينى صاحب «کافى» که از وفاتش بيش از يکهزار سال مىگذرد چيست؟ آيا شيخ مىخواهد ما را در جدلى عقيم وارد سازد در حالى که ما با او و با غير او طالب وفاق و هم عقيدتى هستيم؟ و من هر چه فکر خود را در ميدان اين موضوع و علّت اين حملۀ کوبنده جولان دادم نتوانستم جهتى را بيابم غير از تأثّر او از أثر محيط خود و أثر وراثت که در او باقى مانده است. و آيا بر اين گفتار ما شاهدى روشنتر از کلام وى در ص ٣٦ وجود دارد که مىگويد: «ما نمىتوانيم روايات کلينى را قبول کنيم زيرا وى مدّعى است که امام جعفر صادق گفته است که: در قرآن نقيصه و زيادتى است؛ در حالى که در اين کلام علماى بزرگ اثنا عشريه مثل مرتضى و طوسى و غيرهما او را تکذيب نمودهاند و از ابو عبد اللَه صادق نقيض آنچه را که کلينى آورده است روايت نمودهاند.»
شيخ أبو زهره اين عبارت و مانند آن را در صفحات متعدّدى از کتاب بارها و بارها تکرار نموده است و تصويرى از کلينى ارائه مىدهد که گويا او در اين قول متفرّد است و کسى ديگر به اين سخن تفوّه ننموده است. و اين گونه ارائۀ تصوير به تضليل و گمراه نمودن اشبه است همچنان که اينک از گفتار ما روشن مىگردد. و من نتوانستهام بفهمم چگونه او وجه شباهت را در آنچه که کلينى در «کافى» نقل کرده است با آنچه که هر يک از بخارى و مسلم در «صحيح» خود نقل کردهاند به بوتۀ نسيان سپرده و دستخوش فراموشى قرار داده است؟ بخارى در ج ٨، ص ٢٠٩ طبع سنه ١٣٧٧ ه مىگويد: «عمر بر روى منبر نشست و چون مؤذن از اذان ساکت شد برخاست و ثناى خداى را آن طور که مىسزد بجا آورد و سپس گفت: أمّا بعد؛ من براى شما مطلبى را مىگويم که چنين تقدير شده است براى من که آن را بگويم؛ چرا که من نمىدانم و شايد اينک من در برابر أجل و مرگم بوده باشم. پس هر کس آن را خوب بفهمد و ادراک کند و حفظ نمايد بايد آن را به مردم قبيله و ديار خود که با راحلهاش بدانجا مىرود بيان کند. و کسى که مىترسد آن را خوب نفهمد و ادراک ننمايد من جايز نمىدانم براى أحدى از مردم که بر من دروغ ببندد. خداوند محمّد را به حق برانگيخت و کتاب را بر وى نازل کرد و از جمله چيزهائى که نازل نمود آيۀ رجم بود. ما آن آيه را خوانديم و فهميديم و حفظ کرديم، و رسول خدا رجم کرد و ما هم پس از او رجم کرديم، و من نگرانم از آنکه اگر مدّت زمانى سپرى شود گويندهاى بگويد: قسم به خدا ما آيۀ رجم را در کتاب اللَه نيافتيم و بدين سبب با ترک فريضهاى که خدا نازل نموده است گمراه شوند. و رجم در کتاب خدا ثابت و حقّ است بر مردان محصن و زنان محصنهاى که زنا کردهاند اگر بيّنهاى قائم گردد، يا زن آبستن شود، و يا اقرار و اعتراف متحقّق شود. از اين گذشته ما اين طور بوديم که از جمله آنچه در کتاب خدا مىخوانديم اين آيه بود: أنْ لا ترغَبوا عن آبائکم فإنّه کفرٌ بکم أن ترغَبوا عن آبائکم. اين است آنچه بر زبان خليفه ثانى در «صحيح» بخارى وارد است و اين حديث را مسلم نيز در صحيحش ص ١٠٧ در قسم أوّل از جزء دوّم طبع سنۀ ١٣٤٨ ه ذکر نموده است و عبارت أن لا ترغبوا عن آبائکم را تا آخر نياورده است؛ با آنکه ما يقيناً مىدانيم: در قرآن آيهاى که مشعر به وجوب رجم باشد و آيۀ إعراض از پدران وارد نشده است.
