
امام شناسی ج8
جلد هشتم از مجموعۀ «امام شناسی» از آثار نفیسِ علامه آیةالله حاج سید محمدحسین حسینی طهرانی قدّس الله سرّه بوده که پیرامون «بخش سوم از موضوع غدیر: تفسیر آیۀ اکمال» و «مسئله غصب خلافت» در قالب بحثهای تفسیری و فقه الحدیث، و ابحاث فلسفی، عرفانی، تاریخی و اجتماعی به رشتۀ تحریر درآمده و به ساحت علم و معرفت تقدیم شده است. همترین مباحث مندرج در این مجلّد: • تفسیر آیۀ اکمال : الیوم اکملتُ لَکُم دِینَکم • روایات اَعلام شیعه و بزرگانی از عامه درباره نزول آیۀ اکمال دین • مراد از نعمت، ولایت است • تهنیت عمر و ابوبکر و اقرار به ولایتِ علیبنابیطالب علیهالسلام • وجوه مختلف بطلان رأیگیری در سقیفه • امیرالمؤمنین لقب خاص علیبنابیطالب است • امیرالمؤمنین همچون رسول خدا عاشق هدایت مردم بود • لفظ روحانی و روحانیت در اسلام نیست و از اصطلاحات نصاریٰ است • امیرالمؤمنین علیهالسلام میزان سنجش نیکیها و زشتیها است • روایات وارده درباره اینکه مردم با ولایت امتحان میشوند
امام شناسی ج8
236عمر طاقت امارت أمیرالمؤمنین علیه السّلام را ندارد
این خطّ مَشْىِ عُمَرى صد در صد خلاف خَطِّ مَشْىِ عَلَوى است. فلهذا مىبینیم كه عمر طاقت ندارد چه زنده باشد و چه مرده باشد، على را بر مقام ریاست و إمارت و خلافت ببیند.
ابن عبد ربّه با سَنَد خود از هشام بن عُروه، از پدرش عروه، روایت كرده است كه: چون عمر بن خطّاب خنجر خورد، به او گفتند: اى كاش براى خود خلیفهاى معین مىكردى؟ پس گفتارى را از عمر نقل مىكند تا مىرسد به اینجا كه دوباره به او گفتند: یا أمِیرَ اْلمُؤمِنینَ لَوْ عَهِدْت؟! فَقَالَ: لَقَدْ كنْتُ أجْمَعْتُ بَعْدَ مَقَالَتِى لَكمْ أنْ أوَلَّىَ رَجُلًا أمْرَكمْ أرْجُو أنْ یحْمِلَكمْ عَلَى الْحَقِّ ـ وَ أشارَ إلَى عَلِىٍّ ـ ثُمَّ رَأیتُ أنْ لَا ـ أتَحَمَّلَهَا حَیاً وَ مَیتاً.1
«اى كاش براى خلافت وصیتى مىنمودى! عمر گفت: پس از آنكه آن سخنان را براى شما گفتم، تصمیم داشتم كه سزاوارترین مردى را كه بر شما حكومت كند و امیدوار باشم كه شما را بر طریق حقّ حمل كند كه علىّبنأبىطالب است براى ولایت أمر شما نصب كنم، و سپس دیدم كه من تاب نمىآورم چه در زمان حیاتم و چه در زمان مرگم كه او را أمیر و رئیس بر شما ببینم.»
و بلاذُرى از عَمْرو بن مَیمون روایت كرده است كه: من در روزى كه عمر خنجر خورد شاهد قضیه بودم. عمر فرستاد تا على و عثمان و طلحه و زُبَیر و عبد الرّحمن بن عَوْف و سعد وقّاص حاضر شدند؛ و پس از سخنانى به آنها گفت صُهَیب را حاضر كردند و گفت: سه روز با مردم نماز بخوان و این أفراد را در خانه واحدى قرار ده تا بر یكى از میان خودشان اتفّاق كنند. و هر كس كه پس از اتفّاق، مخالفت كند گردن او را بزنید!
و چون این جماعت از نزد عمر بیرون رفتند، قَالَ: إنْ وَلَّوْهَا الْأجْلَحَ سَلَكَ بِهِمُ الطَّرِیقَ. قَالَ ابْنُ عُمَرَ: فَمَا یمْنَعُكَ یا أمِیرَ الْمُؤمِنینَ؟! قَالَ: لَا أتَحَمَّلُهَا حَیا وَ مَیتاً.2
- «عِقد الفريد» طبع أوّل، ج ٣، ص ٧١.
- «أنساب الاشراف» ج ٥، ص ١٨، و در جلد أميرالمؤمنين طبع جديد، ص ١٠٣: لَئِنْ وَلَّوْهَا الأجَيلْح وارد است. و «الرِّياض النّضرة» ج ٢، ص ١٨٢ و ص ١٨٣ به تخريج نسائى. و حافظ کبير عبد الرّزاق بن همّام صنعانى متوفّى در سنه ٢١١ هجرى در کتاب «المُصَنفّ» ج ٥، ص ٤٤٦ و ص ٤٤٧، از عمرو بن ميمون بدين عبارت آورده است: که قال: کنت عند عمر بن الخطّاب حين ولَّى السِّتَّة الأمر فلمّا جازوا اتبعهم بصره؛ ثمّ قال: لئن ولَّوها الأجَيلِحَ لَيرکبَّن بهم الطّريق ـ یريد عَلياً ـ
