
آموزههای معرفت ج 4
شرح دعای ابو حمزه ثمالی
شرح فقره و أعلَمُ أنّک للرّاجِی بِمَوضِعِ إجابَةٍ و لِلمَلهوفینَ بِمَرصَدِ إغاثَةٍ از دعای ابوحمزه ثمالی که در سال 1422 هجری قمری ایراد شده
آموزههای معرفت ج 4
188رفت و تقریباً دو سه باری سالک شد و استعفا داد. تا اوضاعش یک خُرده خراب میشد سالک میشد و وقتی اوضاعش رو به راه میشد استعفا میداد تا اینکه دیگر مرتبۀ آخر که مرتبۀ سوّم بود آمد و گفت که دیگر من فلانم، دیگر شما را این میبینم، دیگر شما را چه میبینم، شما این هستید، این هستید! مرحوم آقا هم به او میخندیدند. البتّه ایشان بعداً به من گفتند: «همان موقع که این حرفها را میزد، من میدیدم که هنوز درست نیامده و چیزهایی در او هست!» ولی بالأخره قبولش کردند.
سالها بود و حالش هم خوب شده بود تا ظاهراً دوباره دنیا به او رو آورد و همینکه رو آورد، او آقا را هم دیگر فراموش کرد و دیگر جلسات را یکی میآمد و یکی نمیآمد.
این شخص یک مرغداری باز کرده بود. یک روز مرحوم آقا به او گفتند: «آقای فلان، چرا شما در جلسات عصر جمعۀ ما شرکت نمیکنید؟» گفت: «آقا، اگر بخواهم بیایم مرغها از گرسنگی میمیرند!» آقا خیلی با [تندی] فرمودند: «مرغهایت بمیرند!» ولی متنبّه نشد و کمکم دیگر جدا شد و این قضیّه گذشت و کمکم مسائلی پیش آمد. خب جدا شدن که همینطور نمیماند؛ بعضیها جدا میشوند و دیگر در آن مرحله توقّف میکنند، ولی پناه بر خدا بعضیها وقتی جدا میشوند خلاصه جور دیگری میشوند!
خلاصه دیگر کارش در این دنیا گرفت و ثروت بینهایت بهدست آورد و دستش هم به بعضی از جاها بند شد و دیگر از اسرارِ مگو است! خلاصه از نظر امکاناتی که در اختیار داشت کمکم به نحوی شد که اصلاً در سیاستگذاری اقتصادی مملکت نقش مهمّی را ایفا میکرد؛ و دیگر غرور و فخر و تبختر و تفرعن و این مسائل به مرتبۀ کمال، بروز و ظهور کرد تا اینکه این بنده خدا به مسئلهای مبتلا میشود و مأخوذ واقع میشود!
مادرش که با مرحوم آقا هم ارتباط خویشاوندی بسیار نزدیکی داشت، مدام تلفن میکرد که دعا کنید. مرحوم آقا میگفتند: «إنشاءاللَه خداوند صلاح را بخواهد.» و قضایا خیلی مفصّل است تا اینکه بالأخره آن شخص از دنیا رفت؛ حالا بالإجمال فوت کرد یا به عبارت دیگر: ما را فوت کردیم! علیٰکلّحال فوت کرد.
من در اطاق بودم که مرحوم آقا به من فرمودند: «تلفن مادرش را بگیر که من
