
امام شناسی ج13
جلد سیزدهم از مجموعۀ «امام شناسی» از آثار نفیسِ علامه آیةالله حاج سید محمدحسین حسینی طهرانی قدّس الله سرّه بوده که پیرامون «حدیث ثقلین از حیث سند و دلالت» در قالب بحثهای تفسیری و فقه الحدیث، و ابحاث فلسفی، عرفانی، تاریخی و اجتماعی به رشتۀ تحریر درآمده و به ساحت علم و معرفت تقدیم شده است. مهمترین مباحث مندرج در این مجلّد: • تفسیر آیۀ « وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُل..» • بیان برخی وقایع جنگ اُحُد و پایداری امیرالمؤمنین در دفاع از جان پیامبر • فرار عمر و عثمان در جنگ احد • کثرت خیانتها و جنایتهای عثمان • جریان عبارت مشهور عمَر که گفت «ان الرجل لیهجر: این رجل (پیامبر) هذیان میگوید» • نقشه غصب خلافت توسط ابوبکر و عمر و همدستانشان • علت عدم تصریح به نام علی علیهالسلام در قرآن • منع عمَر ار بحث از سنت پیغمبر • جنایات عمَر مسیر تاریخ را عوض کرد • بحثی مشروح و مفصل درباره حدیث ثقلین از جهت سند و هم از جهت دلالت • دلالت حدیث ثقلین بر عصمت اهل بیت • امام با قرآن در همۀ عوالم معیّت دارد
امام شناسی ج13
205...1
- [ادامه تعلیقه صفحه قبل] ظريف و ظرفاء زيرا که فعيلة با هاء بر وزن فعلاء جمع بسته نمىشود. و گفته مىشود: خَلَفَ فلانٌ فلاناً در وقتى که خليفه او شود. و گفته مىشود: خَلَفَه فى قومه خِلافةً، و از اين قبيل است قوله تعالى: وَ قالَ مُوسى لِأَخِيهِ هارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي. و خَلَفْتُه همچنين به معنى جئتُ بعدَه آمده است. و در «لسان العرب» (ج ٩، ص ٨٣ ستون چپ) آمده است: و خلَفَ فلانٌ فلاناً اذا کان خليفته. و سپس آنچه را که ما از «صحاح» آورديم آورده است. و در (ص ٨٢ ستون چپ) گويد: وَ خَلَفَه يَخْلُفُه: صارَ خَلْفَه. و اختلفه: أخذه مِن خَلَفِه. اختَلَفَه و خَلّفه و اخْلَفَه: جعله خَلْفَه. ابن أثير در «نهايه» ج ٢، ص ٦٩ پس از شرحى در معنى خلف گويد: در حديث آمده است که مرد أعرابى نزد أبو بکر آمد و گفت: أنت خليفة رسول الله صلّى الله عليه و آله؟! گفت: نَه! أعرابى گفت: فَما أنتَ؟ تو کيستى؟! گفت: أنا الخالِفةُ بعدَه. آنگاه ابن أثير گويد: الخليفة من يقوم مقام الذاهب و يسدّ مسدّه. و الهاء فيه للمبالغة. و جمعه الخلفاء على معنى التّذکير لا على اللفظ مثل ظريف و ظرفاء. و جمع آن بر اساس لفظ خلائف آيد مثل ظريفة و ظرائف. آنگاه گويد: فأمّا الخَالِفَة فهو الّذى لا غِناءَ عنده و لا خير فيه؛ و کذلک الخالِفُ. و قيل: هو الکثير الخِلاف (و أمّا خالِفَةٌ و خالِفٌ به کسى گويند که حاجتى از وى برآورده نشود و خيرى در او نباشد. و بعضى گفتهاند به معنى کسى است که خلاف بسيار مىکند).
در اينجا صاحب «نهاية» گويد: أبو بکر خَلافتش- با فتحه- روشن بود، و اين جمله را از روى تواضع و شکستگى نفس گفته است در وقتى که به او گفته شد:” أنتَ خليفةُ رسول الله.”
در «لسان العرب» (ص ٨٩ ستون راست و چپ) اين کلام را با ذيل آن از ابن أثير حکايت نموده است. و در «مجمع البحرين» پس از نقل اين واقعه از ابن أثير گويد:” و هو لعمرى عذرٌ فاضحٌ غير واضحٌ.” «اين عذر رسوا کنندهاى است» و به قول ما: عذر بدتر از گناه است. ابو بکر خودش معترف به خالف و متخلّف بودن است و اين بادنجان دورقابچينان به فکر تبهکار او دروغ تلقين مىکنند.
در شرح فارسى «قاموس» گويد:” وَ خَلَفَ فلانٌ خَلافَةً” بفتح أوّل و” خُلُوف” بر وزن سُرور يعنى گول کم خرد شد؛ پس آن کس خالف بر وزن کامل و خالفة بر وزن” کاملة” است. مترجم گويد که: اين نيز سابق بر اين گذشت آنجا که گفت: و” بالضّم العَيبُ و الحُمْقُ کالخِلافة.” و بعد از آن به اندک فاصله گفت:” و الْخالِفَة الأحمقُ کالخالفُ” پس مکرّر است.” و خَلَفَ عن خُلق أبيه” يعنى گشت او از خوى و سرشت پدر خود.” و خَلَفَ فلاناً صار خليفته.” انتهى کلام شرح قاموس.