سيوطى در «إتقان» (ج ١، ص ٦٠، مطبعه حجازى، قاهره) گفته است: «أوّلين کس که قرآن را جمع کرد ابو بکر بود و آن را زيد نوشت و مردم به نزد زيد بن ثابت مىآمدند و زيد آيهاى را نمىنوشت مگر با گواهى دو نفر شاهد عادل. و آخرين آيه از سورۀ برائت يافت نشد مگر نزد أبوخزيمة بن ثابت و ابو بکر گفت: آن را بنويسيد، زيرا که رسول خدا صلى اللَه عليه و آله و سلم شهادت او را به منزلۀ شهادت دو نفر مرد عادل قرار داده است. بنابراين زيد اين آيه را نوشت. و أمّا چون عمر آيۀ رجم را آورد آن را ننوشت چون عمر يک شاهد بود.»
و در اين صورت که أبو زهره احاديث کلينى را قبول نمىکند چون همان طور که او گفته است وى حديث تحريف را روايت کرده است، بر عهده و ذمّۀ اوست که احاديث بخارى را به طور جمله و دسته جمعى قبول نکند به جهت اين حديث صريح و واضحى که از عمر بن خطّاب و شهادت وى بر تحريف آورده است. کلام کلينى در نتيجه با آنچه بخارى و مسلم در اين باب ذکر نمودهاند اختلاف ندارد. و بناءً على هذا چرا شيخ ابو زهره بر کلينى تاخته و ستم روا داشته است و از بخارى و مسلم سکوت نموده است؟ جواب اين نزد خواننده است.
و أيضاً بخارى در جزء چهارم در باب «طفَّة ابليس و جنوده» از عايشه روايت نموده است که گفت: «پيامبر را سحر کردند تا به جائى که در پندار او چنين بود که کارى را که نکرده بود کرده مىپنداشت.» و جصّاص که يکى از پيشوايان حنفيّه است اين کلام را تکذيب کرده است و عين گفتار جصّاص اين است: «و ايشان از اين مطلب، مطلب فظيعتر و ناهنجارترى را بر پيامبر جائز شمردند و آن بدين قرار است که گمان کردند که پيغمبر سحر شده است و سحر در آن حضرت عمل کرده است تا به جائى که آن حضرت گفته است: براى من چنين تخيّل مىشود که مطلبى را گفتهام در حالتى که نگفتهام و مطلبى را انجام دادهام در حالتى که انجام ندادهام»- تا اينکه جصّاص مىگويد: «و أمثال اين اخبار از موضوعات ملحدين است». (جزء أوّل از «احکام القرآن» جصّاص ص ٥٥ طبع سنۀ ١٣٤٧ ه)
- [ادامه تعلیقه صفحه قبل] نه از سنّت بدان موجود نيست؟ منظور و مراد شيخ ابو زهره از حملۀ فراگير او بر شيخ کلينى صاحب «کافى» که از وفاتش بيش از يکهزار سال مىگذرد چيست؟ آيا شيخ مىخواهد ما را در جدلى عقيم وارد سازد در حالى که ما با او و با غير او طالب وفاق و هم عقيدتى هستيم؟ و من هر چه فکر خود را در ميدان اين موضوع و علّت اين حملۀ کوبنده جولان دادم نتوانستم جهتى را بيابم غير از تأثّر او از أثر محيط خود و أثر وراثت که در او باقى مانده است. و آيا بر اين گفتار ما شاهدى روشنتر از کلام وى در ص ٣٦ وجود دارد که مىگويد: «ما نمىتوانيم روايات کلينى را قبول کنيم زيرا وى مدّعى است که امام جعفر صادق گفته است که: در قرآن نقيصه و زيادتى است؛ در حالى که در اين کلام علماى بزرگ اثنا عشريه مثل مرتضى و طوسى و غيرهما او را تکذيب نمودهاند و از ابو عبد اللَه صادق نقيض آنچه را که کلينى آورده است روايت نمودهاند.»
