
امام شناسی ج8
جلد هشتم از مجموعۀ «امام شناسی» از آثار نفیسِ علامه آیةالله حاج سید محمدحسین حسینی طهرانی قدّس الله سرّه بوده که پیرامون «بخش سوم از موضوع غدیر: تفسیر آیۀ اکمال» و «مسئله غصب خلافت» در قالب بحثهای تفسیری و فقه الحدیث، و ابحاث فلسفی، عرفانی، تاریخی و اجتماعی به رشتۀ تحریر درآمده و به ساحت علم و معرفت تقدیم شده است. همترین مباحث مندرج در این مجلّد: • تفسیر آیۀ اکمال : الیوم اکملتُ لَکُم دِینَکم • روایات اَعلام شیعه و بزرگانی از عامه درباره نزول آیۀ اکمال دین • مراد از نعمت، ولایت است • تهنیت عمر و ابوبکر و اقرار به ولایتِ علیبنابیطالب علیهالسلام • وجوه مختلف بطلان رأیگیری در سقیفه • امیرالمؤمنین لقب خاص علیبنابیطالب است • امیرالمؤمنین همچون رسول خدا عاشق هدایت مردم بود • لفظ روحانی و روحانیت در اسلام نیست و از اصطلاحات نصاریٰ است • امیرالمؤمنین علیهالسلام میزان سنجش نیکیها و زشتیها است • روایات وارده درباره اینکه مردم با ولایت امتحان میشوند
امام شناسی ج8
256بخوانم، بیشتر از چهار ركعت هم مىخوانم؛ و عثمان پس از اطّلاع، حدّ بر او جارى نكرد و پیوسته تأخیر مىانداخت؛ و مهاجرین و انصار را كنار گذاشت و از آنها براى هیچ كارى استفاده نمىكرد و با ایشان مشورت نمىكرد و فكر خودش را مستغنى از مشورت با آنها مىدید؛ و زمینهاى أطراف مدینه را غرقگاه مَواشى خود قرار داده مردم را از استفاده از چراندن مواشى خودشان منع مىكرد؛ و شهریه و وظیفه و حقوقهاى مستمرى براى اقوامى در مدینه معین كرده بود كه نه سابقة صُحبت با پیامبر ـ علیه الصّلوة و السّلام ـ را داشتند و نه براى حفظ اسلام دفاع مىكردند و نه براى نصرت اسلام جهاد مىنمودند؛ و استعمال شلّاق و تازیانه را علاوه بر چوب خیزران، زیرا كه او أوّلین كسى بود كه پشت مردم را با شلّاق مىزد ولیكن دو خلیفه پیشین فقط با خیزران و دِرَّه (تازیانه كوتاه) مىزدند.
زدن و پاره كردن عثمان و دستیارانش شكم عمّار یاسر را
و پس از نوشتن این نامه با همدیگر هم پیمان شدند كه آنرا به دست عثمان بدهند. و ایشان ده نفر بودند. و از كسانى كه در جریان این نامه حضور داشتند عَمَّارُ بن یاسِر و مِقدْاد بن أسْوَد بودند. و چون خارج شدند كه نامه را به دست عثمان بدهند یكى یكى شروع به جدا شدن در پنهانى نمودند و نامه را بدست عمّار داده بودند، همگى رفتند و عمّار تنها ماند و به راه خود إدامه داد تا رسید به خانه عثمان.
عمّار از عثمان إذن دخول خواست، و او اجازه دخول داد، در روزى كه هوا سرد بود، عمّار داخل شد و در نزد عثمان مروان بن حَكم و أهل او از بنى امّیه بودند؛ و نامه را به او داد.
عثمان نامه را خواند و گفت: تو این نامه را نوشتى؟ عمّار گفت: آرى! عثمان گفت: غیر از تو، كه با تو همراه بوده است؟! عمّار گفت: با من چندین نفر بودند كه در راه از ترس سطوت تو جدا شدند! عثمان گفت: ایشان چه كسانى هستند؟! عمّار گفت: من نام آنها را نمىبرم. عثمان گفت: پس تو چگونه در میان آنها چنین جرأتى داشتى؟! مروان گفت: اى أمیر مؤمنان: این غلام سیاه چهره (یعنى عمّار) مردم را بر علیه تو متجرّى كرده است؛ و اگر تو او را بكشى درس عبرت براى دیگران خواهد بود، كه چون او را به یاد آورند عمل او را تكرار نكنند.
عثمان گفت: او را بزنید. او را زدند و عثمان هم خودش با آنها عمّار را مىزد تا شكمش را پاره كردند و عمّار بیهوش شد. جَسَد او را روى زمین كشیدند تا
