اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

امام شناسی ج11

0
اعتقادات

جلد یازدهم از مجموعۀ «امام شناسی» از آثار نفیسِ علامه آیة‌الله حاج سید محمد‌حسین حسینی طهرانی قدّس الله سرّه بوده که پیرامون «اعلمیت امیرالمؤمنین علیه‌السلام»، «حدیث باب مدینة‌العلم از حیث سند و دلالت» و «قضاوتهای امیرالمؤمنین علیه‌السلام» در قالب بحثهای تفسیری و فقه الحدیث، و ابحاث فلسفی، عرفانی، تاریخی و اجتماعی به رشتۀ تحریر درآمده و به ساحت علم و معرفت تقدیم شده است.  مهم‌ترین مباحث مندرج در این مجلّد:  • علم و عرفان خداوندی، از شرائط اولیه رهبری  • دین اسلام شرط رهبری را اعلمیّت از جمیع افراد امت می‌داند  • اعلمیت امیرالمؤمنین بر طبق روایات متواتره از پیامبر و اجماع مسلمین بلکه موحدین  • بحث مفصل دربارۀ سند و دلالت حدیث «انا مدینة العلم و علیٌّ بابها»   • نمونه‌های متعددی از قضاوتهای شگفت‌انگیز و حل مسائل مشکل توسط امیرالمؤمنین علیه‌السلام  • حکومت غاصبان، مانع بهرمندی مردم از سرمایه‌های الهی  • جهالت غاصبان خلافت به معارف دینی و مسائل شرعی  • گوشه‌ای از جنایات وهابی‌ها  • حذف بخاری و مسلم، فضائل و مناقب امیرالمؤمنین علیه‌السلام را از روایات   • جهل به مقام والای امیرالمؤمنین علیه‌السلام، علّت کنار زدنِ او از خلافت  • امیرالمؤمنین، معشوق حقیقی ممکنات در عالم امکان

امام شناسی ج11

183
  • به إقرار آوردن زنى که منکر پسر خود بود

  • کُلَینیّ و شَیْخ از کُلَینی با سند متّصل خود، از عاصِم بن حَمزه سَلُولیّ روایت کرده‌اند که گفت‌: از جوانی در مدینه شنیدم که می‌گفت‌: یَا أحْکَمَ الْحَاکِمِینَ! إى بهترین و استوارترین حکم‌کنندگان! تو در میان من و مادرم حاکم باش!

  • عمر بن خطّاب گفت: إى جوان! چرا مادرت را نفرین مى‌کنى؟!

  • جوان گفت: اى أمیر مؤمنان! این مادر من، مرا نه ماه در شکم خود حمل نموده، و دو سال مرا شیر داده است، و اینک که نشو و نما کرده‌ام، و خوبى را از بدى تمیز مى‌دهم؛ و دست راستم را از چپم مى‌شناسم؛ مرا از خود رانده است؛ و مادرى خود را از من إنکار نموده است؛ و مى‌پندارد که أصلا مرا نمى‌شناسد! 

  • عمر گفت: مادرت کجاست؟! گفت: در سقیفۀ بنى فلان! 

  • عمر گفت: مادرت این نوجوان را به نزد من بیاورید! 

  • مادر او را با چهار برادر مادر، و با چهل قَسامَه (شاهد) آوردند که همگى گواهى مى‌دادند که: این زن، این پسربچه را نمى‌شناسد، و این نوجوان، جوانى است مدّعى و ظالم و متعدّى و متجاوز، و خواسته است که آبروى این زن را در بین عشیره و طائفه‌اش ببرد؛ و این زن، از قریش است و اُصولاً تا به حال ازدواج نکرده است؛ و به مهر خداى خود باقى است، (یعنى دخترى است باکره).

  • عمر گفت: إى جوان در پاسخ اینها چه مى‌گوئى؟! پسر گفت: اى أمیر مؤمنان! این زن به خدا قسم مادرم است؛ نه ماه مرا در شکمش برداشته، و دو سال شیر داده؛ و اینک که نشو و ارتقا یافتم؛ و بین خوبى و بدى را تشخیص مى‌دهم؛ و دست راستم را از دست چپم مى‌شناسم؛ مرا طرد نموده، و مادرى خود را از من منکر شده است؛ و مى‌پندارد که: مرا نمى‌شناسد!