اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

آموزه‌های معرفت ج 4

شرح دعای ابو حمزه ثمالی

1٬869
جلد ها

شرح فقره و أعلَمُ أنّک للرّاجِی بِمَوضِعِ إجابَةٍ و لِلمَلهوفینَ بِمَرصَدِ إغاثَةٍ از دعای ابوحمزه ثمالی که در سال 1422 هجری قمری ایراد شده

آموزه‌های معرفت ج 4

47
  • اشارتاً، کنایتاً و تصریحاً به افراد إلقا کند؛ این اصلاً دأب ایشان بود.

  •  من یک وقت با یک بنده خدا راجع به یک شخص که فرد بزرگی هم بود و به رحمت خدا رفته است صحبت می‌کردم. مرد دانشمندی بود، متهجّد بود، اهل تقوا بود، فاضل بود، مدرّس بود و علیٰ‌کلّ‌حال بسیار مرد به درد بخوری بود. به آن شخص گفتم: «می‌دانید عیب ایشان چیست؟ عیب ایشان این است که اگر کسی ده سال با ایشان باشد، از نقطۀ نظر فکری و از نقطۀ نظر عقلی اشراب می‌شود، ولی از نقطۀ نظر تربیتی تفاوت نمی‌کند!» یعنی کاری ندارد به اینکه الآن این شخص از نظر تربیتی چه هست، و تغییری در او بدهد؛ در خصوصیّات اخلاق، رفتار، وضعیّت لباس، وضعیّت خصوصیّات زندگی، کیفیّت معاشرت‌ها و سر و وضع، نحوۀ عبادت، نحوۀ ترتیب و تنظیم ارتباطات و امثال‌ذلک، در این قضایا هیچ کاری ندارد که شخص هرچه می‌خواهد باشد، باشد.

  •  ولی مرحوم آقا کارش تربیت بود، یعنی فرد را در زوایای مختلف مدّ نظر داشت؛ آن‌هم با چه وضعی و با چه خصوصیّاتی و با چه ظرائفی! لذا خود به خود بعد از یک مدّت انسان احساس می‌کرد که تغییر پیدا کرده، یعنی در وضعیّتش تغییر پیدا شده است!

  •  یادم است یک وقت در زمان شاه که مرحوم آقای مطهّری ظاهراً از زیارت عتبات آمده بود، ما در خدمت مرحوم آقا برای دیدن ایشان رفتیم. ایّام اواخر خرداد و تابستان بود. وقتی می‌خواستیم برویم، یک نفر از دوستان مرحوم آقا که با آقای مطهّری هم رابطه و ارتباط داشت، توقّعِ آمدن کرد که مثلاً حالا که ما ارتباط داریم، جایش هست که ایشان تعارف بکنند که حالا که ماشین جا دارد شما هم بفرمایید سوار شوید. وقتی که ما می‌خواستیم سوار شویم او هم آمد و به حال انتظار ایستاد که ایشان به او بگویند که آقا بیا سوار شو! خب گفتن ندارد؛ حالا به تو نمی‌گویند که نگویند، مگر حتماً باید بگویند که بیا؟! خب فردا برو! شاید اصلاً ایشان بخواهند تنها بروند. اگر بخواهند می‌گویند و اگر نخواهند نمی‌گویند! آمد گفت: «آقا، من هم بیایم؟» ایشان فکری کردند و گفتند: «بفرمایید!»

/ 18