
امام شناسی ج13
جلد سیزدهم از مجموعۀ «امام شناسی» از آثار نفیسِ علامه آیةالله حاج سید محمدحسین حسینی طهرانی قدّس الله سرّه بوده که پیرامون «حدیث ثقلین از حیث سند و دلالت» در قالب بحثهای تفسیری و فقه الحدیث، و ابحاث فلسفی، عرفانی، تاریخی و اجتماعی به رشتۀ تحریر درآمده و به ساحت علم و معرفت تقدیم شده است. مهمترین مباحث مندرج در این مجلّد: • تفسیر آیۀ « وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُل..» • بیان برخی وقایع جنگ اُحُد و پایداری امیرالمؤمنین در دفاع از جان پیامبر • فرار عمر و عثمان در جنگ احد • کثرت خیانتها و جنایتهای عثمان • جریان عبارت مشهور عمَر که گفت «ان الرجل لیهجر: این رجل (پیامبر) هذیان میگوید» • نقشه غصب خلافت توسط ابوبکر و عمر و همدستانشان • علت عدم تصریح به نام علی علیهالسلام در قرآن • منع عمَر ار بحث از سنت پیغمبر • جنایات عمَر مسیر تاریخ را عوض کرد • بحثی مشروح و مفصل درباره حدیث ثقلین از جهت سند و هم از جهت دلالت • دلالت حدیث ثقلین بر عصمت اهل بیت • امام با قرآن در همۀ عوالم معیّت دارد
امام شناسی ج13
125مشغولم. عائشه گفت: امر كنید أبو بكر نماز كند، حفصه گفت: أمر كنید عمر نماز كند.
رسول خدا صلّى الله علیه و آله چون دید این دو نفر در حالى كه هنوز خودش زنده است این طور حریصند در اینكه آوازه پدر خود را بلند كنند و جلال و عظمتش را بنمایانند، و مفتون و شیفته این نام و نشان هستند، فرمود: أُکفُفْنَ فَإنّکنّ صُوَیحِبَاتُ یوسُفَ! «دست از این شخصیت طلبى بردارید، شما تحقیقاً مانند زنان فتنهگر زمان یوسف مىباشید كه هر یك در پنهانى براى یوسف پیغام عمل شنیع و مراوده فرستادند!»
پیامبر خدا صلّى الله علیه و آله از ترس آنكه مبادا یكى از آن دو نفر با مردم نماز بخوانند، خود برخاست كه به مسجد برود. پیامبر آن دو را امر كرده بود كه با اسامه از مدینه خارج گردند، و خبرى از تخلّف آنها نداشت. أمّا چون از عائشه و حفصه آن گفتارشان را شنید، دانست كه آنها از امر وى تخلّف نمودهاند.
پیامبر صلّى الله علیه و آله در رفتن به مسجد مبادرت كرد براى آنكه فتنه را بخواباند و شبهه را زایل نماید. و چون ایستاد از شدّت ضعف قدرت آن را نداشت كه بر روى زمین قرار گیرد. دستهاى او را علىّ بن أبى طالب علیه السلام و فضل بن عبّاس گرفتند و او بر آنها تكیه داده و در حالى كه از شدّت مرض و ضعف پایهاى مباركش بر زمین كشیده مىشد داخل مسجد شد.
چون داخل مسجد شد، دید أبو بكر مبادرت به نماز كرده است و در محراب ایستاده است. حضرت با دست خود اشاره فرمود كه: عقب برو! ابو بكر عقب رفت، و رسول خدا جاى او ایستاد و تكبیر گفت و همان نمازى را كه ابو بكر خوانده بود از اوّل شروع كرد و اعتنائى بر مقدارى از نماز كه أبو بكر خوانده بود ننمود.
چون رسول خدا به منزل بازگشت أبو بكر و عُمر را با جماعتى كه در مسجد حضور داشتند نزد خود فراخواند، و سپس فرمود: أ لَمْ آمُرْکمْ أنْ تُنْفِذُوا جَیشَ اسَامَةَ؟! «آیا من به شما امر نكردم كه لشكر اسامه را روان سازید؟!»
گفتند: بَلَى یا رَسُولَ اللهِ «آرى اى رسول خدا!»
حضرت فرمود: فَلِمَ تَأخّرْتُمْ عَنْ أمْرِى؟! «پس چرا از اجراء امر من تأخیر كردید؟!»