در «لسان العرب» (ص ٩١ ستون چپ) گويد: در حديث آمده است که يهود گفتند:” لقد علمنا أنّ محمّداً لم يترک أهلَه خُلوفاً. اى لَمْ يَترکهنّ سُدىً لا راعِىَ لهنّ و لا حامِىَ.” «ما دانستهايم که محمّد أهل خود را يله و رها نمىگذارد بدون راعى و چوپان و بدون حامى و سرپرست.»
بارى پيامبر هم سفارش أهل بيت را به مردم نمود که از آنها اطاعت کنند و هم توصيه به أهل بيت نمود که ولايت و امامت مردم را بر عهده گيرند. و قرآن و اسلام حقيقى را بر آنان تحکيم و تثبيت کنند. بنابراين أهل بيت خليفه رسول خدا هستند در ولايت و امامت، و مردم هم خليفه رسول خدا مىباشند در نگهدارى و حفظ و صيانت و پاسدارى از أهل بيت به همان گونه که از رسول خدا پاسدارى مىنمودهاند. اينست معنى اين فقره که مىفرمايد:” فانظُرُوا کيْفَ تَخْلُفُونّى فيهما؟!” «بنگريد تا چگونه پس از من حقّ مرا در ميان آن دو ثَقَل مراعات مىکنيد؟!» أما اهل بيت در حفظ خلافت پيغمبر به قدرى کوشيدند که در اين راه جان دادند، و مردم در تباه کردن خلافت رسول خدا تا حدّى رسيدند که أهل بيت را زير شمشير گرفتند. در «لسان العرب» (ص ٨٩ ستون راست) گويد: در مادّه فِعْل از خليفه گفته مىشود:” خَلَفه فى قومه و فى أهلِهِ يَخْلُفُه خَلَفاً و خِلافَةً و”” خَلَفَنِى فَکان نِعْمَ الخَلَفُ أو بئسَ الْخَلَفُ. و منه خَلَف الله عليک بخير خَلَفاً وَ خِلافةً. و الفاعل منه خَليفٌ و خَلِيفَةٌ و الجمع خُلَفاء وَ خَلائفِ. فالخَلَفُ فى قولهم: نعم الخَلَف و بِئسَ الخَلَف، و خَلَفُ صِدقٍ و خَلَفُ سوءٍ، وَ خَلَفٌ صالحٌ و خَلَفٌ طالِحٌ، هو فى الأصل مصدر سُمّى به من يکون خليفةً، و الجمع أخلاف کما تقول: بَدَلٌ و أبْدَالٌ لأنّه بمعناه.” از اينجا به دست مىآيد که: أهل بيت رسول خدا پس از او نعم الخَلَف بودهاند؛ و مردم درباره اهل بيت او بئسَ الخَلَف بودهاند.
- [ادامه تعلیقه صفحه قبل] ظريف و ظرفاء زيرا که فعيلة با هاء بر وزن فعلاء جمع بسته نمىشود. و گفته مىشود: خَلَفَ فلانٌ فلاناً در وقتى که خليفه او شود. و گفته مىشود: خَلَفَه فى قومه خِلافةً، و از اين قبيل است قوله تعالى: وَ قالَ مُوسى لِأَخِيهِ هارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي. و خَلَفْتُه همچنين به معنى جئتُ بعدَه آمده است. و در «لسان العرب» (ج ٩، ص ٨٣ ستون چپ) آمده است: و خلَفَ فلانٌ فلاناً اذا کان خليفته. و سپس آنچه را که ما از «صحاح» آورديم آورده است. و در (ص ٨٢ ستون چپ) گويد: وَ خَلَفَه يَخْلُفُه: صارَ خَلْفَه. و اختلفه: أخذه مِن خَلَفِه. اختَلَفَه و خَلّفه و اخْلَفَه: جعله خَلْفَه. ابن أثير در «نهايه» ج ٢، ص ٦٩ پس از شرحى در معنى خلف گويد: در حديث آمده است که مرد أعرابى نزد أبو بکر آمد و گفت: أنت خليفة رسول الله صلّى الله عليه و آله؟! گفت: نَه! أعرابى گفت: فَما أنتَ؟ تو کيستى؟! گفت: أنا الخالِفةُ بعدَه. آنگاه ابن أثير گويد: الخليفة من يقوم مقام الذاهب و يسدّ مسدّه. و الهاء فيه للمبالغة. و جمعه الخلفاء على معنى التّذکير لا على اللفظ مثل ظريف و ظرفاء. و جمع آن بر اساس لفظ خلائف آيد مثل ظريفة و ظرائف. آنگاه گويد: فأمّا الخَالِفَة فهو الّذى لا غِناءَ عنده و لا خير فيه؛ و کذلک الخالِفُ. و قيل: هو الکثير الخِلاف (و أمّا خالِفَةٌ و خالِفٌ به کسى گويند که حاجتى از وى برآورده نشود و خيرى در او نباشد. و بعضى گفتهاند به معنى کسى است که خلاف بسيار مىکند).
